به تازگی یک لوحه ی سنگی ۳۷۰۰ ساله ی بابلی ترجمه شده است که می تواند تاریخ ریاضیات را از نو بازنویسی کند. این لوحه بیان می دارد که دانش مثلثات می تواند پیش از یونانیان باستان توسعه یافته باشد. پژوهشگران گفته اند که این لوحه ثابت می کند که بابلی ها دانش مثلثاتی را چیزی حدود ۱۵۰۰ سال پیش از یونانیان توسعه داده اند.
این لوحه که "پلیمپتون ۳۲۲" (Plimpton 322) خوانده می شود، در نیمروز عراق کنونی و در حدود سده ی گزشته یافت شده است. باستان شناس و دیپلمات آمریکایی "ادگر بنکس" (Edgar Banks) که عامل مشوق "ایندیانا جونز" بوده است، این لوحه را کشف نموده.
دنیل منزفیلد در حالی که پلیمپتون ۳۲۲ را در دست دارد، در دانشگاه کلمبیا و در کتابخانه ی
نسک های خطی و کتاب های نایاب آن دانشگاه در نیویورک، دیده می شود.
فرتور از: "اندرو کلی" (Andrew kelly)
"البته بر خلاف دانش مثلثاتی امروز، ریاضیات بابلی از پایه ی ۶۰ تایی به جای پایه ی ۱۰ تایی امروزه استفاده می کردند. چون دستگاه ۶۰ تایی برای بخش کردن به ۳ بسیار آسان تر است. کارشناسانی که این لوحه را مطالعه کرده اند، پی برده اند که آن محاسبات به مراتب بسیار دقیق تر می باشند. پژوهش ما نشان می دهد که پلیمپتون ۳۲۲، شکل های سه گوش های با زاویه ی راستی را توصیف می کند که یک گونه ی نوین از دانش مثلثاتی بر پایه ی نسبت هاست و نه زاویه ها و دایره ها".
دکتر "دنیل منزفیلد" (Dr. Daniel Mansfield) از دانشکده ی ریاضیات و آمار در دانشگاه ولز نوین نیمروزی و هموند هیئت علمی ریاضیات، این سخن را در یک خبری دانشگاهی اعلام کرده است.
پلیمپتون۳۲۲، نخستین جدول دانش مثلثاتی جهان که در دانشگاه
کلمبیا و در کتابخانه ی نسک های خطی و کتاب های نایاب
نگاهداری می شود
وی ادامه می دهد:
"این یک کار شگفت انگیز ریاضیاتی است که نخبگی آنان را بدون هیچ شکی نشان می دهد. این لوحه نه تنها شامل کهن ترین جدول دانش مثلثاتی است، بلکه تنها جدول مثلثاتی کاملن دقیق و درست هم هست که به خاطر رویکرد گوناگون بابلی ها نسبت به دانش محاسبات و هندسه بوده است. پلیمپتون ۳۲۲ ابزاری قدرتمند بوده است که برای نقشه برداری و پیمایش زمین ها یا ایجاد محاسبات معماری برای ساختن ساختمان ها، ستایشگاه ها یا هرم های شیبدار مورد استفاده قرار می گرفته است".
دنیل منزفیلد افزود: "این لوحه ها دربردارنده ی «راز بزرگی تا به اکنون» هستند".
استاد دانشگاه ولز نوین نیمروزی (UNSW)، "نورمن ویلدربرگ" (Norman Wilderberg) می گوید:
"پلیمپتون ۳۲۲ به ۱۰۰۰ سال پیش از "ابرکی" (Hipparchus) باز می گردد. این لوحه احتمالات ممکن تازه ای را نه تنها برای پژوهش امروزی ریاضیات، که برای آموزش ریاضیات می گشاید. ما با پلیمپتون ۳۲۲، دانش مثلثاتی ساده تر و دقیق تری را می بینیم که برتری های آشکاری نسبت به دانش کنونی مثلثاتی کنونی ما دارد".
پژوهش های تازه، سرآغاز تاریخ نقشه نگاری را به مکتب جغرافیای یونان باستان نسبت داده اند، در حالی که هم اکنون نمونههای قدیمی تری از نقشه های جغرافیایی مربوط به تمدن های کهن تری همچون چین، هند و ایران وجود دارند. از جمله نقشه های بسیار کهن، مربوط به دوره ی پارسیان هخامنشی است که در آن، پارسه گرد در مرکز جهان شناخته شده ی باستان ترسیم شده است و معرفی و بررسی آن در دست پژوهش می باشد.
افزون بر این، اکنون هیچ نقشه ای که تاریخ ترسیم آن مربوط به روزگار یونان باستان باشد، در دست نیست. البته این به آن معنا نیست که دانش جغرافیای یونانی نقشه نمی داشته است، بلکه منظور این است که از اصل آن نقشه ها، اکنون اثری در دست نیست و به سبب گزند روزگار، در فاصله ی زمانی درازی که سپری شده، سندی به دست ما نرسیده است.
"حسین مونس" دانشمند برجسته ی مسری و استاد دانشگاه قاهره، به روشنی مستند کرده است که امروز تقریبن هیچ نقشه ای از یونان کهن بر جای نمانده و آنچه با این عنوان موجود است، نمونه هایی هستند که از سده های ۱۵و ۱۶ میلادی به این سو و از سوی نقشه برداران اروپایی، اما به نام یونانی ها تهیه شده است.
- بنگرید به دو کتاب:
"مونس، حسین (۱۹۶۷) الجغرافیه و الجغرافیین فی الاندلس، مادرید: موسسه المطالعات الاسلامی"؛
"مونس، حسین (۱۹۸۶) تاریخ الجغرافیه و الجغرافیین فی الاندلس، قاهره: مکتبه مدبولی)".
واقعیت اینجاست که نقشه های نام برده، به دست نقشه کشانی همچون "جیاکومو گاستالدی" (۱۵۰۰- ۱۵۶۵ م)، "جرارد مرکاتور" (۱۵۱۲- ۱۵۹۴م)، "آبراهام اورتلیوس" (۱۵۲۷- ۱۵۹۸م)، "جان اسپید" (۱۵۲۲- ۱۶۲۹ م) و دیگران کشیده شده اند، با این ویژگی که داده ها و شکل نقشه ها، مبتنی بر داده های درج شده در متون کهن جغرافی دانان یونانی همچون "آناکسیماندر" ( ۶۱۰- ۵۴۶ پ.م)، "هکاتوس" ( ۵۰۹- ۴۷۲ پ.م)، "هرودوت" (۴۸۴-۴۲۵ پ.م) و مانند آنها ایجاد شده اند.
با این پیش گفتار کوتاه، اکنون می توان پرسش مورد نظر این نوشتار را مطرح کرد:
"که با استدلال بالا، کهن ترین نقشه ای که هم اکنون از سرزمین باستانی آذربایجان در دست است، کدام نقشه و متعلق به چه کسی است ؟"
منظور از نقشه ی آذربایجان، نقشه ای است که به طور مشخص به نمایش منطقه ی آذربایجان پرداخته باشد. به بیان امروزی، نقشه ای منطقه ای نه نقشه هایی که گستره ی وسیع تری را شامل شده اند. مانند نقشه های جهان نما یا آسیا و یا هتا نقشه های سرزمینمان ایران. تفاوت و اعتبار اصلی نقشه های منطقه ای، به دست دادن جزییاتی همانند اسامی شهرها و آبادی ها و نمایش دقیق تر عوارض طبیعی و ترسیم اطلاعات راه ها است که نقشه های جهان نما، نظر به رویکرد کلان نگریشان آنها را در بر نمی گیرند.
نخستین کسی که می دانیم جهان شناخته شده ی باستان را در قالب نقشه های منطقه ای گوناگون ترسیم کرده، "کلادیوس بتلمیوس" (سده ی یکم و دوم میلادی)، برجسته ترین کیهان شناس و جغرافی دان جهان در یونان باستان است. او آسیا را در ۱۲ نقشه ی منطقه ای و همراه با به دست دادن جزییاتی که تا آن زمان بی سابقه بود، رسم کرد.
هر نقشه را تابلو نام گزاشت و آذربایجان در سه تابلو نمود یافته است. در تابلوی پنجم، بر خلاف تابلوهای چارم و سوم که بخش هایی از آذربایجان دیده می شوند، همه ی منطقه ی آذربایجان کشیده شده است و این نخستین نقشه ی منطقه ای از منطقه ی مورد نظر ما است. اما، به دنبال استدلالی که در بالا رفت، باید دانست که کهن ترین نقشه های بتلمیوس که تاکنون یافت شده اند، نه متعلق به او، بلکه بازترسیمی بر اساس داده های کتاب جغرافیایی بتلمیوسند که دیرینگی آنها از سده ی ۷ فرار مهی / ۱۳ میلادی، قدیمی تر نیستند؛ در حالی که نقشۀه ی مورد معرفی این پژوهش، متعلق به سده ی ۴ فرار مهی / ۱۰ میلادی می باشد،َ یعنی حدود سیصد سال کهن تر است !!
در نتیجه، این نقشه کهن ترین نقشه ی منطقه ای آذربایجان است که تاکنون یافت شده است و تا این زمان در جهان ناشناخته مانده و اینک برای نخستین بار است که معرفی می شود.
اتاق پذیرایی با ستون ها و اتاق تخت که متعلق به یک کاخ ۲۰۰۰ ساله ی ایرانی است، به هنگام گودبرداری در کاخ "الیوز" در ناحیه ی "گینوجک" استان آماسیا در ترکیه یافت شد.
"عثمان ورول" فرماندار آماسیا، برای دیدن کاوش ها و دریافت اطلاعات در مورد ویژگی های فنی و ساختمانی مکان حفاری، از کاوشگری در اولوز دیدن کرد. او اعلام کرد که ساخت و ساز تازه، در خلال حفاری کشف شده است. وارول گفت: "ما از مکان حفاری دیدن کردیم. این یک کار دراز مدت است. ما می خواهیم از آنها، استاد و کسانی که به این امر کمک کردند، سپاسگزاری کنیم. ما شاهد شرایط سختی در اینجا هستیم. ما به ویژه از استاد، برای کمک به دانش و آماسیا سپاسگزاری می کنیم".
استاد دانشکده گروه باستان شناسی استانبول دکتر "شوکت دونمز"، کارهای حفاری را رهبری می کند؛ او گفت که ویرانه های فرهنگی متحرک، نشان می دهد که گروهی از هخامنشیان ایرانی، در ۴۵۰ سال پیش از میلاد، در کاخ الیوز زندگی می کردند. این آرامگاه در ۲۵ کیلومتری جنوب باختری مرکز شهر آماسیا واقع شده است.
دونموز گفت: "بخش های تازه ای از این شهر آشکار شده است. اکنون ما در مورد یک مسیر، یک عمارت و یک ستایشگاه آتش، می دانیم که همه ی اینها برای نخستین بار در تاریخ جهان است که به وجود آمده اند. اتاق بازرگانی، با ستون ها و محوطه ی بیرون نیز، حفاریش برای نخستین بار در سال جاری آغاز شده است. هم اکنون ما در آغاز کار حفاری برای این اتاق ها هستیم. این مرحله ی کنونی و اکتشاف ها، بسیار هیجان انگیز هستند. اینها به یک دوره ی بسیار مهم روزگار آهن آناتولی، روزگار باستان آناتولی و باستان شناسی پارسی (ایرانی) متعلقند.
