Google Ad

‏نمایش پست‌ها با برچسب دلنوشته. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دلنوشته. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ خرداد ۱۷, جمعه

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون...

تمام این زیبایی، تمام این آغاز، اشتباه بود. اشتباهی که دیگرانش برکت و رحمت خواندند و در یاد من نیست چرا؛ می گویند کمک به انسانیت...


می خواستم بخوابم. همه ی شب را دلم می خواست بخوابم و در بیداریم تنها شبانه به خواب می اندیشیدم. به خواب رفتن در شب و بیدار نشدن در روز، خوابی دراز و ژرف را آرزو می کردم. دلم می خواست تنهایی خودم را در این خلوت با خود ببرم و در ادن فراموشی جای دهم. در جایی که خوابی همیشگی پیش از ازل و پیش از تاریکی و فروغ، گورستان همه ی متوهمان از خدا و فرشته و اهریمن گرفته تا فرومایگان آفریده ی شان را یکجا و برای همیشه در خود جای داده بود و برای همیشه.

خوابی سترگ که هرگز هیچ کس آن را از این نیستی نه توان برخاستن است و نه توان برخیزاندن.

دلم می خواست آن هنگام که در بلوغ خویش می میرم، آن نگاره ی کودکیم را بر گردنم آویخته باشم تا زندگان آن کودک را ببینند که مرده است و تمام آن زیبایی و تمام آن آغاز، اشتباهی بوده است که اکنون جبران می شود و به بهترین جا می رود، به جایی که پیشا زمانی و پیشا مکانیست و نه جهان زیرین است و نه برین. آنجا که نیستی، یک هیچ بزرگ است و دیگر نه به خاطر آزردگان ازرده می شوم و نه به خاطر عشق، افسون و غمین.

نه سوگی و نه شادانه و نه آهنگی و نه خروشی و نه قیلی و نه قالی. آینده را می خوابم و گزشته را می خوابانم و در اکنون نیستی نیست می شوم. رنجی هم نیست، حسرت و آهی هم نخواهد بود.

ای افسونگر، به آسمان چه می نگری، خورشید در زمین غروب می کند
همه در حال رفتن و آمدن، یا دارند می روند و یا می آیند یا از پیش تو می روند و یا تو از پیش آنان می روی. پس این دلبستگی چیست ؟ جانکاه می شود به هنگام جدایی. آنگاه که تو ایستاده ای بر مزار خویش و زمان می رود، همه چیز را با خود می برد و نو و تازه اگر هم می آورد، برای بردنست و تو ایستاده ای و به این جنب و جوش خیره گشته ای. سال ها بر تو می گزرد و همه چیز تو را زمان با خود می برد و تو مانده ای به کجا؛ و چون راه می افتی، آینده ای از خویش خواهی دید که تنهایی خود را در آنچه که پیشتر از تو ربوده اند هم، خواهی دید و این غربت تنهایی از خویش، جانکاه تر است.

این روندگی، زندگیست و پویندگی زیستن آن. آنچه که از تو رفته است، به حکم زندگی بر تو حاکم می شود و آنچه که نپوییده ای، از تو غریبه ای از خود و وامانده ای ستم زده می سازد که تاریخ بیچارگیت را گردن نمی گیرد و ستارگان، چشمک زنان سرنوشتت را تایید می کنند. آنچه که از پیش فرستاده ای و آنچه که از پس می بینی، زندگی تست و راه گریزی نیست. زندگی افسانه ای زمانگونه است با تار و پودی از پیری و جوانی. آنکه تنش پیر می شود و ذهنش به کندی می گراید، بازنده ای است که هتا زندگی پر شکوه و شاد هم او را از غم خلوتش نجات نخواهد داد. او که تنش پیر و روانش جوان تر می شود، افسانه ی زندگی را درک می کند و هر دو می میرند.

این زندگی و زیستن، افسانه است، بخوان و بخواب...

