Google Ad

‏نمایش پست‌ها با برچسب روح. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روح. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ تیر ۱۳, یکشنبه

گفتگوی ژرژ اندرسون با فراسو - بخش دوم (پایانی)

آیا این مهم است که تو در چه مرحله ای باشی تا قادر باشی ارتباط برقرار کنی ؟

اگر تو در سطوح تاریک تر قرار داشته باشی ممکن است هیچ کششی وجود نداشته باشد که به سمت من بیایی. من چیزی را که می تواند منفی باشد، به سمت خود درنخواهم کشید (جذب نخواهم کرد)، در نتیجه اگر تو در سطوح تاریک تر یا پایین تر باشی، تا زمانی که یک هدف ویژه ی روحانی در کار نباشد، من شما را تشخیص نخواهم داد. به عنوان آشکار ترین نمونه، هیتلر خودش رو در چنان حالتی از تاریکی قرار می دهد که به معنای واقعی کلمه قادر به برقراری ارتباط نخواهد بود.



آیا برای نمونه فردی که مرتکب خودکشی شده است، در آن سطح از تاریکی باقی خواهد ماند ؟

نه برای همیشه. آنها می تونند بنا بر خواسته ی شخصی خودشان پیشرفت کنند. به همین شوند (دلیل)، بسیار مهم است که مردم، فارغ از اینکه چه دین یا باور مذهبی داشته باشند، هتا اگر بی اعتقاد باشند، همواره به خاطر داشته باشند که برای درگزشتگان دعا کنند. به این شوند که دعای ما آنها را از این عشق شرمزده می کند و برای پیشرفت تشویق و ترغیب می شند. مشکلی که خودکشی در بعد پسین با آن روبرو می شود اینست که، زمانی که تو به مرحله ی دیگری می رسی، اوضاع و شرایط به روشنی ایی که یک مورد عادی می تواند باشد نیست. مشکل آنها اینست که نمی توانند خودشان را ببخشند. هنگامی که چنین افرادی در معرض بازخوانی من قرار می گیرند، این احساس در من به وجود می آید که آنها زندگی خودشان را به پایان رساندند.

تو احساس می کنی که در محضر یک روح سرگردان قرار گرفتی. این یک احساس سرد و ناخوشایند است و این خیلی مهم است که آنها به چیستی (ماهیت) کاری که انجام دادند آگاه شوند. به مانند این می ماند که تازه بیدار و هوشیار شده باشی و بگویی "من یک الکلی هستم". جلو بیایی و بگویی "من زندگی خودم را ازبین بردم و سرنگون کردم". یکی از دوستانم که به تازگی خودکشی کرده بود نمی دانست که چگونه به سمت روشنایی برود. من راهنماییش می کردم و می گفتم به سمت روشنایی حرکت کن، اما او از قضاوت می ترسید. او نمی توانست خودش را ببخشد. همچنین مشکل دیگری که او با آن درگیر بود، این بود که روحش پس از اقدام به خودکشی، در پیرامون محل رخداد پرسه می زد. نمی توانست با خاطره ی صحنه ای که پدرش پس از خودکشی، او را پیدا کرده بود کنار بیاید و این موضوع او را از دید عاطفی در یک مرحله ی طاقت فرسا و بحرانی در بعد دیگری یا فراسو درگیر کرده بود.

چیزی که او و بسیاری از ما نمی فهمیم، اینست که در آنجا "قضاوت" وجود دارد، اما نه از سوی خدایی که روی تخت فرمانروایی نشسته باشد. قضاوت به گونه ای بنیادی در درون تو وجود دارد و همه ی ما می دانیم که بزرگ ترین دشمنی که می توانیم با آن رودررو شویم، خودمان هستیم.