اینها اکتشافات بسیار مهمی هستند که به هویت و منحصر به فردی خود می افزایند. ما تاکنون شش ستون پایه پیدا کرده ایم. یک طرح واضح هنوز مشخص نشده است، اما امیدواریم در یک یا دو سال کاوش های اینده، آن را پیدا کنیم. ما یک شکل گاو نر متعلق به دوره ی هیتی را نیز یافته ایم. یک شهر هیتیایی بسیار بزرگ، زیر این شهر ایرانی وجود دارد. ما فکر می کنیم که "شانوختاتا" است. این نشان می دهد که ما این یک شهر مقدس سنتی است که تمدن تازه ی این ستایشگاه را ساخته است.
"ما نمی دانستیم که ما چنین شهر ایرانی ایی را پیدا خواهیم کرد. نه ستایشگاه و نه یک اتاق پذیرایی، ... ما هیچ انتظاری از این کشف آنها نداشتیم".
دوازده دانشگاهی، ۱۰ باستان شناس و ۱۵ دانش آموز باستان شناسی، در حفاری ها کار کردند.
"دونمس" گفت که تنها انتظار می رود که یک تپه ی میانه ی آناتولی را حفاری کرده و پاسخ های خود را در رابطه با فرهنگ روزگار آهن پیدا کنند. با این حال، ما با یک وضعیت کاملن متفاوت روبرو شدیم. کل جهان آغاز به تماشای آرامگاه "الواس" بر اساس باستان شناسی میدانی آناتولی و آناتولی کرد. بر این باورم که این مرکز پس از "تپه ی گوبلی"، تبدیل به یک مرکز مهم در به روز رسانی و دگرش تاریخ مذهبی آناتولی شده است.
درباره ی کوه اولوز
کوه اولوز در بزرگراه آماسیا - کروم واقع شده است. گستره ی ۲۸۰ متر در ۲۶۰ متر، آن را پوشش می دهد. نزدیک به ۴۵ دهانه ی زمین و ۱۵ متر بالاتر از سطح دشت است. این ناحیه، بین سال های ۱۹۹۷ تا ۹۹، در اکتشاف سطحی، از سوی یک تیم در سرپرستی دکتر شوکت دونمز (که در آن زمان استاد دانشگاه بود) کشف شد. پسین ها، حفاری در سال ۲۰۰۷ زیر رهبری دونمز آغاز شد. این کارها از دو گنجایش گوناگون انجام شد که عبارتند از "باز کردن" در سمت باختر و باز کردن "ب" در سوی خاور از بالاترین نقطه ی تپه. دو حفره دیگر افزوده شدند، به نام های سی و دی.
با هر بیلی که بولدوزرها برای حفر کانال متروی اهواز بر زمین زده اند، سفال های تاریخی بیرون می آمد
شهر اهواز در دهه های ۳۰ و ۴۰ توسعه یافت و شهر باستانی هرمز اردشیر که متعلق به دوره ی ساسانیان بود، در میان این توسعه ی شهری و پس از آن، با جنگ گم شد و نشانه هایی که از هرمز اردشیر بود دیگر دیده نشد و اکنون با گزشت سالیان بسیار، این شهر باستانی فراموش شده، روز به روز زیر لایه های شهری ناپدیدتر می شود و موضوع بازسازی آن همچنان خاموش مانده است.
نابودی آثار تاریخی شهر تاریخی هرمز اردشیر در کانال های قتار شهری اهواز
آثار تاریخی به جای مانده از شهر تاریخی و باشکوه هرمز اردشیر که در دوران ساسانی یکی از پر رونق ترین شهرهای کشور محسوب می شد، در زیر کانال ها و گودال های حفر شده برای قتار شهری اهواز از بین رفت. ویرانه های شهر کهن هرمز اردشیر، مربوط به دوره ی ساسانیان است و در محدوده ی کنونی اهواز واقع شده و این اثر در تاریخ ۲۴ شهریور ۱۳۱۰ با شماره ی ثبت ۴۳، به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است. این شهر که در دوران ساسانیان رونق فراوانی داشته است، امروزه جز تلی از خاک، چیزی از آن باقی نمانده است.
این شهر که پایه ها و ستون های شهر تازه ی اهواز روی شانه های آن بنا شده است و پیشینه ی پر شکوه تمدنی این منطقه محسوب می شود، با نگاهی گزرا به این کانال ها و گودال ها، به ویژه در منطقه ی دروازه ی شهر اهواز که جایگاه ایجاد یکی از ایستگاه های پیش بینی شده برای قتار شهری اهواز است، متوجه حجم بالای ویرانی و نابودی تنها بقایای به جای مانده از این شهر تاریخی می شویم.
لایه های تاریخی، تکه های سفالی کوزه ها و ظروف باستانی و رگه های دیوار چینی که یادگارهایی از تمدن دو هزار سال پیش این منطقه از کشورمان است، به واسطه ی چنگال پولادی و غول پیکر بولدوزرها و لودرها، از دل خاک بیرون آورده شده و در قالب مشتی خاک بی ارزش روی هم تلنبار می شد.
در سالهای گزشته نیز، ۲ گور تاریخی به واسطه ی گزر لوله ی گاز در محله ی "عامری" پیدا شد که دستور پوشاندن آن را دادند. در فاصله ی ۳۰۰ متری از ایستگاه "سه خیریه" یا "دروازه" نیز، تپه ی باستانی "بی سیم" یا "آسیه آباد" قرار دارد. در شهریور ماه سال ۱۳۹۰ نیز، گورستان تاریخی روی کوهستان محل "حصیر آباد" شناسایی شد که هم کارشناس پژوهشکده و هم باستان شناسان و کارشناسان تایید کردند که متعلق به دوره ی پیش از اسلام و ایران باستان است.
تپه ی باستانی آسیه آباد و گورستان سنگی حصیر آباد، به شدت در معرض خطر قرار دارند که به گفته ی باستان شناسان و کارشناسان استان، همان بازمانده های شهر باستان هرمز اردشیر هستند و همین امر توجه هر چه سریع تر به نوسازی این شهر باستانی را ضروری می کند. همچنین کهن ترین بافت تاریخی اهواز هم در همین منطقه یعنی منطقه ی ۷ قرار دارد که می تواند به مهور تاریخی فرهنگی شهر اهواز تبدیل شود.
رودخانه ی کارون، محوطه ی باستانی آسیه آباد، آرامگاه "علی ابن مهزیار عباسی، گورستان حصیر آباد، گورستان لهستانی ها و مسیحی ها، که همه ی این آثار با فاصله های بسیار کم و حدود ۲۰۰ - ۳۰۰ متر از هم قرار گرفته اند، کدهایی هستند تاییدگر وجود شهر باستانی هرمز اردشیر.
کارشناسان بی درنگ از سازمان میراث فرهنگی درخواست کردند تا پیش از اجرایی شدن این پروژه، گمانه زنی و کاوش های لازم برای شناسایی حریم ها و مناطق تاریخی انجام گیرد تا خطوط این قتار از محل های تاریخی گزر نکند و موجب نابودی آن را فراهم نسازد.
شواهد نشان می دهد که جایگاه ایجاد ایستگاه دروازه متروی اهواز، در میان یک تپه ی باستانی در هرمز اردشیر است !!
سرانجام قتار شهری اهواز بدون توجه به دیدگاه های افراد دلسوز و با استناد به گزارش کارشناس پژوهشکده ی باستان شناسی، آغاز به کار کرد تا با هر بیلی که بولدوزرها و لودرهای این پروژه ی نابود سازی آثار تمدنی ایران باستان در قالب طرح قتار شهری بر زمین می کوبد، بخشی از فرهنگ و تاریخ ما را با چنگال های خود از دل خاک بیرون بکشد و در گوشه ای روی هم پرت کنند.
منابع:
نقشه ای از کتاب الاقالیم اصطخری مربوط به هزار و صد سال پیش
که محل شهر تاریخ هرمز اردشیر (هرمشیر) یا #اهواز کنونی بر روی آن مشخص شده است
تصاویری از حفاری مترو اهواز و کشف آثار شهر باستانی هرمز اردشیر
من با تجربه ای که از مطالعه ی نسبی شاعران و ادیبان و اهالی فرهنگ به دست آورده ام، به این شناخت رسیده ام که باید شخصیت فرهنگی آنان را به کلی از شخصیت سیاسی و اجتماعی آنان جدا ساخت، بدین معنی که اگر موضع گیری مشخص سیاسی، علیه یا به سود کس یا جریانی دارند، به هیچ روی نشانگر رویکرد درست آنان نیست و هتا در بیشتر موارد می تواند بسیار نادرست باشد.
شاملو در ادبیات و درک گسترده ی احساسات آدمی و بیان معرفت انسانی به زبان شعر و انتقال مفاهیم و احساسات، بسیار شاخص و برجسته است، اما از دید سیاسی، یک چپ خلقی، یک چپ مغز با درکی سست نسبت به سیاست و ناتوان در تجزیه و تحلیل منطقی است و همانگونه که می بینید، به مغلطه ی کلی گویی درمی افتد و به جای توضیح و به جای تجزیه و تحلیل و به دست دادن معیارهای علمی، به باد کردن و برافروختن احساسات سرکوب شده دست می زند.
از لحاظ سیاسی، شاملو نه تنها یک مجاهد خلق است و نه تنها کسی است که فردوسی را دشمن ایران و شخصی بداندیش می داند و از درک حکمت فلسفه ی انسانی و اخلاقی و تاریخی و حماسی شاهنامه و خود فردوسی ناتوان می ماند، بلکه در پرداختن تحلیلی و فراوری سخن حافظ هم درمی ماند و کارش در حافظ پژوهی، به سرانجامی درخور و شایسته نمی رسد.
شاعر باید بپذیرد که او اهل دیدن اخلاقی جهان است و کارش با پردازش نغمه های احساس می باشد، نه اینکه او الزامن از سیاست چیزی به درستی درک می کند یا اینکه اگر می گوید "سلطنت"، بدین معنی است که همه ی تاریخ شاهنشاهی در سراسر جهان و به ویژه ایران، یکسره نادرست و کژ و درهم بوده است و اساسن نهادی نادرست است !! شاملو در تعصب خود که مد روز آن زمانه ها برای چپ ها و خلقی ها بود، اسیر آمده و گرفتار رویکردهای سیاسی چیره ی زمان خود شده است، چه بسا که اگر او در زمانه ای دیگر می زیست، از سنخ طبع چیره ی همان زمانه می شد.
نوروز نه تنها آن چیزی نیست که شاملو برای خودش و دوستان چپش تعریف می کند، بلکه دقیقن روزگاری است که ایرانیان شاهنشاهی جمشید را جشن می گیرند و این جشن بر اساس شاهنامه و اوستا، یادگار پادشاه ایران یعنی جمشید است و اگر ایرانیان این جشن را پس از هزاران سال همچنان با شور و شوق فراوان برگزار می کنند، بدین معنی است که در سرشت و روان کهن ایرانی، ارج به پادشاهی نهادینه شده است و ایرانیان عاشق کشوری شاهنشاهی هستند.
بهتر است دوستانی که این پیام های گرد و خاک گرفته در غبار چپ بازی های خلقی ۵۷ را منتشر می کنند نیز، به این آگاهی برسند و گوش های سنگین خود را ار نه، که چشمان خسته ی خود را بر این واقعیت باز کنند و شعارهای شاهدوستانه ی مردم ایران در قیام دی ماه امسال را به یاد آورند. در این شعارها، هتا یک نفر هم دم از چپ مغزان خلقی و توده ای و مجاهدین نزد و وارونه ی آن، زنده باد شاهزاده و رضا شاه روحت شاد را هزاران نفر از مردم ایران در خیابان های در اشغال اهریمن جمهوری اسلامی، فریاد کشیدند.