۱۳۹۸ اردیبهشت ۹, دوشنبه

توحش اسلامی در صحرای عرعربستان، یک نوجوان ۱۶ ساله را به جرم فرستادن پیامک از راه واتسپ گردن زد

تروریست های الله پرست دولت اسلامی عراق و شام (داعش) در حال گردن زدن یک انسان
حرامزاده ی خلیفه زاده ی اسلام "محمد بن سلمان" که دستور اره کردن، سوزاندن و چال کردن لاشه ی مزدور پیشین خود "جمال قاشقچی" را صادر کرده بود، این روزها و در پی ورود منتقد نفوذی برگشته به کنسولگری خلافت اسلامی عرعربستان در استانبول، به شدت از انتقادها از این جرثومه ی حرامزادگی و پلشتی کاسته شده است.

اما این پایان جنجال آفرینی این بی شرف نیست.

شادی صدر مشاور فاحشه ی هاشمی و از تروریست های تجزیه طلب پان عرب
خلافت اسلامی در صحرای عرعربستان، سال هاست که به اعدام مخالفان سیاسی و مذهبی مشغول است و آنها را سر می زند. ترور ۳۷ مخالف مذهبی این رژیم اسلامی که در قالب اعدام دسته جمعی آنها صورت گرفت که بیشتر آنان از شیعیان بودند، محکومیت های گسترده ی بین المللی از جمله از سوی ملل متحد را به دنبال داشت. در این اعدام ها، چند نوجوان زیر ۱۸ سال نیز وجود داشتند که به اصطلاح مدافعان حقوق بشر کزایی همچون "شادی صدر" و "شادی امین" که خود از جمله تروریست های تجزیه طلب پان عرب هستند، نسبت به این جنایت اسلامی خفه خون گرفتند.

چپ: عبد الکریم الحوائج یکی از گردن زده شدگان در خلافت اسلامی صحرای عرعربستان
راست: مجتبا السوکت دیگر نوجوان گردن زده شده ی به دست خلافت اسلامی عرعربستان
"عبد الکریم الحوائج"، نوجوان ۱۶ ساله ای بود که از سوی خلافت اسلامی ریاض گردن زده شد. او تنها به جرم فرستادن پیام از راه پیام رسان واتسپ و به بهانه ی "تروریسم"، از مدرسه بیرون کشیده، زندانی شده و سپس در سن ۲۱ سالگی و در حالی که ۵ سال از عمر خود را در زندان های دژخیم اسلامی گزرانده بود، گردن زده می شود !!

عفو بین الملل، بیدادگاه وی را یک کلاهبرداری و یک نمایش تهوع آور خواند.

"مجتبا السوکت" دیگر نوحوان گردن زده شده در عرعربستان است. او که قصد داشت تا تحصیلات خود را در دانشگاه میشیگان غربی دنبال کند، به جرم حضور در تظاهرات ضد حکومت اسلامی دستگیر شده و به همین جرم هم سلاخی می شود. او که در زمان دستگیری تنها ۱۷ سال سن داشت، به شدت مورد شکنجه قرار می گیرد و فلک می شود. هتا دانشگاه او قصد دخالت در این مورد را داشت و بیان کرد که او نسبت به حکومت اسلامی متعهد است تا بلکه او را از اعدام برهاند.

کرنش "حسین اوباما" رییس جمهور دمکرات آمریکا در برابر خلیفه ی اسلامی صحرای عرعربستان
مجتبا السوکت هتا پذیرفته بود اعتراف نامه ای را امضا کند که جرم هایی را به او منتسب می کرد که وی درگیر آنها نبوده تا بلکه از این راه از شکنجه و اعدام رهایی پیدا کند !!

این اعدام ها در ام القراهای جهان اسلام در ریاض، مکه ی مکرمه و مدینة النبی، پاییتخت های جهان اسلام انجام گرفتند.

کمینه ی شیعه ی عرعربستان، در استان "قاسم"، استان خاوری صحرای عرعربستان زندگی می کنند. یکی از افراد گردن زده شده نیز، پس از اعدام به صلیب کشیده و پیکر او برای ایجاد ترس در دل بقیه ی مردم به نمایش گزاشته شده بود. این جنایتی است که در صورت جرات کردن به سخن گویی علیه خلافت اسلامی عرعربستان در آن صحرا، انتظار هر کسی را می کشد.


تفاوتی میان اسلام در هیچ جای جهان وجود ندارد. جنایات داعش، ادامه ی همان جنایت های راسولولا است که در همه ی کشورهای الله زده ی کنونی نیز به تمامیت اجرا می شوند و سرکردگی جنایات اسلامی را دو رژیم شیعه و سنی جمهوری اسلامی و عرعربستان سعودی بر عهده دارند.

