۱۴۰۰ آبان ۲۹, شنبه

یورش به خانه برای دستیگری من پس از ده سال

در تاریخ پانزدهم آبان ماه ۱۴۰۰ که مزدوران امنیتی رژیم اسلامی برای باری دیگر، پس از یورش به خانه ی مان در سال ۸۸ به جهت دستیگری من، بار دیگر بر خانه و کاشانه ی مادرم خراب شدند، تا به امروز که این اقدام سرکوبگرانه ی بیدادگاه انقلاب اسلامی شیراز را به رشته ی نگارش درمی آورم، من و خانواده ام و به ویژه مادرم، از دست مزدوران رژیم اسلامی امنیت و قرار نداشته ایم. 

بیش از یک دهه است که سایه ی شوم خلافت اسلامی بر خانواده ی ما سنگینی می کند. در آبان ماه امسال، مزدوران به جهت دستگیری من بود که به خانه ی مادر و پدرم ریختند و با پوتین و کلاشینکف، آن خانه را تفتیش کردند. رژیم منحوس اسلامی و حرامزادگان پادویش خوب می دانند که من در ایران نیستم و چنین اقدام دژخیمانه ای را تنها از برای آزاد روانی و سلب آسایش و امنیت مادر و پدرم انجام داده اند.

پرونده ی سنگین چند ده کیلویی مرا در بیدادگاه انقلاب اسلامی در برابر مادرم می گزارند و از او می خواهند که من را تحویل بیدادگاه اسلامی دهد. از او می خواهند تا دیگر با من ارتباط نداشته باشد. مادرم با گریه و فریاد، قاضی آدمخوار رژیم اسلامی را مورد لعن و نفرین قرار می دهد که به خاطر فشارهایی که بر او و خانواده هایی مانند ما وارد کرده اند، زندگیمان از هم پاشیده است. به مادرم می گویم تازه ما خانواده ی خوشبختی هستیم که پسر خانواده هم زنده است و هم از چنگال درندگان ولایت فقیه بیرون است و به یادش آوردم هزاران خانواده ی سوگوار و به خاک سیاه نشسته ای را که فرزندان خود را یکی یکی با شلیک مستقیم گلوله ی اسلام یا در زیر شکنجه های اسلامی از دست داده اند. به مادرم از مادران داغداری گفتم که رنگ زندگی برایشان رنگ سیاه و خاک گور پسرانشان است.

این نامه را می نویسم تا سالها پس از آن، اگر کسی آن را می خواند، بداند که داستانی که رخ داده، چکه ای بخار شده از دریای اندوه و غمی است که در دل مادران ایرانی می جوشد.

در این لحظات، بی امید به هیچ گونه دگرگونی در احوال مردم، هتا با احتساب سرنگونی خلافت الله در ایران، آرزویی پویا در جهت براندازی رژیم اسلامی، ادیان دروغین و مغلطه های اخلاقی را در رفتار روزانه ی خود نهادینه کرده ام و آن چیزی که اراده ی آن دارم را با تلاش خود در زندگی خود اجرا می کنم.

رژیم اسلامی با مصادره ی خانه ی پدر و مادرم، دستش به من نخواهد رسید. هزارانی چون من که صدایی ندارند و آیت الله های بی بی سی و دویچه وله از آنان سخن نمی گویند، با اراده ی ما تبدیل به قربانی دستگاه سرکوبگر اسلامی نخواهند شد.

به یاد آبان خونین و به احترام کشته شدگانی که علیه ارتجاع اسلامی به پا خاستند، بیش از این سخن خود را به درازا نمی کشانم و به همین اندازه از اطلاع رسانی قناعت می کنم.

مرگ بر اسلام
مرگ بر جمهوری اسلامی

۱۴۰۰ شهریور ۱۱, پنجشنبه

فرجام ‏بی ‏سرانجامی

جمهوری اسلامی، خود بازیچه ی میدانی است که سردار دل ها و عارف نمایش، یکی مزدور دولت تزاری بود. شاید روسیه ی تزاری مرده باشد، اما روح او نه، و پیدایش روسیه ی کنونی از دل رژیم سوسیالیستی شوروی با ابقای عناصر اطلاعاتیش و ارتقای افسر ک گ ب به رییس جمهوری منصوب آن کشور، گویا ترین نمونه از این رنگ عوض کردن ها و گنجشک را به جای قناری فروختن هاست. این ایران نبود که از دل جنگ سوریه توانست به مدیترانه دست یابد، بلکه روسیه بود، با تحمیل زبانی که در مدارس سوریه تدریس می شود.