هیچ کس دیگر از این سخنان از حس ناهبهنگام و نادرست ویرانی وتن باد کرده، پیروی نکرد که یا درد و ورم اسلام کزا را داشته باشد یا اینکه دلش بخواهد در آغوش کمونیسم و روسیه غش کند !!
به برادران چپ خلقی باید گفت:
"آ...جان، بساط چپ بازی تمام شده و این مرده زنده نخواهد شد و اساسن این گوری که برایش فاتحه می خوانید، در خود مرده ای ندارد !! جماهیر کزایی شوروی برچیده شده و در عین حال یک خلیج به نام کره ی شمالی از آن طغیان چند صباحی کمونیسم شوروی بر جای مانده؛ به اینان، به این متوهمین چپ خلقی داس و چکش باز چشم بادامی بگویید: آ...جان، داری اشتباه می زنی، دکان کمونیسم بازی درش تخته شده، گنده ی شما جمع کرده رفته، شما از قافله جا موندی، پشت سر ولت کردند و رفتند و تو تاریخ ۵۰ سال پیش گیر کردی !!"
شما هم برای این ملت بیچاره از این نسخه ها نپیچید. شما هتا کمونیست واقعی هم نبودید، شما شماری کمونیست کتابی بودید که با خواندن چند جزوه و کتاب و شنیدن چند سخنرانی چند چپی که خودشان هم کمونیسم را از توی دفتر و دستک و مجله می شناختند، عاشق بهشت موهوم مارکسیسم شدید، ورنه می توانستید همچون "عطا الله صفا"، "نصرت الله جهانشاه لو افشار" و هتا بسیاری از سرکردگان توده ای، چشمتان به اشتباهات و کژوری ها و میهن ستیزی ها و خیانت هایتان باز شود و شرح اشتباهات خود را بیان کنید، نه اینکه تاریخ و تاریخچه ی نوروز باستانی و پارسی و شاهنشاهی ایران زمین را به گزاف و به عاریه، تحریف و تعریف کنید.
۱. در بازگویی های زرتشتی و بيشتر نويسندگان ايرانی و عرب و چکامه سرایان و از همه بیشتر و پیشتر، فردوسی بزرگ، ریشه ی نوروز را به جمشيد پادشاه پيشدادی پیند می دهند و می گويند:
"جمشيد شاه تختی بساخت كه ديوان آن را به دوش گرفته، به هوا بردند و به یک روزه از كوه دماوند به بابل فرود آوردند، مردم با تماشای اين کار در شگفت شدند و آن روز ویژه را نوروز خواندند".
فردوسی می گويد:
چـو خــورشيــد تـابـان ميــان هــوا
نشستــه برو شــــاه فـــرمـــــانـــروا
جهـــان انجمن شــد بر آن تخت او
شــگفتی فــرو مــانــده از بخت او
بــه جمشيــد بر گــوهـر افشـانـدنـد
مرآن روز راروز نوروز خــوانــدنــد
ســر ســال نـو هـرمـز فــــروديـــن
بر آســـوده از رنـــج روی زميـــن
بـــزرگان به شـــادی بيـــاراستنـــد
مـي و جـام و رامشگـران خواستنـد
چنيــن جــشن فــرخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان يادگار
۲. حكيم عمر خيام در "نوروز نامه"، درباره ی جشن نوروز می گويد:
از آن بوده است كه آفتاب در هر ۳۶۵ شبانه روز و یک چارم به آغاز دقيقه ی حمل، بازآيد و چون جمشيد از آن آگاهی يافت، آن را نوروز نام نهاده، پس از آن پادشاهان و ديگر مردمان به او اقتدا كردند و آن روز را جشن گرفتند و به جهانيان خبر دادند تا همگان آن را بدانند وآن آیین و سرگزشت را نگاهدارند و بر پادشاهان بایسته است كه آيين و جشن و رسم پادشاهان را به جای آرند. از بهر فرخندگی و خرمی كردن درآغاز سال، هر كسی در نوروز جشن كند تا نوروز ديگر زندگی را در شادی گزراند.
۳. اين فرگرد یا هنگام "فروردگان" است كه جشن آوری پدران و نياكان بود و چنان می پنداشتند كه در پنج شب پی در پی، روان های پاک مردگان، برای ديدار نهاد زندگی و احوال باز ماندگان به زمين فرود آمده و در خانه و آشيانه ی خويش سرگرم تماشا و سركشی می شوند، اگر خانه تميز و پاک بود، روان ها شاد برمی گردند، اما به جز اينگونه، آنان اندوهناک و ناراحت برمی گردند.
۴. بازگویی ديگر می گويد كه نيشكر را جمشيد، در اين روز پيدا كرد و مردم از كشف و ویژگی آن شگفت زده شدند. سپس جمشيد فرمان داد تا از انگبین آن شكر ساختند و به مردم پیشکش کردند. آن روز را "نوروز" ناميدند.
۵. می گويند: اهريمن، آسیب خشكسالی وتنگدستی را بر كره ی زمين فرو نشانيد، اما جمشيد به جنگ با اهريمن پرداخت و سرانجام او را شكست داد. آنگاه خشكسالی وتنگدستی را از ريشه خشكانيد و به زمين بازگشت. با بازگشت وی، درختان و هر نهال و چوب خشکی سبز شد. بسا مردم اين روز را "نوروز" خواندند و هر كس به شادی و فرخندگی، در تشتی جو كاشت و اين رسم سبزی نشانيدن در روزهای نوروز از آن زمان تا به امروز بر جای مانده است.
بيرونی در یادگار "الباقيه" می نويسد:
"از آیین های جشن نوروز اين بود كه در میان سرای هر خانه، به هفت ستون، هفت شماره از گندم و جو یا شالی می كاشتند و هر یک از آنها كه بهتر می روييد، دليل پیشرفت و خوبی آنگونه گندم یا جو می دانستند".
در "المحاسن و الاضداد" نوشته شده است:
"بيست و پنج روز پیش از نوروز، در میان سرای كاخ شاهنشاهی، دوازده ستون از خشت خام بر پا می شد كه بر هر یک از آنها يكي از حبوبات را می كاشتند و آنها را نمی چيدند مگر با نغمه سرایی و خواندن آواز. در ششمين روز نوروز، اين دانه ها را می كندند و در مجلس پراكنده می نمودند و تا شانزدهم فروردين كه "مهر روز" نام دارد، آن را جمع نمی كردند".
پوکیِ نخبگان، یک اختلال ساختاری است. در دوران انحطاط اندیشه بروز می کند. از دیدگاه آسیب شناسی، به کاهش استحکام و همبندی اجتماعی منتهی می شود و شکنندگی و شکستگی سرانجام آن است.
اِلیت را در پارسی، نخبگان ترجمه کرده اند. در جامعه شناسیِ سیاسی، کمینه ای را که در "سر هرم منزلت اجتماعی و امتیازات" قرار می گیرد و از این راه "سهم نابرابر و بزرگ تری از قدرت و ثروت" را تصاحب می کند، اِلیت یا نخبگان گویند. این کمینه ی بالادست، نخبگان سیاسی، مالی، اقتصادی، نظامی، فرهنگی، هنری و روشنفکری را در بر می گیرد. هارولد لاسوِل، اندیشمند علوم سیاسی و نظریه پرداز ارتباطات در آمریکا در سده ی بیست میلادی، در این باره می گوید:
"مطالعه ی سیاست، مطالعه ی تاثیر گزاری و تاثیر گزاران است. تاثیر گزاران آنهایی هستند که سهم بیشتری از آنچه به چنگ آوردنی است، به چنگ می آورند. آنهایی که سهم بیشتری دارند را نخبه می گویند، مابقی را توده".
به عبارت دیگر، مطالعه ی سیاست، مطالعه ی نافذ و نفوذ پذیر است. مطالعه ی نخبه و توده. ناگفته پیداست که اندیشه سازان بخشی از این نخبگان هستند. سهمشان بیشتر است. هم از منزلت، هم از حضور و هم از مسئولیت. جنایتکار، اندیشه ساز نیست. اندیشه ساز است که جانیتکار می سازد. اندیشه و اندیشه ساز بد است که جنایتکار "خوب" می سازد !!
چارلز رایت میلز یکی دیگر از اندیشمندان آمریکایی در علوم انسانی و اجتماعی در سده ی بیستم بود. وی در "نخبگان قدرت" و در تعریف نخبگان می گوید:
"این حلقه های سیاسی، اقتصادی و نظامی که مجموعه ی پیچیده ای از گروه های منطبق بر هم و کوچک اما بیشتر و چیره هستند، در تصمیم گیری هایی شریکند که تاثیرشان دست کم در سطح ملی است. به عنوان یک اصل، آنها یکدیگر را می پذیرند، یکدیگر را درک می کنند، با یکدیگر ازدواج می کنند و هتا اگر همراه با یکدیگر هم نباشند، مانند یکدیگر فکر و کار می کنند".
به عبارت دیگر، نخبگان با تجارت و ازدواج و تقسیم کار و ثروت، به تحکیم روابط درونی خود برای استمرار بخشیدن به قدرت "ولی نعمت" خویش می پردازند. براندازی گفتمانی که بساط قدرت یا تاثیر گزاری ایشان در سپهر اندیشه های همگانی را فراهم آورده است، به برافتادن ایشان از "سر هرم منزلت اجتماعی و امتیازات" ناشی از آن منجر می شود. بنا بر این، فاصله ی جغرافیایی تاثیری در "هم اندیشی و همکاری" ایشان با یکدیگر ندارد. چه در تهران باشند چه در ینگه دنیا، از یک قماشند و در پی حفظ سهم نابرابر خود در عرصه ی تاثیر گزاری بر اندیشه های همگانی؛ چراکه چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من...
مدت هاست که مطالعه و کنکاش پیرامون نخبگان، ذهن مرا به خود مشغول داشته است. ساده ترین بیانی که در تعبیر باور خود در این زمینه بدان رسیده ام این است:
"نخبه ی پوک یک تهدید است" !!
چرا که بزرگان ما از دیرباز گفته اند، ماهی از سر گنده گردد نی ز دم !!
نخبه ی پوک یک تهدید است، چرا که با بیراهه رفتن نخبگان، توده در سراشیبیِ سقوط قرار می گیرد. اگر نخبگان، با توجه به سهم نابرابر خود از ثروت و منزلت، از این امکان مادی برخوردارند که درصورت اشتباه و بیراهه رفتن، جان و مالِ خود و خانواده اش را نجات دهد و به ینگه دنیا فرار کند، توده از چنین امکانی برخوردار نیست و چاره ای جز ماندن و پرداختنِ هزینه ی تهی مغزیِ بالادستان را ندارد. اگر نخبه ی مسئول نخبه ای است که در برابر امتیازات و منزلت اجتماعی، فرهنگی، هنری و اقتصادی و مالی، به همان اندازه مسئولیت هم می پذیرد، نخبه ی پوک امتیاز را می گیرد و مسئولیت را پس می زند. بنا به گفته ی فرانسوی ها، خار را در چشم دیگران می بینید، تیر چراق برقی را که در چشم خودش هست نمی بیند !!
نخبه ی پوک امتیازگیر است، مسئولیت پذیر نیست.