پیش از اینکه ما به درون روشنایی گام بگزاریم، درک این نکته می تواند تا زمان های بسیار فراوانی به دارازا بکشد. این زمان به فرد بستگی دارد. تو خودت مهار خودت را به دست داری. آن دسته از افرادی که به درون سطوح تاریک تر رفتند گفتند که آنها باید با خودشان را رودررو بشوند و این را بفهمند که اگر دگرشی در خودشان ایجاد نکنند یا به عبارت دیگر در مورد خودشان بیشتر یاد نگیرند، قرار نیست به جایی برسند.

چرا آنها در فراسو این قابلیت را دارند که با خود واقعیشان رودررو بشوند، در حالی که در اینجا قادر نبودند ؟ چه چیزی در این بین دگرش می یابد ؟ 

یکی از چیزهایی که موجودات پیشرفته تر از لحاظ معنوی در بعد دیگر می گویند اینست که ما می توانیم به آسانی دیگران را فریب بدهیم، ولی ما هرگز نمی توانیم خودمان یا خدا را فریب دهیم.



فرض کنیم که من در آن جهان به یک مرحله ی معینی وارد شدم و یکی از خویشاوندانم به مرحله ی دیگری رفته است؛ ما چگونه می توانیم با هم ارتباط برقرار کنیم ؟

خوب، دوباره به دید می رسد که بخشی از این به شیوه ی پیشرفت و رشد بستگی داشته باشد. برای نمونه، اگر مادر شما در سطح پنجم و پدر شما در سطح چارم باشند، مادر شما می تواند به پایین و مرحله ای که پدرتان در آن قرار گرفته بیاید، اما پدر شما نمی توانه به بالا و سطح مادرتان وارد بشود تا زمانی که شایستگی آن سطح را به دست بیاورد. در نتیجه افراد بسیاری در حال رفت و آمد بین سطوح چارم و پنجم هستند تا زمانی که کسی را که به او عشق می ورزند، به آنها بپیوندد و با هم برابر بشوند تا بدینگونه بتوانند با همدیگر به فعالیت روحانیشان بپردازند.

آیا زمانی که ما در فراسو هستیم دوباره روابطی را که در اینجا داشتیم برقرار می کنیم ؟

این به مانند این می ماند که شما تمایل داشته باشید که به فردی که در این جهان به او نزدیک بودید دوباره نزدیک شوید، به این دلیل که شما روی یک لرزه یا طول موج یکسان هستید. برای نمونه، بیشتر ما دوستی داریم که احساس می کنیم به ما بیشتر از بقیه نزدیک تر است، یا فردی از اقوام. در نتیجه آنها تلاش می کنند دوباره این روابط را برقرار کنند، همچنین به دید می رسد که آنها یاد می گیرند یکدیگر را به شکلی کامل و برابر دوست داشته باشند، اگرچه ممکن است مواقعی وجود داشته باشد که به یک فرد مشخص بیشتر جذب شوند.

برخی از افراد اینگونه برمی گزینند که برای همیشه در فراسو باقی بمانند و برخی برمی گردند. آیا آنها همیشه به همان خانواده ی پیشین خودشان برمی گردند، همون پدر و مادر یکسان، همان افرادی که پیشتر به آنها عشق می ورزیدند ؟

به دید می رسد که همه ی ما با همان افرادی که با آنها احساس نزدیکی می کردیم باقی می مانیم؛ پرندگان یکسان با هم پرواز می کنند. امکان دارد ما در زندگی پسین، پدر و مادر متفاوتی داشته باشیم، برادر یا خواهر ما می توانند پدر و مادر پسین ما باشند. اما به دید می رسد که ما با افراد یکسانی که احساس وابستگی ویژه ای به آنها می کردیم یا لرزه های (Vibrations) خوبی با همدیگر داشتیم، باقی می مانیم. شاید این بتواند توضیح بدهد که چرا ما با خواهرمان احساس نزدیکی بیشتری می کنیم تا برادرمان، یا اینکه چرا احساس می کنیم با برخی از افراد از ازل با هم بوده ایم. اما امکان دارد که ما در درازنای مسیرمان با مردم متفاوتی هم برخورد کنیم، افرادی که می توانند باعث پیشرفت یا درخشش ما بشوند و یا نقش مهمی را در آن برش از زندگی ما ایفا کنند.