جمهوری اسلامی و فرهنگ هشت پای اسلامی چیره بر ایران، در حالی در یک مستند نخ نمای دیگر، کوس صلح نوازی و صلح دوستی زد، که تلفات جبهه ی دگر اندیشان سیاسی و مذهبی در ایران، از تلفات نظامیان سوئد در افغانستان بیشتر است!
 
در این مستند، با تازشی بی همتا به کشور سوئد که جمهوری اسلامی آن را سرزمین وایکینگ ها می خواند تا بر اذهان مردم، جنگ های صلیبی را تلقین کند، بیننده را وارد صحنه ی تازه ای از نفسکش طلبی رژیم اسلامی می کند تا بلکه فرد از خود بپرسد که پس از برچیدن حکومت افغانستان به دست طالبان که پشتیبانی جمهوری های اسلامی ایران و پاکستان را دارد، آیا نوبت به دشمنی اسلامی با سوئد رسیده است؟! شاید توجیه این رفتار جمهوری اسلامی با کشوری در شمال اروپا که تنها موشک های دوربرد اسلامی بدان می رسید و باید از دریای ناتو و کوهستان مسیحییت ضد اسلامی ارتدوکس بگزرد، برای خواننده امری بی معنا و بی مورد جلوه کند، که البته بی مورد هم هست، اما نکته ی این ستیزه جویی ایران اسلامی با سوئد را باید در جنگ حیثیتی نظام ولایت فقیه بر سر آرمان هایش جست که از آغاز با جنایت علیه بشریت شروع و با جنایات جنگی ادامه یافته تا به روزگاران سرکوب و خشونت آشکار علیه شهروندانش از پسا جنبش خونین ۸۸ رسیده است؛ رژیمی که بارها و بارها به همه ی جهانیان ثابت کرده که برای ماندگاری بر قدرت، از هیچ جنایتی رویگردان نبوده و نیست.
 
این جنگ حیثیتی برای رژیم اسلامی، از آنجا آغاز شد که شاخک های عناصر اطلاعاتی جمهوری اسلامی، به خبر دستگیری “حمید نوری”، یکی از متهمان اصلی در اقدام به جنایت علیه بشریت، تیز شد و از آنجا که به راستی چنین خونخواره ای را می توان سرانجام و پس از سه دهه از انجام جنایاتش، به دادگاه کشاند، امری است بس هولناک که جمهوری اسلامی آن را چون جام زهری دیگر از سنخ جنایت علیه بشریت، نوش خواهد کرد. اما مسلمانان مسلح رژیم، بیکار ننشتند و یادشان فیل هندوستان کرد و چشم تجاهل از پرده ی تغافل بیرون آورده، با ساخت مستندی که تروریسم اسلامی را به سوئد منصوب می کند، هجمه ای رسانه ای که البته در بهترین حالتش تنها حکم مغزشوینده ی تحفه های درونمرزی را دارد، آغازی کردند و با درآمیختن راست و دروغ، بهره وری خصومتشان علیه سوئد را بالا بردند.
 
در این مستند، از لفاظی های شاعر مسلکانه ای چون “سوئدی سعودی” بهره گرفته شد تا شنونده بداند مو لای درز این سیل دروغ نمی رود!
 