اسلام انسان ستیز را ممنوع کنید...

از خود بپرسید چرا مجاهدین خائن خلق در این باره خفه خون گرفته اند !!

منبع

۱۳۹۷ آبان ۵, شنبه

How Heaven and Hell were invented in Christianity ?

Mr. Pooh has already allegedly confessed that there is NO hell and by that, has declared that there is NO heaven as well. These are Christian made ups!

But really ? Is it ? After all this genocides and slaughterings, there is NO hell poopy ?!


I am happy for this confession, but I am not happy for your lie. Francis has said it is a Christian invention, though it is not. You may think well, it's definitely a kind of Jewish creation, and the answer is still NO. They both have stolen the idea of heaven and hell. They are being manipulated and through them, believers have been manipulated as well.

So where has it come from ?

The answer to this legitimate question, resides in the depths of history, where everything is obscure, but at least we know which of each are elder and even the oldest documented delusional existence of hell and heaven are there: "Zoroastrianism"!


It was in Zoroastrianism for the first time in Mankind's history that Mullahs found out the alternative way to manipulate and take control the peoples' lives and since ever, not only they have formulated the former ideas of "under ground world" and "eternity" as "hell" and "heaven", but they have brain washed people the way that they could not get rid of this opinion until last moments of their lives. I fact, they have sold thought idea as a mother idea to all coming religions.

Same Mullahs have later changed their religions and have infiltrated to all nations through those new belief system and by that, they could have spread this idea to help it reach to a global scale. Those who have done this during thousands of years, are called "Mogi" of "Magus", in Persian: "Mogh". They are Magicians!


The very same class of Mullahs, once upon a time Zoroastrian, later Jewish, Christian and Muslim leaders, are whom who created Hell and Heaven.

They rose a righteous man to th Shah called "Arda Viraf" and gave him their famous narcotic drink called "Hoom" and he flew to Woozy world for 7 fucking says and there he met angles and observed hell and heaven and the limbo and when returned to earth, told those stories and they wrote it down and became an non-separable part of the religion. They brought this to Zoroastrianism.


The book have has gathered those illusions is called "The Book Of Arda Viraf" and "ِDante Alighieri" has written his worldly famous Christian nonsenses on its basis in 3 volumes.

He approved former Persian taken Christian hell and heaven by adapting Arda Viraf's book and translating it. This way Christian church could have said behold the proof of existence of hell and could claim its truthful authority over already overwhelmed people.

۱۳۹۷ مهر ۳, سه‌شنبه

خداحافظ دنیای واقعی

آنچه که روح جوانی را پیر، قد افراشته ای را خم و گرت پیری بر چهره ای نشاند، سکوت دوستان و خروش دشمنان بود.


واقعیت این بود که از کودکی به او آموخته بودند که جانوران را دوست داشته باشد، دوستانش را دوست داشته باشد و به دیگران مهربانی کند. این واقعیتی بود که به او یاد می دادند. پدر و مادرش تصمیم داشتند فرزند خود را به یکی از انسان های موفق و الگویی برای جامعه اش تبدیل کنند. در همان حال البته، صدها هزار انسان بودند که بدون پدر و مادر و خانواده ای، زاده می شدند و یا زندگی می کردند و در حسرت "آموزش این واقعیات"، بدون پرده و واسطه و اندرز، آرام آرام وارد واقعیت ملموس زندگی شدند.

همیشه دیر می رسند. برخی هستند که همیشه دیر می فهمند که دیگری چه گفته و کرده است. دلیلس البته یکی اینست که همیشه اخبار را دیر پوشش می دهند، یعنی وقتی تمام می شود اعلام می کنند تمام شده !! یعنی اگر اهل فرقه ی زرنگ بازان باشی یا در باغ باشی و اگر "دنبالش بودی خوب می فهمیدی" را بلد بودی، هتمن می دونستی که کی کجا و چی چه وقت قراره انجام بده یا بشه.

به این نمی گن سانسور، بهش یه چیز دیگه می گن.