نخبه ی پوک است که یا ناآگاه باشد یا بدتر از آن، در جهل مرکب به سر ببرد، یعنی از ناآگاهی خود آگاهی نداشته باشد. آغازی ترین مفاهیم را نداند و موجبات بدفهمی و نفهمی را در عرصه ی همگانی فراهم آورد. تاریک اندیشی در منزلتی که انتظار روشنفکری از آن می رود، مرا به یاد فرازی زیبا از گفته های فرانتس کافکا می اندازد که می گفت: "من چیزهای مشترک زیادی با خودم ندارم" !!
نایب رییسِ کانونِ وکلایی که در گیر و دار خیزشِ زنان در اسپند ماه ۵۷ و دراعتراض به حجاب اجباری، به دفاع از "انقلاب ضد امپریالیستی" برخاست و در دانشگاه تهران، یعنی در مرکز علم، گفت: "در قاموس سیاسی و اجتماعیِ من و در آن فرهنگ خاصی که در آن آموزش دیده ام، مطلب خاصی به نام حقوق زن وجود ندارد... رضا خان روز زن را به وجود آورد... شخصیت را در جوان ها کشت و این مسئله ی استعماری را به وجود آورد"...
چنین حقوقدانی به راستی چه چیز مشترکی با امر حقوقدانی دارد ؟؟
نخبگانی که از توده چیزی جز نسل سوخته به جا نگزاشته اند، به واقع چیز مشترک زیادی با امر نخبگی ندارند. امتیازهای آن را دارند، درون مایه اش را ندارند. چنین نخبگانی، با تمام تغابن، تزویر، مکر، تقلب، نیرنگ، تقیت، خدعه، ریا، سالوس، شید، شیله پیله، ظاهر سازی، غدارگی، فریب، نفاق، و با تمام دغل بازی و عیاری و زرنگی خود، از نخبه شدن تنها ترجمه یِ بد و بد لهجه یِ نامش را گرفته اند !!
اندیشمندی فرانسوی در تعریف "جهان بینی و نظریه پرداز" می گفت:
"ایدئولوگ کسی است که ذهنیت خویش را به جایِ عینیت می نشاند، یعنی آنچه پذیرفته است را به جایِ آنچه واقعیت دارد می گزارد. به آنچه می بیند یا میشنود باور نمی آورد، اما آنچه را در ذهن و در باور دارد، به جایِ واقعیت مسلم می بیند !!".
چکیده اینکه که نه بصیرت دارد و نه چشم دیدن واقعیت را.
تاریخ، بنا به گفته ی بناپارت، دروغی است که کسی اعتراضی به آن ندارد !! یعنی دروغی که به ثبت رسیده باشد و رسمیت یافته باشد را خیلی ها تاریخ نامیده اند، به ویژه نوکیسگان تاریخ. کودکان ناهمگونِ توفانی که دری را به تخته ای زد و ایشان را از کفشداری مساجد، یک شبه به وزارت و صدارت رساند. کاشفان نافروتن شوکرانی که جام را بردند و زهرش را برای دیگران گزاشتند، هتا برای عمامشان !!
یکی از نشانه هایِ معاصر و فراموش نشدنیِ بیماری پوکیِ نخبگان در همین جاست:
"برای نخبگانی از این دست، ترجمه ی پارسی به پارسیِ "نه غزه نه لبنان"، می شود "هم غزه هم لبنان" !! برای نخبگانی مدعی دانش و هنر و اخلاق که شهری گری را به بالشتک ضربه گیر، کاهش مفهومی داده اند، تفسیر فریاد "رضا شاه، رضا شاه، روحت شاد"، آن هم در بیخ گوش مسجد گوهرشاد و فریاد "ای شاه ایران برگرد به ایران"، آن هم در هفتاد شهر ایران، می شود کارناوال همه پرسی زیر نظر یونایتد نیشن !!
تو گویی واقعیت عینی و میدانی به خط میخی فریاد می زند !! مهم نیست آنچه می بینند چیست و چه فریاد می زنند، مهم واقعیت نیست، بلکه مهم تفسیر وی از واقعیت است. عینیت مهم نیست، مهم ذهنیت وی است !! به گفته ی آرتور کستلر نویسنده ی انگل ایسیِ مجارستانی تبار، آنجا که از تعهد دوران جوانی خویش به کمونیزم می گوید:
"در آن روزها، واکنشِ من به شاخ به شاخ شدن توهم با واقعیت، واکنشی مومنانه بود !! از سویی رسواییِ توهم در برابر واقعیت مرا مات و مبهوت می کرد و از سوی دیگر، ساز و کار ضربه گیری که تربیت حزبی در سرم جاسازی کرده بود، بی درنگ وارد کار می شد. از سویی چشم داشتم که ببینم و از سوی دیگر ذهن من برای حذف آنچه می دیدم تربیت شده بود. در آن روزها، ممیزیِ درونی قابل اعتمادتر و کارآمدتر از هر سانسور بیرونی دیگری کار می کرد" !!
به راستی چرا در یک بزنگاه تاریخیِ مرگ و زندگی، تفسیر "نه غزه نه لبنان" می شود "هم غزه هم لبنان" ؟؟
آخوند کدیور حرامزاده که شعار "نه غزه نه لبنان" مردم را در صدای آمریکا تحریف کرد و با واقحت ویژه ی آخوندی، به دوربین و در پاسخ به درخشش مدیر و مجری صدای آمریکا گفت که شعار مردم ایران، "هم غزه هم لبنان" بوده است !!!!
شوربختانه"هم غزه هم لبنان" موردی منحصر به فرد در تاریخ معاصر ما نیست. معروفیت آن بدین خاطر است که نمونه ای است تازه سر برآورده و حقیقتن به یاد ماندنی که ریشه در ابتذال و تأثیر آن در تاریخ معاصر ما دارد. تاریخ معاصری که پر از نمونه هایی از این دست است:
"نویسنده ای شنا بلد نیست و در رودی می افتد و غرق می شود، می گویند ساواک او را کشت !! آخوندی فشار خون دارد و سکته می کند، می گویند ساواک او را کشت !! معتادی در ان سوی جهان هزیان می گوید و سکته می کند و می میرد، می گویند شاه او را کشت !! سینمایی را آتش می زنند و ۴۳۰ نفر را زنده زنده می سوزانند، می گویند "کتاب قرآن را، مسجد کرمان را، خلق مسلمان را، رِکس آبادان را، شاه و ساواک به آتش کشیدند" !!
ابتذال و مبتذل در هر کشور و در هر فرهنگی هست، مهم این است که به قدرت نرسد !!
"رآن هالِوی" اندیشمند فرانسوی، در جستاری با عنوان "اختناق اندیشه در فضایِ پسا حقیقت"، به پدیده ی "پسا حقیقت" می پردازد. این واژه تازگی ندارد. واژه نامه یِ فرهنگ نامه ی آکسفورد، پسا حقیقت را اینگونه تعریف کرده است:
"پسا حقیقت بیانگر اوضاع و احوالی است که در آن تاثیر رخدادهایِ عینی در شکل دادن به اندیشه های همگانی، از تاثیر احساسات و باورهایِ فردی کمتر باشد".
به گفته ی هالِوی، "منظور از پسا حقیقت، استفاده از استدلال هایِ مطلقن دروغ در سپهر همگانی است، استدلال هایی که کمترین ربطی به عینیت و واقعیات عینی ندارند و با تحریک احساسات و تملق گویی از گرایش هایِ ذهنی و قلبی جمعیت مخاطب و با ظاهر سازیِ زیر خطوط گمراه کننده یِ حقیقتی دروغین، چاپلوسانه پیش داوری هایِ احساسیمان را ناز و نوازش می کند و این همان چیزی است که پسا حقیقت را از دروغ به معنی سنتی واژه، متمایز می سازد:
"در فضایِ پسا حقیقت، حقیقت جایگاهی را که پیشتر، چه در نظام هایِ دمکراتیک لیبرال و چه در نظام هایِ تمامیت خواه، به عنوان معیار مطلق سنجش و ضرورت اخلاقی داشت، از دست می دهد. پیش از این، چه در دمکراسی و چه در تمامیت خواهی، پیش فرضِ دروغ هایِ سیاسی، حقیقتی بود که یا باید از آن دفاع می شد (الگویِ دمکراتیک) و یا باید پنهان می ماند و وارونه جلوه داده می شد (الگویِ تمامیت خواهانه). به دیگر عبارت، پیش از استقرار فضایِ پسا حقیقت، منظور از حقیقت شناختی، خردمندانی بودند که زیرِ بار استیلایِ احساسات نمی رفتند. حال آنکه حقیقت در فضایِ پسا حقیقت، کمترین اهمیتی ندارد:
"بنا بر این، موضوع اسلن بر سرِ این نیست که بخواهیم به حقیقت پشت کنیم، آن را دور بزنیم یا آن را دگرش شکل دهیم یا از نو بسازیم؛ در فضایِ پسا حقیقت، موضوع بر سر این است که اسلن کاری به کار حقیقت نداشته باشیم !! در چنین فضایی، حقیقت پیچیده تر، دست و پا گیرتر و ناراحت کننده تر و هتا مشکوک تر از آن است که آن را نادیده نگیریم" !!
در فضایِ پسا حقیقت است که "ای شاه ایران برگرد به ایران"، می شود کارناوال همه پرسی زیر نظر یونایتد نیشن !! آن هم با هزار خروار توجیه دانشگاهی.
ویژگیِ جالب دیگری که هالِوی به آن اشاره دارد، عوامل تشدید کننده ی فضایِ پسا حقیقت است... "دو قطبی شدن بی سابقه یِ سپهر سیاسی، تشدید ضدیت فرودستان با نخبگان، پریشانیِ هویتی و روگردانیِ خشم آلود اجتماعی از رودربایستی ها و تعارفات سیاسیِ. پسا حقیقت در پیِ "تخطئه و تبعید حقیقت از فضایِ همگانی و استقرار اجتماعات مجازیِ مریدان بر پایه ی منطق حذفی است". پسا حقیقت، "احساسات را جایگزین اصل واقعیت می کند و حقیقت را به نادانی خود خواسته ای که به منزلت تعصب آمیز درآمده است، کاهش می دهد".
چنین است که در فضایِ حقیقت گریز نخبگان ایرانی، در هر بزنگاه تاریخیِ مرگ و زندگی، توهم جایِ واقعیت عینی را می گیرد. "خونین" بودن انقلاب اسلامی دوباره و چند باره در فضای رسانه ای و مقاله نویسی و نامه نگاری، سر از بالین دروغ برمیدارد و عرضاندام می کند، بدون آنکه حقیقت گریزان سری به پژوهش هایِ عماد الدین باقی زده باشند !! عماد الدینی که از خودشان بود و خودش از طلبگی به انقلابی گری و پژوهشگری برای بنیاد شهید رسید و در برابر واقعیت آماریِ قربانیان "نهضت کزایی اسلامی" و ناهمخوانی آن با افسانه ی "شصت هزار شهید و صد هزار زخمی"، مات و مبهوت ماند !! شصت هزار شهیدی که در قانون اساسی به ثبت رسید و رسمیت یافت تا تاریخ تبدیل به دروغی شود اعتراض ناپذیر !!