بعرخی از افراد برمی گردند و برخی نه ؟ چه چیزی این را تعیین می کند ؟

خوب، عوامل بسیاری دخیل هستند. آنها می گویند بهتر است که تلاش نکنیم تا بی درنگ بازگردیم، آنها می گویند که بهتر است مدتی را در آنجا باقی بمانیم، استراحت کنیم، دانش و تجربه ی بیشتری کسب کنیم تا برای زندگی پسین آماده تر باشیم و تو بهتر قادر خواهی بود تا اهداف و خواسته های خودت را برآورده کنی. همینگونه، آنها می گویند که این بر عهده ی خود توست. افراد بسیار زیادی به فراسو می روند و بی درنگ بازمی گردند. برای نمونه تو در یک جنگ کشته شدی و در زندگی احساس فریب خوردگی می کنی. تو می خواهی که از این وضعیت دشمنی و دلنگرانی بیرون بیایی؛ بهتر است که این احساسات منفی را دور بریزی و با یک ذهنیت مثبت تر برگردی.

از سوی دیگر، برخی از افراد گفتند که قصد دارند منتظر بمانند تا زمان مناسبشان در آنجا فرابرسد. آنها تصمیم گرفتند که برنگردند، با وجود اینکه زمان بسیار درازی طول می کشد که رشد روحی در آن سو رخ دهد. در آنجا تو بازیچه ی وسوسه ها یا هیچ فریبی نیستی، در حالی که ما در اینجا در حال کلنجار رفتن با تداخل و ناسازگاری امواج مثبت و منفی هستیم، که همانگونه که بسیاری از ما گواهی می دهیم، می تواند بسیار سخت باشد. اما روح های فراوانی که من با آنها صحبت کردم، گفتند که "راه دیگری وجود ندارد"، آنها نمی خواهند که دوباره برای آزمودن به یک تن جسمانی برگردند، آنها قصد دارند که در آنجا بمانند و تا هر زمانی که به درازا بکشد به کارشان ادامه دهند.



{از کتاب "ما نمی میریم: گفتگوی ژرژ اندرسون با فراسو"، به قلم جوئل مارتین و پاتریشیا رومانوفسکی}

ترجمه: کامورا
ویرایش: داریوش افشار

۱۳۹۵ تیر ۱۰, پنجشنبه

گفتگوی ژرژ اندرسون با فراسو - بخش نخست

متنی که در زیر خواهید خواند گفتگویی با ژرژ اندرسون (George Anderson) از سوی یک نمایش تلوزیونی و رادیویی به میزبانی جوئل مارتین (Joel Martin) می باشد که از کتاب "ما نمی میریم" (We Don't Die) نوشته ی جوئل مارتین و پاتریشیا رومانوفسکی (Patricia Romanowski) گردآوری شده است. شاید بتوان گفت که ژرژ اندرسون، بزرگ ترین و شناخته شده ترین فراروان شناس در آمریکاست که دارای توانایی های فراطبیعی حیرت انگیزی در زمینه ی ارتباط با ارواح مردگان می باشد. توانایی های او بسیار شگرف و خارق العاده هستند، وی زمانی به استخدام اداره ی جنایی شهربانی نیویورک (NYPD) جهت کمک به حل و بررسی قتل های نامکشوف درآمده بود. توانایی های او در نمایش های تلوزیونی و رادیویی بسیاری شرح داده شده اند. در جستاری که در زیر خواهید خواند، وی به برخی پرسش ها در مورد زندگی پس از مرگ پاسخ خواهد داد.