واقعیت اما برای بچه ها این بود که همه چیز زیباست، البته بیشتر بچه ها. چون در بچگی نه کسی کار می کند نه می تواند کار کند و نه توقعی هست. در واقع در این خیال خام به سر بردن کودکی که همه چیز خوب پیش می رود و جهان همان چیزی است که می خواهی باشد است که انسانیت را هنگامی که از کودکی به بلوغ می رسد، سرخورده می کند. سرخوردگی از اجتماع و پی بردن به ماهیت خویش. دیگر کودک نبودن، خود رنج است.

این کودکانی که خود ما باشیم، بسته به اینکه در کجای این جهان زاده شده باشیم، میزان خوشبختی و تبعیضمان هم فرق می کند. اگر آفریقایی باشیم، باید حسرت همه ی جهان را بخوریم و اگر آسیایی باشیم، حسرت نصف جهان را !! اگر اروپایی باشیم به فکر زندگی بهتر از امروز هستیم و اگر از مریخ آمده باشیم، همه را با یک چشم می بینیم !! رهگزرترین مردم البته، آنهایی هستند که از همه چیز بی تفاوت می گزرند. زندگی سرشار از خوبی هاست، اما خوبی ها رایگان نیستند.

امروزه همه چیز مالیات بندی می شود، هتا آب. یعنی با گستاخی این را جزو قانون کرده اند که آب جزو حقوق بشر نیست، یعنی اینکه انسان ها حق این را ندارند که به عنوان مبانی حقوق بشر، دسترسی به آب داشته باشند، پس می توانند منابع آبی را خصوصی کرده و به مالکیت درآورند و سپس تنها چند شرکت و کارخانه ی اندک، یعنی چند نفر خاص و اندک، منابع آبی را به خیل بی شمار ملیونی انسان ها بفروشند. مهار منابع آبی و خوراکی البته، سرآغاز مهار انسان هاست که هم اکنون در سکوت مافیای رسانه های جهانی و بی تفاوتی انسان ها، در حال انجام است.


کودک دارد بزرگ می شود و وقتی قدش به اندازه ی پدر و مادر رسید، پی به دروغ هایی که به عنوان "آموزش واقعیت" به او داده اند، می برد. متوجه می شود که دوستی میان انسان و حیوان، به این می انجامد که یا از آنها بهره کشی کنند یا آنها را بخورند یا با برده و اسیر کردنشان، لذت جویی نمایند. یعنی یاد می گیرند که حیوان را برای خودشان دوست داشته باشند، نه برای خودش و این تضاد واقعیت با آموزشی که دیده است، می باشد.

انسان ها به انسان بودن خود مفتخرند، به اینکه در کودکی در کاخی از شیرینی و شکلات زندگی می کنند و در بزرگسالی، در جهنمی از خون و آتش. به اینکه سواری دهند و سواری بگیرند. 

۱۳۹۷ مهر ۱, یکشنبه

دختر شاه پریان

با نادانی نتوان ستیخت مگر آنکه دانش را چراغی در دست داشته باشیم و بدانیم که در جستجوی چه، چه هدفی را باید دنبال کرد. این روزگار تلخ انسانیت است که بر احوال مردم ما سال های سال گزشته است و این نوشته از برای اینست که به یاران هم اندیش بگوییم که هنگامه ی برخاستن است.


انسانیت می باید برخیزد. هیچ کس نباید بر انسان، جز انسانیت خود انسان و به دست خودش حکومت کند. انسانیتی که خشونت علیه هم نوع را نابخشودنی ترین گناه می انگارد و آرامش و آسایش آوری به مردمان زمین را نیک ترین کردارها. رفتاری که هم خوانی با روایت های عاشقانه و مینوی انسانی داشته باشد و به دور از سنگدلی ها و اندیشه های جدایی افکنانه از هر سنخش. نبرد انسانیت تاکنون برای بقا بوده است، زین پس باید برای ماندگاری اصالت این اندیشه و رهنمود باشد.

چه با صلح و چه با جنگ، انسان باید راه خود را به درون دهلیزی بگزارد که در آن اهریمنان آدمخوار لانه کرده اند. باید تک تک دشمنان انسانیت بیرون کشیده شوند، کشتار و طرد شوند و زمین از وجود غیر انسان پاک گردد.