به راستی چرا حقیقت گریزان پیوسته از "آزادی"خواهیِ انقلاب اسلامی سخن می گویند ؟ مگر نمی دانند که هر آنچه انسانی است با زبان سر و کار دارد ؟
مگر با این حقیقت علمی و بدیهی آشنا نیستند که هیچ پدیده ی انسانی را نمی شود جدای از زبان، ادبیات و گفتمان آن پدیده ارزیابی و تجزیه و تحلیل کرد ؟
مگر نص صریح مکتوبات خمینی (حرامزاده) را نخوانده اند ؟
مگر با متون آخوند فکل کرواتی، علی شریعتی آشنا نیستند ؟
مگر با تاریخچه ی انقلاب بیگانه اند ؟
مگر امثال آیت الله های خلخالی، گیلانی، پورمحمدی، ری شهری و لاجوردی را پدیده هایی وارداتی و جدای از انقلاب اسلامی می پندارند ؟
مگر اسم سید نواب صفوی و گروهک های تروریستی فداییان اسلام و موتلفه ی اسلامی را هرگز نشنیده اند و از کارنامه ی آدم کشی و روشنفکرکشی و نخست وزیر کشی آنها بی خبرند ؟
مگر نمی دانند آزادی با امروزگی (لیبرالیسیون و مدرنیته) آمده ؟
مگر نمی دانند که آزادی پدیده ای است امروزی که با قطع بند ناف اندیشه و فلسفه و سیاست از دیانت زاده شده است و نه تنها هیچ ربطی به توحید و یکتا پرستی و به درون گرایی هویتی و "بازگشت به خود" ندارد، که ذاتن مفهومی است لاییک و سکولار که بنا بر تعریفش، نمی تواند زاده ی یک "جنبش اسلامی" و "حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله" باشد ؟!
کجای "صحیفه ی نور"، کجایِ "حکومت اسلامی و ولایت فقیه"، کجای "کیانوری" و کجایِ به اصطلاح "روشن فکریِ دینی"، به آزادی به عنوان یک "حق طبیعی و سلب ناشدنی و حق زندگی، آزادی و جستجوی خوشبختی" اشاره دارد ؟
کجای ادبیات حزب خائن توده، سازمان تروریستی فداییان خلق، سازمان تروریستی مجاهدین خلق، گروهک تروریستی فداییان اسلام، گروهک تروریستی موتلفه ی اسلامی و حسینیه ی ارشاد شریعتی مزینانی، به آزادی به عنوان پدیده ای مدرن و امروزی و برخاسته از مدرنیته ی لیبرال اختصاص یافته است ؟
به راستی چرا حقیقت گریزان پیوسته ادبیات سیاسیِ ایران را با استفاده ی نابجا و بدفهمی از واژه ی فرنگیِ "کودتا" آلوده می کنند ؟ مگر نمی دانند که "کودتا" زاده ی انقلاب فرانسه و ۱۸ برومر است و در علوم سیاسی معنیِ مشخص و تعریف شده ای دارد:
"جابجاییِ غیرقانونیِ قدرت".
با کدام واقعیت عینی، سردار شدن یک سرباز ایرانی با مشورت رجالِ وقت، "کودتا" محسوب می شود ؟
بر پایه ی کدام واقعیت حقوقی، عزل فرنشین قوه ی مجریه ای که قوه ی مقننه را خودش تعطیل کرده بود و حکومت نظامی را خودش مستقر ساخته بود، "کودتا" می شود ؟ (اشاره به مصدق السلطنه ی خائن).
در کدامیک از این دو رویداد، رد پایی از جابجاییِ غیر قانونیِ قدرت پیدا می شود ؟
چرا نمی خواهند بفهمند که تشکیل یک نشست غیر قانونی از سوی یک عده ی نظامی تحت عنوان غیر متعارف "شورای فرماندهان"، برای تدوین یک بیانیه ی غیر قانونی و بسیار موثر در جابجایی غیر قانونیِ قدرت از زنده یاد شاهپور بختیار به آخوند فکل کرواتی مهندس بازرگان، مصداق عینی و مفهومی و تعریف شده ی کودتاست ؟
ماتیو بُک - کُته، یکی از روشنفکران کاناداییِ امروز، در رابطه با یاوه گویی آرمان شهرگرایان (Utopist) می گوید:
"این در ذات آرمان شهرگرایی و تفکر ناکجا آبادی است که هنگامی که به قدرت می رسد و در برابر واقعیت مردود می شود، تندروتر (افراطی تر و رادیکال تر" بشود. آرمان شهرگرا، هنگامی که به قدرت می رسد، رفته رفته رابطه ی خود با واقعیت را قطع می کند و به شعار پناه می برد و هر مخالفی را به چماق تکفیر می راند".
تالیران، آخوند مسیحی کاتولیکی که ردایِ طلبگی را به زور و زر، و دیانت را به سیاست، و ایمان را به ثروت فروخت، و از بیت کلیسا تا کاخ لویی شانزدهم و شارل دهم با همه بود و به باور برخی به همه خیانت کرد، در فرازی به یاد ماندنی می گوید:
"ناراضی فقیری است که فکر می کند" !!
امروزه گویا مشکل بسیاری از نخبگان ایرانی این است که فقیران، بر خلاف انتظار آنها به فکر افتاده اند !! لشگر بی کران تهی دستان و بیکاران و مستضعفان، این روزها به فکر افتاده اند که به راستی چرا در کشوری که از همه ی موهبات طبیعی و انسانی و فرهنگی برخوردار است، باید این چنین فقیر باشند !! مشکل کار در کجاست ؟ چرا من در فقرم و آنهایی که یک عمر ادعای ریاضت و ریاضت کشی داشتند، در عافیت ؟ چرا من به خاک سیاه افتاده ام و مدعیان هنر و اخلاق و مسئولیت شهروندی، روی فرش قرمز با زیبارویان نیمه عریان سلفی می گیرند و انگشت در جوهر می کنند ؟
در برابر نشان پرسش لجوج و یکدنده ای از این دست بود که مبتذلی از مبتذل های بالانشین در هرم خودخواهیِ متشرعین و دکانداران دین، برای توجیه کباب بره و کوبیده های یک متری سران و عافیت طلبی و مفت خوریِ عارفان توخالی و اقوام و ارحام و اعوان و انصار و اصحاب ایشان، پای "ژن برتر" شجره ی طیبه را پیش کشید و در جامعه ای که فروپاشیِ اخلاقی و انحطاط کلام و انسداد اندیشه در آن بیداد می کند، لامارکیسم و داروینیسم و نظریه ی فرگشت و اِرثی بودن یا نبودن صفات اکتسابی را هم به گند کشید !!
به گفته ی شاهزاده سَلینا شخصیت اصلی یوزپلنگ اثر وسیکونتی، "مردمانی که خودشان را کامل بدانند، تکامل نمی یابند". نئاندرتال به دنیا می آیند، نئاندرتال هم می میرند... با چهل سال درآمد نفتی و هزار کیلومتر فرش قرمز هم آدم نمی شوند !!
شوربختانه در استمرار انحطاط فرهنگیِ ما، به تازگی یکی از مهم ترین مباحث فلسفه ی سیاسی هم، به واسطه ی "ژن برتر" به ابتذال کشیده شد. مبحث مورد نظر، بحث تاریخی نوع حکومت است که ریشه در ادبیات آتن باستان دارد و سه نوع حکومت مُنارشی، اُلیگارشی و دمکراسی را به ارزیابی می گزارد. هرودوت سرآغاز آن را در رویدادی جستجو می کند که همزاد سرزمین کهن سال ما و شکل گیری شخصیت آن است. رویدادی که در شرایط امروز، یادآوریش از دریچه ی روان شناسی تحلیلی کارل یونگ شاید بیتاثیر نباشد...
می دانیم که در روان شناسیِ تحلیلی و یونگی، کهن الگو "آن دسته از اشکال ادراک و دریافت که به یک جمع به ارث رسیده است" می گویند. به دیگر سخن، "هر کهن الگو تمایل ساختاری نهفته ای است که بیانگر محتویات و فرایندهایِ پویای ناخود آگاه جمعی در سیمایِ تصاویر ابتدایی است، مانند اساسی ترین کنش های زیستی. احتمالن مهم ترین تصاویر آغازی در همه ی دوران ها و نژادها مشترک است. کهن الگو را می توان همچون یک ذخیره ی هوش افزا، یک نقش سر یا یک اثر ارثی تصور کرد که از راه تراکم تجربیات روانی بی شماری که همواره تکرار شده اند، تکوین یافته است".
حال بازگردیم به هرودوت و دوران کودکی و شکل گیری تصاویر آغازی و کهن الگوهایِ ایرانی...
می دانیم که بردیا پسر کورش بزرگ و برادر کمبوجیه بود. هنگامی که کمبوجیه در مسر سرگرم لشگرکشی بود، گئومات یا گوماتای مُغ، با خیانت در امانت و اعتمادی که پادشاه به او کرده بود، خود را بردیا معرفی و شورش کرد و با غصب تخت پادشاهی، ادعای پادشاهی نمود و در تاریخ به بردیای دروغین معروف شد (دهخدا). گئومات غاصب، همان گونه که گفتم، مُغ (آخوند زرتشتی) بود. هرودوت مغ ها را طایفه ای از مادها می دانست که مناسک و امورات مذهبی را بر عهده داشتند و به همین جهت از امتیازهای اقتصادی و اجتماعی ویژه ای برخودار بودند (طیف انحصاری نخبگان). باری، دیری نگزشت که با آشکار شدن هویت دروغین غاصب، گروهی هفت نفره از سرداران ایرانی که داریوش یکی از آنان بود، به هم ساختند و بر غاصب و غاصبان مذهبی تاختند و بنیاد ایشان را برانداختند. رویدادی که با شادی توده ی مردم روبرو گشت و در تاریخ به مغ کشی (آخوند کشی) شناخته شده است. تا جایی که یک سده پس از این رویداد، هرودوت می گوید:
"هتا امروز هم پارسیان در سرتاسر سرزمینشان سالروز آن را با جشن باشکوهی به نام "مغ کشی" بزرگ می دارند. در این روز، هتا یک مغ هم حق حضور در انظار عمومی را ندارد و مغ ها همه پشت درهایِ بسته در خانه هایشان می مانند" !!
فصلی که زیر قلم پدر تاریخ، بی درنگ پس از فصل مغ کشی می آید، "انتخاب نوع حکومت" است. به روایت هرودوت، اوتانِس یکی از سردارانِ ایرانی، با مخالفت با "شاهنشاهی مطلقه یا حکومت یک تن" (Monarchy)، خواهان سپردن امور پارسیان به پارسیان در برابری کامل شد... مگابیز، یکی دیگر از سرداران ایرانی، "گروه سالاری یا الیگارشی" را پیشنهاد کرد تا از میان بهترین شهروندان، گروهی را برگزیده و قدرت را به آن واگزاریم، چرا که بهترین تصمیم ها را به راستی باید از بهترین ها انتظار داشت... و داریوش سومین سرداری بود که سخن گفت و پیشنهاد پادشاهی داد، چرا که "هیچ حکومتی بهتر از حکومت فردی نیست که بهترین فضیلت هایِ لازم را در خود داشته و به بهترین شکل از منافع همگانی پاسداری نموده و به بهترین شکلی از راز طرح های ما علیه دشمن پاسداری می کند".