نام برخی از کتاب های جوئل مارتین و پاتریشیا رومانوفسکی در رابطه با ژرژ اندرسون بدین شرح است:
ما فراموش نشده ایم (We are not Forgotten)، عشق پس از مرگ (Love Beyond Life) و فرزندان همیشگی ما (Our Children Forever). همچنین واپسین کتاب ژرژ اندرسون، "گام زدن در باغ مردگان" (Walking in the Garden of Souls) نام دارد. متن زیر بخشی از پرسش و پاسخ میان جوئل مارتین و ژرژ اندرسون می باشد:

جایی که ما پس از مرگ به آن می رویم کجاست ؟ آیا سمت دیگر (فراسو) به تو می گوید ما به کجا می رویم ؟

خوب، بر اساس چیزی که آنها می گویند، این رفتن به سطوح متفاوت آگاهی است. ما داریم تلاش می کنیم مسیرمان را به سمت بالا پیش ببریم. این به مانند این می ماند که بالاتر بروی و به مرتبه ی دوازدهم برسی؛ برای این کار تو نخست باید از اشکوب (طبقه ی) یازدهم گزشته باشی. هنگامی که ما می خواهیم از این مرحله گزر کنیم، به درون یک تونل می رویم، ما می توانیم به درون گستره ی کوچک ابعاد تاریک تری برویم که به گونه ای نماینده ی جهنم یا برزخ هستند، به این شوند (دلیل) که اینها دو بعد منفی هستند، یا دو بعد تاریک تر. اما اگر ما انسان های خوبی بوده باشیم، به طور کلی به ئیئ می رسد که خیلی تند از کنار آنها می گزریم و به ابعاد سوم یا چارم آگاهی وارد می شویم، جایی که مردم میانه حالی مانند خودمان به آن می روند؛ کسی که احتمالن به سطوح بالاتری می رود، اما هر کسی نمی تواند یک مادر ترزا باشد. 

هنگامی که ما وارد این ابعاد می شویم، اقوام و دوستانمان را می بینیم که برای خوشامدگویی در انتهای تونل به اسقبال ما می آیند، که بسیار مانند فیلم رستاخیز است، جایی که آنها منتظرند و ما را به سمت نور هدایت می کنند و این مانند یک جوان شدن دوباره ی روح است، مانند یک نوسازی دیدار و به هم پیوستگی، مانند یک مهمانی است، "هی، این خیلی خوبه که من دارم دوباره تو رو می بینم." ما همدیگر را بر اساس شخصیت های منحصر به فردمان تشخیص می دهیم. همانگونه که ما هر کدام اثر انگشت یگانه و منحصر به فرد خودمان رو داریم، هر کداممان هم یک هویت یکتا داریم. هیچ جسم مادی در آونجا وجود ندارد، اما یک بدن اثیری وجود دارد که می تواند شکل جسمانی به خودش بگیرد، اما برای اینکه حقیقت را به شما بگویم، فکر می کنم این تنها در طی یک بازخوانی یا خوانش روح انجام می گیرد، در نتیجه من می توانم آن چیزی را که فرد یا روح مورد نظرم درک می کند ببینم و توصیف کنم.

بیاید از دیدگاه جغرافیاشناسی صحبت کنیم، آنجا کجاست ؟ آیا همون بهشت کلیشه ای در بالای ابرهاست ؟

اینگونه به دید می رسد که آن بعد دیگر یا بعد پسین، در واقع همین جاست، به گونه ای موازی با همین بعد در جریان است. گزر کردن به بعد دیگر به دید می رسد که بیشتر به مانند یک تجربه ی روحانی باشد تا سفر به بهشتی به سبک هالیوود. من فکر می کنم احساس بالا رفتن یا اینکه بهشت جایی در بالاست به این دلیل است که ما احساس کشیده شدن به سمت بالا، به مرحله ی پسین زندگی را تجربه می کنیم. هنگامی که ما در بعد دیگر یه یک وجود یگانه بدل می شویم، احساس می کنیم که همه چیز را می فهمیم، از دید روحی و عاطفی احساس بالاتر رفتن می کنیم. این احتمالن همان جایی است که احساس بالا رفتن ازش سرچشمه می گیرد.