همه ی دیگر پرستان، از اهریمنان گرفته تا خدایان، خائنانی به انسانیتند که وجودشان تعریف بردگی است. انسان باید دیگر برده نباشد و نباید گزاشت تا مغلطه ی آزادی در روزگاری جا بیفتد که انسان ها هنوز بردگانی هستند که به دروغ آزاد خوانده شده اند تا خدایان و اهریمنان از شر طغیان و شورششان در امان باشند. انسانیت مرز دارد و ما در مرزهای خویش نباید دیگر پذیر باشیم. دوستی ما با انسان دوستان، در بیرون مرزها و دشمنی ما با دشمنان انسان، در فراسوی دوستی با دوستانمان باید باشد.

انگل ها روایت می کنند که قرآنی را یافته اند که تاریخ نوشتارش به پیش از اسلام الکزا می رسد !! همیشه باید منتظر جادویی از آستین اینها بود.


بر اساس آزمایش‌ های رادیو کربن در دانشگاه آکسفورد، اعلام شده که این قرآن می‌ تواند یکی از کهن ترین نسک های قرآن در جهان باشد، اما اکنون چند تاریخ نگار ادعا کرده‌ اند که این نسک خطی ممکن است متعلق به پیش از زمان محمد تازی پیامبر خودخوانده ی اسلام بوده باشد و در زمان صدر اسلام بازنویسی شده باشد.

"تام هالند" تاریخ نگار انگل ایسی ادعا می کند که این برگه های یافت شده، قطعیت در مورد تاریخ ظهور قرآن را متزلزل می‌ کند و شبهاتی در مورد تاریخ پیامبر خودخوانده ی اسلام و اصحابش ایجاد می‌ کند.

"کیت اسمال" از کتابخانه ی بادلین دانشگاه آکسفورد نیز، مدعی شد که این کشف مجال بیشتری برای بحث در مورد چگونگی پیدایش قرآن فراهم می‌ کند که محمد و پیروانش از یک نوشته‌ ای که پیشتر وجود داشته، سو استفاده کرده و آن را با اصول سیاسی و اعتقادی خود شکل داده‌ اند و در واقع قرآن از راه وحی به محمد نرسیده است.

۱۳۹۷ مرداد ۳۰, سه‌شنبه

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید

هیچ کس بر سر خاک مرده ای که هنوز زنده است، نمی آید. همه ی دعواها بر سر دیوارهایی است که هنوز ایستاده اند و ذات خودشان را حفظ کرده اند. استواری یک دیوار را دعواهای دیگران به مزایده می گزارد.


داستان تلخیست که روزگاری فلان بهمان شد و آه آه حسرت و هق هق گریستن. اکنون در خیال خویش، در سکوت خود فریاد می کنم و بر دیوار سرد و خاموش این نویسه، دکمه های رایانه ام را می فشارم. آیا کسی صدای مرا می شنود. داشتم هدایت خوانی می کردم، ناگاه به ذهنم این افتاد که او چه نویسنده ی بزرگی بود و آیا می شود من هم روزی نامی درکنم و به عنوان نویسنده ای بزرگ یاد شوم ؟ در این خیال بودم که به ناگاه این به خاطرم رسید که چه غریبانه زیسته بود و چه غریبانه مرد و به خاک سپرده شد.

آنقدر غمین بود که در فریبی به دوستانش بی آنکه قصدش را بدانند، نوشته هایش را جمع کرده بود و در تنهایش آنها را سوزانده بود. خودش را می سوزاند. در این جایگاه بودن را تنها پروانه ای درک می کند که دیگر سفرش آخرش را می رود و قرار است در آتش شعله ی شمع بسوزد. در غربت هم به خاک سپرده شد تا آنکه می خواهد برود بر سر گورش، بیخود راست نکرده باشد که سر راهمان است.

خیلی غربتی زیسته بود، در میان غریبه ها اشتباهی زاده شده بود. البته تقصیر او نبود، او خیال می کرد ایرانی که برای زاییده شدنش هدف گرفته، یکی همان غرور و شوکتی را دارد که هزاره ها پیش داشته؛ وقتی فرود آمد و سر از تخم درآورد، تازه فهمید که چه خبتی کرده و دیگر کار از کار گزشته بود. روی دیوار زندگیش نایستاد، بر سرش دعوایی نبود. اسلن هیچ قلاب هیچ خواستگاری به دهان او نمی رسید و هجو خودش را پیش از تو سری زدن بر قامت کوتاه زاغه نشینان بی دیوار آغاز کرده بود. نگاهش بالای دیوار را می دید، اما نمی توانست آن دیوار را روی سر بوزینه های انسان نمای دور و برش خراب کند. آخرش هم روی سر خودش خراب کرد.