از کهن الگویِ ایرانیِ مغ کشی و نخستین سرکوب روحانیت غاصب و انتخاب نوع حکومت ایرانی، تا ایرانی که به دزدی می گوید "ملاخوری"، دو هزار و پانصد سالی می گزرد. در آوردگاه کنونی، در دو گانه ی "بقا یا انقراض"، در مرداب پوچ اندیشیِ کاشفان نافروتن شوکرانی که جامش را نامردانه بردند و زهرش را نامردانه به دیگران نوشاندند، در ایران دو هزار و پانصد ساله ی خسته ی امروزی، تحمل ابتذال در گفتگو و در انتخاب به بهانه ی بردباری، چیزی میان جهل مرکب و خودکشی است.
در سال ۱۹۵۹ در انگل ستان آغاز شد. یک مرد استثنایی ۱۹ ساله عشق خود را با دختری که در بافندگی کار می کرد آغاز کرد.
هنگامی که او ۱۶ ساله بود یک نابغه بود و توانست از کمبریج بورس تحصیلی بگیرد. سال ها پس از دانش آموختگیش، عشقش را در خانه اش دیدار کرد و این دیدار مسیر زندگیش را عوض کرد.
سرکوب میل جنسی، محرکی بسیار قوی است. او یک دستگاه برای معشوق خود ساخت که به تقلید حرکات دست، تولید جوراب می کرد. هنگامی که او این دستگاه را برای ثبت اختراع به پیش ملکه الیزابت - فاحشه ی وقت بریتانیا. -مترجم - برد، ملکه از ثبت این اختراع خودداری کرد زیرا این دستگاه توانمندی لازم برای ایجاد اختلال اجتماعی را داشت. شاید هم او از مکانیزه شدن جهان می ترسید، ولی وی در نهایت دستگاه خود را به فرانسه برد و در فقر در آنجا درگزشت. پس از مرگ وی، برادرش جیمز به انگل ستان بازگشت و نخستین کارخانه ی صنعتی تولید جوراب مکانیزه را باز کرد. این کار هم زمان با آغاز انقلاب صنعتی بود.
در سده ی شانزدهم زندگی ساده و سخت بود. بیشتر مردم کشاورز بودند و کار سخت انجام می دادند و امید به زندگی ۳۵ سال بود. حرکت موتور بخار مناطق شهری را به مناطق کثیفی تبدیل کرده بود، آفات و بیماری های دوره ای عوارض خود را در زندگی نوین نشان می دادند، اوج ناخرسندی (نارضایتی) در کارگران وجود داشت و سال ها پس از آن، این ناخرسندی ها به ظهور کارل مارکس در سال ۱۸۴۰ و مکتب انقلابی مارکسیزم شد. کومونیسم در روسیه جای گرفت و بطور خزنده در حال پیشروی در اروپا بود. آلمان ها نیز با بدگمانی به نبرد انقلاب صنعتی رفتند و راه های گوناگونی را به جای تحمل یک دولت صنعتی آلمان آزمودند. آنها یک مارکسیزم ملی را جایگزین کردند که بخش خصوصی در آن نقش عمده ای را بازی می کرد. آلمان مانند ققنوسی دوباره زاده شده بود. این جهان بینی (Ideology) مانند جهان بینی شهر اسرارت در یونان بود که از صنعتگران بر علیه کومونیست ها دفاع می کرد.
امروزه ثابت شده است که نوعی اضطراب در هازمان منجر می شود که مردم به مذهب یا مکاتب مخفی آویژه ی (علاقه ی) بسیاری پیدا کنند و این تمایلات را وسیله ای برای فرار می دانند. شیفتگی بسیاری در آلمان پیش از جنگ جهانی به گزارش های باستان شناسی در مورد سومریان ها، ادن وتان استرت ها وجود داشت و مردم نیز احساس قدرت می کردند و به آلمانی بودن خود افتخار می کردند. در آنها روحی دمیده شده بود که می خواستند بدانند که چگونه می توانند به گزشته برگردند و به اصطلاح آرمان شهر را تشکیل دهند. هلنا بلاواتسکی، انجمن عرفان (تئوصوفی - Theosophy) و انجمن تول تاثیر گزارترین گروه های مخفی در این مورد بودند.
جستارهایی (مطالبی) در ذهن مردم از یک کتاب قدیمی به نام "مسابقه ی آینده" که در سال ۱۸۷۱ از سوی یک فرد ناشناس نوشته شده بود تداعی می شد. این نوشته به مانند یک نوشته ی علمی تخیلی بود که مردم حساب خود را از دیگر مردم جدا می دانستند و نسل خود را به یک نژاد برتر بنام وریل بود.
تماس با موجودات فرازمینی
نخبگانی در دسامبر ۱۹۱۹ در واپسین نقطه ی شمالی زمین احتمالن در نروژ، انجمنی از نخبگان کارل هاشوفر با شماری از معتبر ترین افراد و نخبگانی که در زمینه ی علوم فراطبیعی کار می کردند، به این انجمن فراخوانده شدند. آنها در کلبه ای در کوهپایه های آلپ گرد هم آمدند. در میان باشندگان، نماینده ای از میان شوالیه های معبد که سال ها پیش در فتح اورشلیم شرکت داشت، هنگامی که هاشوفر در آنجا حاضر شده بود چیز بسیار عجیبی دید: دو زن به شدت زیبا و جذاب جوان در میان شرکت کنندگان حضور داشتند.
وریلدی (Vrildi) یکی از دختران بسیار آرام بود و ۱۸ سال سن داشت و به شوند هوش بسیار بالای خود، هویت خود را فاش نمی ساخت. او خود را یک سیرگان معرفی می کرد و منظورش این بود که سپس هویت خود را فاش خواهد ساخت؛ و زن دیگری خود را ماریا اورزیش می نامید. هردوی این زن ها موهای درازی داشتند و موهای خود را به شکل دم اسبی بسته بودند. ماریا زنی بود که ادعا می کرد پیغام هایی از تمدن های فرازمینی دریافت کرده است. شماری از این پیغام ها با رمزینه های عجیب و غریب در نوشته های او درج شده بود.
کارل هاشوفر پیش از نشست به مدتی دراز، آن رویه ها (صفحات) را مطالعه کرده بود و مصمم بود که این نوشته ها رمزینه های مخفی مربوط به فراماسون هایی است که اورشلیم را مورد یورش قرار داده بودند. در حالی که نوشته ی دیگر به خط سومری ها بود. ولی هر دوی آنها شامل یک دستور بود که چگونه بتوانیم دستگاهی بسازیم که بر نیروی گرانش چیره شود.
وریل ۱ - شکارچی جگر (Jagger Hunter)
دانشمند فیزیکدان ویکتور شوبرگر می نویسد این یک طراحی به معنای واقعی و بالقوه است. ماریا سپس در آن نشست توضیح داد که موجوداتی از رخ فلک (Constellation) گاو با او تماس گرفتند و توضیح داد که موجودات منحصر به فردی از سیاره ای در رخ فلک گاو که به دور ستاره ای به نام آلدباران می چرخد با او تماس گرفتند. دستگاه با منبعی از انرژی به نام وریل کار می کرد. او گفت که این دستگاه هتا زمان را نیز دگرش خواهد داد.
کارخانه های (Firms) شریور- همبرموهل و میته- بلاتزو (Schriever-Habermohl and Miethe Belluzo) بر روی آن کار کردند. ۴۲ متر پهنای آن بود اما به هنگام فرود سقوط کرد. جزییات نوشته ها به حدی کافی بود که بتوان دستگاه را از روی آن ساخت، آزمایش کرد و هتا برای ترابری انسان ها به جهان آنها برای دیدار با فرازمینیان استفاده کرد.
هنگامی که گروه نروژی کمی تمرکز کردند و با شیاطین ارتباط گرفتند، آنها به این موضوع آویژه مند شدند و یک روش ضد بشری را برای صنعتی کردن آلمان که مردم را متاثر کند به دست دادند. دستگاه ضد گرانش ماریا هدیه پیشرفته ای بود که نژاد بشری را تحت تاثیر قرار می داد. بنابرین این انرژی فوران خواهد کرد و جنگ ها نیز با وجود این دستگاه اجتناب پذیر خواهند بود، اما گروه نروژی دستگاه را برای مسافرت در زمان می خواست؛ آنها می خواستند به زمانی برگردند که خدایان بر روی زمین حکمرانی می کردند تا بتوانند فردیدهای (قوانین) روحانی طبیعت را از آنها فراگیرند.
مهمانان به طرح دستگاهی که ماریا به دست داده بود ایمان پیدا کردند و پشتیبانی پولی شدیدی برای ساخته شدن آن انجام دادند. یعنی ثروتمندان هموند در باشگاه نروژی ها و سایر گروه های مخفی. ماریا به سرعت به پرسش هایی که می توانست به پروژه کمک کند پاسخ داد. ویبریل ساخته شد. البته سازندگان آن اهدافی داشتد که با اهداف هموندان باشگاه فراماسونری نروژی تفاوت داشت. آنها پیش بینی کرده بودند که آن کاربردی ویژه برای به کار انداختن انرژی تازه خواهد داشت. ویریل دستگاهی نگران کننده تر از یک دستگاه ارتباطی با بیگانگان فضایی بود، زیرا با آن می توانستند دانش هایی فراتر را با دیدار با بیگانگان فضایی به دست بیاورند. در ۱۹۲۲ ویریل از سوی شرکت جی اف ام با یک شرکت تولید جنگ افزار دیگر تولید شد.
ویریل دارای چند سلاح بود. یک کشتی مادر سیگاری شکل وجود داشت که صفحه هایی به نام آندرومدا را درون خود حمل می کرد. روایت های بسیاری از چپن های سیگاری شکل در آسمان در خلال دهه ی هفتاد وجود دارد.
آن تنها یک دستگاه بود و حدود دو سال مورد آزمایش قرار گرفت و در درازنای این دو سال توانست بر گرانش و زمان چیره شود. ویریل سپس از آگسبورگ به ماساچوست برای استفاده در آینده برده شد. این پروژه از سوی دکتر شومان وو (دانشکده ی فنی مونیخ)، کسی که سپس ناوهای شناور را با پژوهش های خود توسعه داد، انجام شد. او دیدی غیرمعمولی نسبت به دانش و فناوری داشت. او به دو اصل متضادی که انفجار اهورایی و انفجار اهریمنی که شوالیه های معبد بدان باور داشتند و فیساقورس دیدگاه هایی در این مورد نیز داده بود، باور داشت.
تماشای چپن در ایران که هیچ گاه از سوی رسانه های رژیم ولایت فقیه رسانه ای نشد
هر چند که زنان وریل، نازی نبودند، من این جریان انرژی درود فرستادن را کاملن جالب توجه یافتم. در همه چیز دو اصل وجود دارد که در تعدیل رویدادها نفش دارند: روشنایی و تاریکی، نیکی و پلیدی، سازندگی و ویرانی، مثبت و منفی. این دو اصل آفریننده و ویرانگر در وسایل فنی نیز، هر چیز ویرانگر از اهریمن سرچشمه می گیرد و هر جیز آفریننده سرچشمه ای ایزدی و اهورایی دارد. هر فناوری مبتنی بر سوختن و انفجار از اهریمن ریشه می گیرد و روزگار فناوری نوین سرچشمه ای ایزدی دارد (از بایگانی اس اس). پس دستگاه ویریل با سوختن کار نمی کند، ویرانی ایجاد نمی کند و از اینرو صد در صد سرچشمه ای اهورایی دارد.