آیا ارواح می تونند مستقیمن بیایند و بهت بگویند که آن سوی دیگر به چه شکلی است، یا این که تو باید خودت اطلاعات را در کنار هم بچینی ؟

این بستگی به مرتبه ی هوشیاری و آگاهی آنها دارد. ممکن است کسی یک تجربه ی متفاوت یا شخصی از آنجا داشته باشد، در نتیجه آنها می توانند تعابیر گوناگونی داشته باشند. این مانند همین چیزی است که در اینجا بین ما وجود دارد. برای نمونه، من امروز به آسمان نگاه می کنم و رنگ آن را آبی آسمانی توصیف می کنم، در حالی که اگر سایه ی رنگی مختصری در آن وجود داشته باشد یا خورشید کمی در جای خودش حرکت کند یا اگر شما پنج ثانیه ی دیگر به آن نگاه کنید، می توانید بگویید که آن بیشتر ارغوانی است یا آبی کمرنگ. چنین چیز یکسانی می توانه در سوی دیگر(فراسو) هم رخ بدهد.

من تا به حال هرگز هیچ شکایتی در مورد فراسو نشنیدم، مگر اینکه کسی به سطوح تاریک تر آنجا رفته باشد، به خاطر مرتکب شدن جرم های سنگین مانند آزار مردم یا خودکشی. به طور کلی فکر می کنم بیشتر ارواحی که ازشان مطالبی را شنیده ام، بسیار خوشحال، بسیار خرسند و در صلح و آرامش به دید می رسیدند. همچنین آنها از خودشان بسیار آگاه بودند، هتا اگر در این جهان آدم های بسیار منفی و ناراحتی بودند. به دید می رسد که آنها نسبت دانش بسیار فراوانی آگاه هستند و همه چیز را خیلی بیشتر از ما که اینجا هستیم می فهمند.

به دید می رسد که یادگیری و رشد کردن، تمام چیزی است که در آنجا وجود دارد و آنها قادرند که اگر بخواهند یکدیگر را بفهمند و درک کنند. در فراسو به من گفته شده که تو باید یک تصمیم عمده و مهم بگیری. تو باید با خود واقعیت رودررو شوی و فکری به حال خودت بکنی، در غیر این صورت تو تنها در حال پرسه زدن بیهوده هستی و از دید روحی و درونی هیچ پیشرفتی نخواهی کرد. به دید می رسد که این یک نکته ی بسیار مهم باشد که خود واقعیت را تشخیص دهی، ویژگی های مثبت و منفی خودت را درک کنی، و در نهایت تلاش کنی تا کاری در جهت بهبود شرایط انجام بدهی. همچنین به من گفته شده که آنها وظایف و مشاغلی دارند که در آنجا بهشان می پردازند. برای نمونه، دیوید لیکاتا (David Licata) به ما گفته است که با کودکان و هیوانانی کار می کند که از این جهان رفته اند. درست مانند شغلی که ما در اینجا بر عهده گرفتیم، در مرحله پسین زندگی هم یک شغل روحانی را بر عهده می گیریم، جایی که ما رشد روحیمان را در ازای کمک کردن به درگزشتگان دریافت می کنیم، با کمک کردن به مردمی که اینجا هستند تا راه روحانیشان را پیدا کنند و یا کمک کردن به مسیر روحانی آنها در فراسو، و گستره ی پهناور کارهایی که به این موارد مربوط می شوند.

{ از کتاب "ما نمی می ریم: گفتگوی ژرژ اندرسون با فراسو"، به قلم جوئل مارتین و پاتریشیا رومانوفسکی}

ترجمه: کامورا
ویرایش: داریوش افشار