سه قطره خون را اِخ کرد و بانگ تلخی زد و بگریخت. بقلی شرابش را آخر نوشیده نانوشیده، باز بر سر تاقچه ی زیر سقفی گزاشت و چهره از چشمان زن مرده ای کشید که بوی تعفنش فضای اتاقی که یک عمرش در چار دیواریش تنهای تنها نشسته بود را برداشته بود. می گفت این تن کردم زده را از همان روز اول هم بی میل بودم، سر و دست و پاهایش را کند و...

قصه دانی من همینجا به پایان می رسد. دانسته ام از این زهرآبه همینقدر است. تلخ است و گوارا.

اما گورهای بسیاری هستند که در عین نخوت زمان، همچنان بازار گرمی دارند. استخوان هایی که لاشه مرده ی شان دیرزمانیست که خوراک کرم ها و انگل های زیر خاکی شده، خدایی که دیر هنگامی است مرده است و استخوانش چون افسانه ی خدایانی جاویدان، همچنان زنده.


به گورستان تاریک فراموشی، یکی دو پیکر رنجور را سپرده اند و با غم حضور ساز ناکوک زنشان نمی دانند چه کنند. گاهی قصد لدر دارند و گاهی قصد فروش. آب به رویش می بندند و برایش تجویز تکفیر می کنند. هتا دیده شده مصادره کردنش تا بدان حد شق و دراز می شود که گردنش چپیه ی عربی می اندازند و شیندولش می کنند !!

اما اینها همگی بهانه های منست. من نمی خواهم در گوری که ندارم و زنده ای که نیستم و مرده ای که نمی خواهم ازم چیزی به سیه روزی و بیهودگی و بیمارگی بماند، بروم. می خواهم زنده بمیرم. استعدادم همینقدر بیشتر نیست، این هم طنز من بود.

۱۳۹۷ مرداد ۸, دوشنبه

زاگرس

زاگرس نماد ایستادگی است و نه ایستادگی ساده ای محصور در روزگاری. زاگرس نمادی آیینی و فراباستانی است که با استوره های ایرانی و یونانی در ارتباط است و هتا خود اوست. استوره ی پایداری و ایستادگی و قهرمان شدند.


از ضحاک تا خمینی، صدای مردمانی در گوش تاریخ شنیده و ناشنیده تنین انداز شده است که بخشی از یادواره ها و خاطره های جمعی مردمانی هستند که در سرزمینی مشترک به نام زمین و در چارچوب ایران، سرنوشتی مشترک را به شکلی محتوم زیسته اند و تاریخشان نشان می دهد که سربلندی این سرزمین بنا به داستان های راستان، به خاطر ایستادگی و پایداری در برابر زورگویی است. همان ایستادگی که هزاران بار ما را کشته و از ما قهرمان ها ساخته است.

روزگار هر چه هست، واقعیتی است که تا ملموس نباشد، درکی از آن نمی توان داشت و بدون این شناخت، نه رودی را می شود کژ کرد و نه راهی را هموار. مسیرها همان خواهند بود که از گزشته به ارث رسیده اند، راه هایی که اگر قرار می بود ما را به جایی بهتر رهنمون شوند، تاکنون شده بودند. اکنون زمانه ی دگرش است. باید طرحی نو دراندازیم.

پله های نیرو دهنده ی سرکوبگران دین و حکومت را نپیمایید و بر این اعتقادات که به این اهریمن اسلامی و آخوندی، توان زیست و ادامه ی حرکت می دهد را، شک کنید و کنار بگزارید. به چشمان خود تلخی آموزی از واقعیت نژند کنونی را بیاموزانید تا درک لزوم دگرگونی در وجود شما بیدار شود.


بگزارید چشمه های خروشان "نوهستی" را از درون خود بجوشانید و ولایتی که شما را حقیر و صغیر خوانده و رفتار کرده را استخوان بشکنید و در چاه جمکرانش بریزید. افسوس خوردن و مظلوم نمایی را دست کشیده و توان خود را مصروف ویرانی ستون های وجودی رژیم ضحاک زمانه کنید. از بیخ و بن، داشته و نداشته اش را چون آسیابی خورد کنید و دستاوردهای چهل سال تحمیل نگون بختیش را بر سر خودش آوار کنید.