این میانجی (Medium) اهل همانجا که نامش ماریا اوریسک (Orisc) بود آغاز کرد به گرفتن پیام هایی به یک زبان ناشناخته که نمی توانست آنها را بنویسد و به همین دلیل... (بقیه ی نوشتار نوشته نشده است. -دا/۸)
لژ نروژی سانسور کتاب های تاریخی را واقعن جدی نمی گرفت. ظاهرن فردیدهای احمقانه ای برای جلوگیری از سانسور این مطالب در اروپای امروزی داشته اند، اما این حقیقت اثبات شده است که باشگاه فراماسونری اهریمنان نروژِی که در واپسین نقطه از روی زمین اقامت داشتند، نقش عمده ای در به وجود آمدن نازی ها داشتند. نشانه های مخفی آنها معانی چلیپای شکسته ی نازی ها را داشته است. یکی از نشانه های آنها همانندی بسیاری با چلیپای آهنین نازی ها داشت. نشان خورشید سیاه آنها با هم متفاوت بود، اما سرچشمه ی مشترکی در نمادهای دو گروه داشت. لژ نروژی به سیاست و قدرت آویژه ی بسیاری داشت و ویریل به آسانی می توانست به جستجوهای مشکوک آنها کمک کند. همه ی رهبران نازی در لژ نروژ هموند شدند و پس از فاش ساختن اسرار از سوی ماریا، آدولف هیتلر آلفرد روزنبرگ هانریش، میلر هرمان گورینگ و فیزیکدان شخصی هیتلر دکتر تئودور موریل، همه ی اینها در حلقه ی ویریل هموند شدند.
نمادواره ی انجمن ویریل در رایش سوم
موفقیت جی اف ام هنگامی که یکی از آنها در آلمان به قدرت رسید، تا ۱۹۳۳ مخفی نگاه داشته شد. هیتلر و و لژ، توسعه ی ویریل (ویبریل) را به عنوان یک اسلحه ی توانمند به جسلشافتس واگزار کردند. هیتلر به خوبی از ارزش این اسلحه آگاه بود. ویریل در ۱۹۳۷ به دست راند فلوگزوگ به یک هواپیمای دایره ای شکل درآمد و پس از آن در سال های پسین نیز توسعه داده شد تا به آر اف ز-۷ رسید.
ضمنن لژ نروژی نیز هم زمان بر روی یکی از دستگاه های نظامی دیگر نازی ها به نام شاخص ایی- ۴ (Index E-IV) پرداخت که می خواستند از این انرژی نوین بهره ببرند. آنها پروژه ی تازه ی خود را در یک جایگاه مخفی در هامبورگ ادامه دادند که تا امروز اطلاعایی از آن در دست نیست. در آغازه ی سال ۱۹۳۵، آنها توانستند اف جرات که به دستگاه هامبورگ معروف بود را بسازند و در سال ۱۹۳۹ یک دستگاه به گونه ای کامل ساخته شد و بنام آر اف ز-۵ شناخته شد، زمانی که لژ نروژی در حال انتقال آن بود تست های اصلی آن را در آرادوباراندربورگ انجام داد.
لژ نروژِ بر روی دستگاه آهنربایی (الکترومگنتیک) ضد گرانش توانست روش های دستگاه ریسندگی را روی آن پیاده کند. سه صفحه ی جداگانه چرخشی در سه جهت مخالف را به دستگاه می دادند. همایشی از کنش و برهمکنش جیوه توانسته بود یک میدان الکتریکی قوی در پیرامون دستگاه به وجود آورد و به شدت آن را رسانا و ابر رسانا کند. هر چیزی که به آن نزدیک می شد، فورن از میان می رفت برخی از اندیشمندان اخیر معتقدند که میدان ضد گرانش دستگاه، گرانش تک اتم های زر را با جیوه ی گرم به وجود می آورد. این کار مستلزم انرژی و هزینه ی بالا و تحریف در مدار ذرات حرکت برخی از هسته های اتم ها بود که در آن اتم ها گرانش آزاد می شد.
دستگاه ضد گرانش توانسته بود بر جاذبه چیره شود، اما واقعن آن را ترک نمی کرد، در حالی که انرژی بسیاری برای این کار نیاز داشت تا گرانش را از خود بزداید، کشتی گردونه ای هنوز به انرژی بسیاری برای بالا رفتن و حرکت دادن خود نیاز داشت تا از جو به بیرون برود. برخی از کشتی های ساخته شده توانستند به سرعت ۲۹۰۰ تا ۱۲۰۰۰ کیلومتر در ساعت برسند. لژ نروژی سرانجام قلب آهنربایی تپنده ای را درست کرد که به مانور دادن کشتی بسیار کمک می کرد؛ این دستگاه ها بسیار بی سر و صدا بودند و می توانستند بسیار چاره ساز باشند.
در سال ۱۹۴۴ لژ نروژی سری، هانبو (Haunebu) را ساخت که به راستی صفحه های بسیار بزرگی داشت که توانایی حمل ۲۰۰ نفر را نیز داشت و بزرگ ترین آنها ۱۳۹ متر درازا داشت و به شکل استوانه ای بود که به نام آندرو مدا معروف شد. این پیروزی هفتم این گروه بود و هدف پسین آنها سفر بین سیاره ای بود.
زمانی که جنگ به نفع متفقین چرخید، لژ نروژی دستاوردهای خود را در کان (معدن) ژرفی در لهستان مخفی کردند و به وسیله ی افرادی که به بردگی گرفته شده بودند تا زمانی که کان به گونه ای کامل به دست متفقین محاصره و تخریب شد، به کار خود ادامه دادند. باوری که وجود دارد که صفحه هایی که در این کان بودند همگی در لبه ی پرتگاه قرار داشتند و به درون پرتگاه فرو ریختند و یک یا دو تای آنها به دست متفقین افتاد. این مکان، کارخانه ی وسیعی برای تولید ویریل ها با سقف بتونی بود و امروزه نیز مورد استفاده قرار می گیرد. ویریل با اهداف بیهوده ای ساخته شد، اما آنها نهایت مهارت خود را در ساختن آن به خرج داده بودند. ویریل دستگاه امنی بود که در بدترین جا ساخته شده بود. در درازای سال ها ماریا با دورهم اندیشی (Telepathy) خود با بیگانگان فضایی توانسته بود آن را بسازد و تکمیلش کند. ویریل نشان داد که فضایی ها در ایجاد و گسترش ادوات جنگی مانند زیردریایی ها و قایق ها در درازای تاریخ نقش داشته اند.
تمدن آلدباران
بر اساس داده های به دست آمده از ویریل، تمدنی که به وسیله ی دور هم اندیشی با انسان ها تماس گرفته اند، یکی از دو تمدنی است که به دور ستاره ی کهن آلدباران که در رخ فلک گاو که ۶۸ سال نوری از ما فاصله دارند. در تاریخ مصنوعاتی به کمک ارتباط ما با سیاره های دیگر ساخته شده است که در تصویر نشان داده می شود. آنها با ما ارتباط برقرار می کنند زیرا فعالیت های انسان ها را مشاهده می کنند به ویژه رفتار دشمنانه ی ما را. آنها تصمیم گرفتند وسیله ای برای حذف کردن رقابت بر سر منابع را به انسان هدیه بدهند ولی باعث جنگ و کشتار بر روی زمین شدند.
ملیون ها سال پیش، مردم این سیاره از انرژی ویریل استفاده کردند تا به یک بینهایت دست بیابند. آنها همراه با گسترش انرژی ویریل فعالیت های ذهنی خود را برای ایجاد یا نابود کردن اهدافشان گسترش دادند. در درازنای زندگی سیاره ی آلدباران، خورشید آن به شکل یک غول سرخ شده بود، در شرایط محیطی در هم ریختگی زیستی در میان آنها ایجاد شد و زمانی که آنها توانایی ذهنی خود را از دست می دادند، از ویریل استفاده می کردند و هنگامی که آنها متوجه ماجرا شدند، اقدام به پاکسازی نژادی در سیاره ی خود کردند و افراد فاسد را از میان بردند.
بر اساس روایتی باستانی، از اینرو راز آلدباران در تمامیتش به شیدایی اصلی انجمن ویریل می آید که از روزگار باستان با فناوری ایی باستانی همراه است.
هنگامی که محیط زیست سیاره ی آنها بدتر شد، نخبگان آنها سیاره ی خود را به مقصد دو سیاره ی قابل سکونت ترک کردند؛ یکی از آنها زمین بود و بسیاری از رویدادهای سده ی گزشته را باعث شدند. پیش از آنکه زکریا زیچین استوره های سومری را معرفی کند، داستان هایی از این دست که استوره های سومری را شامل می شد، بسیار به چشم می آمدند. آلدبارانی ها نوشته هایی درباره ی اثرات ویرانگر تیره شدن خورشید که در هر ۳۶۰۰ سال در سامانه ی خورشیدی ما رخ می دهد را نوشتند. بر اساس یکی از آنها، زمین در آینده غیر قابل سکونت خواهد شد. آلدباران در کره ی زمین از منطقه خود در سطح حفره ای که در قطب جنوب واقع شده بود واپس نشینی کردند و تلاش هایی برای مهار سرنوشت انسان ها صورت دادند.
آلدبارانی بیش از اندازه قوی تر از آن هستند که کسی بتواند تصورش را بکند و بیش از اندازه فاسد هستند و بیشتر در مکان های زیر زمینی زندگی مخفیانه دارند و تمدن های بسیاری را در زیر زمین تشکیل داده اند و پیکره های سنگی بسیاری از آنها یافت شده است.
شواهدی برای آلدبارانی ها، یکی از این شواهد دستگاه ویریل بود که به گونه ای نابخردانه مورد استفاده قرار گرفت. درست کردن صفحه ها، اسلحه و استفاده ی نظامی تناقضی با انگیزه ی اصلی دارد. ویریل از سوی آلدبارانی ها در زیر جنوبگان بر اساس اسناد و مدارک مورد بازدید گرفت و برنامه هایی برای مسکونی کردن یک جزیره ی زیر زمینی به نام "نیو- سوآبیا" در درازنای جنگ جهانی دوم صورت گرفت. بر اساس بایگانی های اس اس، این یک برنامه ی بسیار مهم برای همانند سازی (تولید مثل) آلدبارانی ها بود. آنها با فرزندان خود به قصد اشغال جنوبگان وارد این سرزمین شدند. در حالی که ما نمی دانیم این حقایق در مورد آلدبارانی ها پندار است یا به راستی آنها به ساخت و ساز مشغول شدند.
مشاهدات عینی و گزارش ها از ویریل (Vril)
در سال ۱۹۵۷ دو مامور دیترویت، فیلمی ضبط کردند که مردی در آن صحبت می کرد. ... (نام حذف شده است. -دا/۸) در ۱۹ اُم فبریه ی ۱۹۲۶ در ورشو شوروی زاده شد. به عنوان یک زندانی جنگی به لهستان آورده شد. در ماه می ۱۹۴۲، در سی مایلی برلین زندانی شد و تا چند هفته مانده به پایان جنگ در آنجا زندانی بود. نگهبانی اس اس ظاهر شد و اندکی با راننده ی تراکتور گفتگو کرد. پس از ده دقیقه سر و صدای غیر عادی، تراکتور از کار بازایستاد. حدود سه ساعت پس از آن، کار علوفه چینی دور مرداب تمام شد و یک محوطه ی دایره ای شکل به درازای ۱۰۰ تا ۱۵۰ متر به وجود آمد. پس از آن ویریل دور تا دور محوطه به وسیله ی عایقی پوشانده شد. عایق از سطح آب ۵۰ پا ارتفاع داشت. سپس یک وسیله ی نقلیه به شکل عمودی از دیوارها اوج گرفت و سپس به شکل افقی آغاز به حرکت کرد. به دلیل وجود درختان، مشاهده کنندگان نتوانستند جزییات بیشتری را ثبت کنند. تماشاگران وسیله را تا ارتفاع ۵۰۰ پایی دیدند و آن را به شکل گردونه ای توصیف کردند و کلفتی گردونه ی آن را ۷۵ تا ۱۰۰ یارد توصیف نمودند و ارتفاع اندامش را ۱۴ پا می دانستند و بخش بالایی آن به رنگ خاکستری بود و سه بخش میانی دستگاه حرکتی همانند به حرکت ملخ هواپیما داشت، اما به شکلی افقی نه عمودی و سر و صدای وسیله در نزدیکی سطح زمین به مانند صدای موتور تراکتور بود.