زمانه، زمانه ی دگرگونی است و باید دیگرگون به جنگ این اهریمن رفت. اهریمنی که مشروعیتش را در رخت اسلام عربی و اسلامی، با هواداری و پشتیبانی شرق و غرب دریافت می کند، حکومتی ایرانی نیست. تندخویی آدمخوار و انیرانی است که تا توانسته کشته و چپاول کرده و درد و رنج و اندوه بر جای گزاشته. بیایید یاد بگیریم چگونه با دشمن خود بجنگیم...

۱۳۹۷ تیر ۱۴, پنجشنبه

تفاوت جمهوری اسلامی با مجاهدین خلق، تفاوت دزد و پدر خوانده است

وقتی خون دلمه بست در قلب هایمان، در نیمروزی سرخ و در آفتابی مگو، روزهای سختی بود. روزهایی آمیخته از خیانت و رشادت. روزهای سردی بود.


به خاطر دارم که روزهایی را که خائنان به کشور، به نام اسلام و مارکس و به کام مرگ، خانه ی مان را به آتش کشاندند و خود در آن سوختند. روزهایی که دردها، دردانه های سرشک آیندگان بود. در قحطی نبودن، در تنگنای مرگ بر این و آن گیر نیفتاده بودن را، هنوز آن امت و این دولت نچشیده بودند، اما فغان برمی آوردند که باری تحمل می کنیم. صداهای خاموش یا برای همیشه خفتند یا گریختند.

در تیررس تیرهای آنان که سیاهی را نوید آورده بودند، مسلحانه جنگیدند و خون ها ریختند. هر کس به سویی مشغول تیر افشانی و جوانمردی بود. حقیقت از آن همه بود و در چنگال همه اسیر. همه حق می گفتند و حق می جستند. ملت اما همیشه از قدرت برتر و چیره پیروی می کند. قدرتی که به آنها حقوق و وظایفشان را تحکیم و در برابر انجام ندادن وظایفشان تحقیر و بازخواستشان کند. قدرتی که از خداست و برای خداست.


ساکنان این بهشت، ذره ذره پول ها را می جویدند و زن ها را به رختخواب می افکندند و بر سر سجاده های دلق، آفت شرف و انسانیت را نشخوار می کردند. می گفتند بسم الله و کار تمام بود. تار و پودش یا همان بند نافش را از موج بودن ساخته بودند. با روانی رنجور از گزشته و امیدی مبهم و گنگ به آینده ای که انقلاب خونین می خواست تا در آن درخت آزادی بنشاند. درختی که خون ها آن را آبیاری می کرد. درختی که بازماندگانش را نوید خوشبختی و آزادگی می داد. اما روزهای سخت تمام نشد.

در این میان، آنچه که پایمال شده بود، حق مردم بود، حق برای داشتن قانون اساسی و دولت قانونی. دولتی که فرنشینش شاهپور بود و نویدش آزادی و سوسیال دمکراسی. با تهمت و دروغ و جفا به پیشوازش رفتند. این بود که در آن میانه، هیچ عدلی نبود، هیچ تعادلی برقرار نشد و ستمگر با ستمکار در هم آمیخت و به نام سرخ و سیاه، ارتشی را به خیانت و توده ای را به کژروی و آینده ای را به تباهی کشاند.


همه اش وعده ی سر خرمن و باز هم نسلی سوخته. تفاوت میان آن آخوند رژیم با آن الله پرست چپ خلقی، تفاوت میان دزد و خائن است. توده ی هوچی گر و روشنفکر، با دهانی گشاد تفنگ به دست گرفته بود و برای آزادی و صلح می کشت و می سوزاند.

برای کسی که در گور است، زمان معنی خودش را گم می کند. حس می کردم که نه زنده ی زنده هستم و نه مرده ی مرده، فقط یک مرده ی متحرک بودم که نه رابطه ای با دنیای زنده ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده می کردم. اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره ی من باید دور، تاریک و بی معنی باشد، شاید من اسلن ستاره نداشته ام. تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.
شقایق و مرگ بود. ابرهای نیمروز، ماندگارند.