نازی ها در جنوبگان
و مشاهده دیگری در ۲۶ آپریل ۱۹۶۷
یک وریل دیگر به دفتری در میامی نزدیک می شد و بر اساس داده ها و فرتوربرداری هایی که انجام گرفت، این جسم دقیقن مشخصات وریل که در نوامبر ۱۹۴۴ دیده شده بود را داشت و گاهی نیز در سال ۱۹۴۳ مشاهده شده بود.
از یاداشت های ردفرن ان. و داونز (Redfern, N and Downes, J):
او از دانشکده ی هوایی آلمان دانش آموخته شده بود و به عنوان یکی از هموندان لوفت وافه در جبهه ی روسیه خدمت می کرد. در پایان سال ۱۹۴۴، او از کارش مرخص شد و به عنوان خلبان یک پروژه ی فوق سری استخدام شد و در جنگل های سیاه اتریش این پروژه فوق سری را آزمایش می کردند. او این پروژه فوق سری را به گونه ی یک هواپمای نعلبکی شکل توصیف می کرد که قطر آن ۲۱ پا بود، ارزیاب رادیو و جت در چندین بخش بیرونی دستگاه نصب شده بود. او بخش بیرونی را به شکل گردانی توصیف کرد که ثابت مانده بود. او تنها کامیاب به نگاهداری یک فرتور نگاتیو از این کشتی شده بود که در ارتفاع ۷۰۰ متری (۲۰۰۰۰ پایی) از آن گرفته بود.
پرنده ی آلدباران
بر اساس متن بالا، این دستگاه به وسیله ی مهندسی ساختار مهندسی جنگی آلمان و با دستان مهندسان آلمانی ساخته شده بود که برای او ناشناخته بودند. او بسته ای از نوشته های محرمانه در آن پایگاه آلمانی را به دست آورد و پس از اسیر شدنش این اسناد به دست متفقین افتاد. او می گوید پسین ها آمریکایی ها از روی این اسناد دست کم هواپیمای بی - ۲۶ خود را ساختند و پس از آن به شکلی فزاینده نگران گزارش هایی بود که از تماشای این چیز پرنده در آمریکا به دست می آمد و فکر می کرد که این سلاح بسیار در جنگ ویتنام سودمند خواهد بود و مانع از افزایش تلفات آمریکایی ها خواهد شد. او در دفتر فدرال آمریکا مامور بررسی در مورد این چیز و شاید هم گسترش آن شد.
انرژی هوشمند ناسا، صفحه ی سیاه آلدباران و لوله رشته ی انعطاف پذیر(Flex Fiber Tube)؛ آنها امروز کجا هستند ؟
در خلال جنگ جهانی دوم و به ویژه در سال های پایانی جنگ، قایق های کوچک آلمانی ارتباط هایی با نیمروز (جنوب) اقیانوس اتلس و آمریکای جنوبی و جنوبگان داشتند. همچنین آلمانی ها هواسنج های مسطح شناوری در اقیانوس اتلس نصب کردند تا شرایط آب و هوا میان آنجا و آمریکای جنوبی را در اختیارداشته باشند. رایش اس اس دستور حمل زنان آریایی مناسب را از اوکراین به پایگاه ۲۱۱ داد.
وریل ۸
ده هزار زن مو بور قد بلند آلمانی بین سن ۱۷ تا ۲۴ سالگی برای این کار آورده شدند و وافن اس اس دو هزار و پانصد مامور را در روسیه استخدام کرد. هدف از این کار ایجاد یک مستعمره درپایگاه ۲۱۱ بر پایه ی انرژی وریل بود. پس از جنگ، به ارتشبد کامر آلمانی اتهاماتی وارد شد که آلمان را از سلاح های مخفی آلمانی پاک سازی کرده است و فناوری های آلمانی را به پایگاه ۲۱۱ انتقال داده است. دو قایق یو شکل آلمانی نیز پیش از دستگیری، محموله های خود را در آب دریا تخلیه کردند و از فاش ساختن داده هایی درباره ی محموله ی خود و مقصد نهایی که پایگاه نهایی آنها بود و همچنین مکان دقیق آن خوداری کردند.
عملیاتی در تعقیب نازی ها
در سال ۱۹۴۷ ارتش ایالات متحده آمریکا عملیات گسترده ای را در جنوبگان انجام داد. ۴۰۰۰ کارمند نیروی دریایی با ۱۳ کشتی بزرگ و شماری هواپیما و بالگرد در این عملیات شرکت داشتند. هدف این عملیات تهیه ی نقشه و فهرست نامه ی مدون از خط ساحلی آنجا و گردآوری داده هایی از حیات وحش جنوبگان اعلام شد و تا شش ماه به درازا انجامید. در خلال سفر یک بندر ساحلی نیز در جنوبگان بنیاد شد و فرودگاه کوچکی نیز برای به زمین نشستن هواپیماها در نزدیکی آنجا ساخته شد. پس از فرتور برداری های گسترده مشخص شد منطقه ای در پیرامون ساحل وجود دارد که در آن از برف و یخ خبری نیست، سپس تصاویر به گونه ای گسترده پردازش شد.
بی درنگ پس از کشف این مکان، عملیات آمریکایی ها بازایستانده می شود و آنها بدون هیچ دلیل منطقی ایی به کشورشان بازگشت داده می شوند. هنوز هم پس از ۶۰ سال، اسناد مربوط به این مکان در بایگانی محرمانه ی بنگاه های اطلاعاتی آمریکا قرار دارد. به یکی از فرماندهان عملیات گفته شد که خطری در این اکتشاف وجود دارد که می تواند زندگی بشریت را تهدید کند.
زمان رستاخیز آنها کی خواهد بود؟
به عنوان یکی از واقعیت های جنگ مشخص شد که سازندگان ویریل از تبدیل کنندگان آن به یک دستگاه کشتار نام برده شده بودند. درکریسمس ۱۹۴۳، نشستی در کرانه های تفریحی کولبرگ صورت گرفت. ماریا و سیگران فرنشینی نشست را بر عهده داشتند و درباره ی ضرورت پروژه ی آلدباران سخن گفتند. آنها هراس خود را از هرج و مرج و جنگ مطرح کردند و خطری که می توانست جهان را در صورت استفاده از انرژی ویریل به سوی آن سوق دهد. آنها تصمیم گرفتند استعداد نهایی خود را برای رسیدن به سیاره ی اربابانشان آلدباران سوق دهند. آنها داده های دقیقی را از سیارات قابل سکونت پیرامون سیاره ی آلدباران به دست آوردند.
کمی پس از آن در ۲۲ ژانویه ی ۱۹۴۳، دیداری میان هیتلر، هیملر و کوندل (از انجمن ویریل ها) صورت گرفت و دکتر ساچمن گفتگوی گسترش دادن نیروی ویریل برای چیرگی بر گرانش و زمان را مطرح کرد. آنها مطرح کردند که هتا می توانند به سرعتی فراتر از سرعت نور برسند و آزمایش هایی را روی ویریل ها آغاز کردند.
وریل ۷ با پهنای صفحه ای در حدود ۴۵ متر ساخته شد. آزمایشی با عنوان "راه پسین" در زمستان ۱۹۴۴ با این دستگاه انجام گرفت. این یک آزمایش فاجعه بار بود ونتایج فاجعه باری را با خود به همراه داشت. بدنه بیرونی ویریل به قدری در این مدت اندک فرسوده شده بود و آسیب دیده بود که گویی به یک سفر صد ساله رفته بود !! این مشکلات باید برای نمونه های اصلی که برای سفر به آلدباران ساخته می شدند حل می شد تا مسافران زنده می ماندند.
این زن به گونه ای مکرر در خلال جنگ مشغول رفت و آمد به کارخانه های ساخت ویریل و انجام آزمون بر روی آنها بود. در سال ۱۹۴۷، گروهی از مهندسان خواستار نزدیکی بیشتر به این زن شدند. آنها از او خواستند تا موتور ویریل (Triebwerk) را با یکی از پروژه های آنها هم خوانی دهد، اما او به هیج روی این را نپذیرفت و به آنها گفت که برنامه ی ویریل صلح آمیز است.
هانبو
در سال ۱۹۴۵ هموندان انجمن ویریل نامه ای از ماریا دریافت کردند که از آنها خواسته شده بود خود را برای سفر به آلدباران آماده کنند. اما به دید می رسید گروه هایی از ویریل ها تصمیم به ماندن در کره ی زمین را گرفته بودند، اما آیا واقعن آنها به سیاره ی دیگری رفتند ؟ هیچ کس نمی داند !! بیشتر مردم بر این باور هستند که آلدبارانی ها شاه ماهی های سرخی در دریاها بودند و مقصد نهایی آنها آرمان شهری به نام جنوبگان بود. بیش از یک صد زیر دریایی مخفی و شماری کشتی بودند که متفقین هیچ گاه نتوانستند آنها را بیابند. حقیقت این است که انجمن ویریل ها با استفاده از آنها راهی جنوبگان شده است.
در خلال سال های ۱۹۴۵، آمریکایی ها اسنادی از بایگانی های اس اس را یافتند که وسایلی که همانند وسایلی بود که به افسانه های کهکشان آندرومدا ربط داشت، بر روی کشتی هایشان نصب شده بود و ارزش بالای آن وسایل برای دانشمندان پیدا بود. پس از سقوط هیتلر، آمریکایی ها با استفاده از اسناد طبقه بندی شده ی نازی ها و چندین نازی که به این اسناد دسترسی داشتند، توانستند تا حد فراوانی نیروی هوایی خود را قوی تر کنند. دو دانشمند برجسته ی آلمانی به نام ویکتور شوبرگر و فون براون به آنها کمک های بسیاری کردند.
پسین ها برخی از متخصین تصمیم گرفتند که مشاهدات خود از چپن ها را به ویریل ها ربط دهند و بگویند که نازی ها با استفاده از آنها توانستند فرار کنند و بیشتر دیدن چپن ها به ویریل ها و نازی ها مربوط است. ممکن است نازی ها در گوشه ای از جهان مشغول دستکاری های ژنتیکی برای به وجود آوردن یک نسل نوین از انسان ها باشند تا یک ذهن و تن تندرست را بر جهان حکمفرما کنند. شاید آنها با استفاده از انرژی ویریل ها دست به دگرش در فامتن (DNA) جوانان بزنند. نکته ی جالب این است که زن جوانی به نام سیگران که مشغول برسی ویریل ها بود، گفته شده که ۱۴۰ سال سن دارد و دستکاری ژنتیک شده است.
نشان نظامی هانبو در رخت های یکدست نیروهای مسلحه اس اس آلمان