گزشته از اینکه تروریسم در هر شکلش، منفور و غیر قابل پذیرش است و تجزیه طلبان عرب و کرد و بلوچ، نه جایی در ایران و نه ریشه ای در بلاد کفر دارند، اما علم کردن چنین داستانی از یک تروریست آدمکش که به عنوان پناهنده در سوئد زندگی می کند، تنها یک بهانه برای تحت تاثیر قرار دادن جریان دادگاه “حمید نوری” است. حمید نوری که از نوچگان گوش به فرمان “آیت الله ابراهیم رییسی” بود، با وعده ی دخترانه ی شهوت پرستی و عرق خوری، به تله ی دستگاه امنیتی سوئد، سپو، افتاد. خود این امر از آنجا قابل ملاحظه است که این پیروزی سوئدی ایرانی را مدیون تلاش های پیگیر اما ناکام سوئد در آزاد سازی تبعه ی ایرانی سوئدی متهم به جاسوسی و در شرف قتل، “احمد رضا جلالی”، هستیم که نتیجه ی این ناکامی سیاسی برای سوئد، تلخکامی جمهوری اسلامی در به روایت کشاندن قانونی یکی از عناصر آدمکشش در دادگاه بررسی کننده ی جنایت علیه بشریت سوئدی است. از اینرو، جمهوری اسلامی با فراری رو به جلو و طبق معمول با وقاحت ویژه ی آخوندی، چنان به جلو فرار می کند که هر غافل متجاهری را نوید حقانیت پرچم اسلام در نبرد حق و باطل می دهد!
 
آیت الله رییسی که نشانه ی خدا در جایگاه قدرت اجرایی خلافت شیعه است، با پیوندی که مستقیمن با جنایت علیه بشریت دارد، نمی تواند از شر فرجام خواهی رها شود و اینکه یکی از آن آدمخواران اسلامی هم اکنون به چنگ قانون افتاده است، نوید توفان های سهمگین تری علیه رژیم اسلامی را می دهد.
 
از خود باید پرسید که چه شد که یک شبه، از آستین ارتجاع اسلامی، خصومتی عیان علیه سوئد به نمایش درآمد. آیا آن تروریست های تجزیه طلبی که سال هاست در سوئد و دیگر کشورهای اروپایی، عنوان پناهنده دارند، چرا تا هنگام اقدام به کشتار مردم در شهر اهواز، مورد تازش جمهوری اسلامی در سوئد نبوده اند، در حالی که نهادهای امنیتی خود رژیم در مراسم رژه ی روز ارتش، با بهانه ی نداشتن حق تیر، به مدت یک ساعت تروریست هایی که جلوی چشمشان مردم را دانه به دانه کشتار می کردند را تماشا می کردند!؟
 
آیا نباید به رفتار دولت سبز سوسیالیست سوئد که اکنون فروپاشیده است، نگاه کنیم و خوش رقصی های آنان برای ولایت فقیه در ده سال گزشته را به یاد بیاوریم؟ آیا کسی هست که قهقهه های مستانه ی “ظریف” رژیم با “رامبد شکر آبی” در استکهلم را ندیده باشد؟ رامبدی که خود روزگاری در رخت گوسپند وارد سوئد شد و پس از دریافت پناهندگی، نه تنها تبدیل به یک گرگ شد، که مستقیمن سر از دولت سوسیالیست دمکرات های سبز هم درآورد! هم اوست که گزینه ی چارم سوئد برای ابتذال جایگاه نخست وزیری آینده ی سوئد است و این مستند رژیم از این زاویه، خط و نشانی به آینده پردازان صحنه ی سیاسی سوئد محسوب می شود که مبادا گزینه ی نفوذی جمهوری اسلامی در سوئد، عاطل و باطل شود.
 
دست پیش کشیدن رژیم در محکوم کردن سوئد به تروریسم، صلح اسلامی را همچون تهدیدی در حال اجرا علیه سوئد و کل اروپا نوید می دهد.
 
حمید نوری، خط قرمز جمهوری اسلامی، همان قطعنامه ای است که علیه آن رژیم ایرانی کش صادر خواهد شد و از آنجا که دیگر حنای رژیم در نزد مردم سرکوب شده ی ایران، رنگی ندارد، جمهوری اسلامی با موجه جلوه دادن این پیش دستی سیاسی و رسانه ای، رکب خوردن خود از سوئد را همچون جنبه ای ملی و میهنی نشان داده و به مخاطب چنین القا می کند که سوئد مامن تروریست های مسلح و تجزیه طلبی است که دست در دست آمریکا و اسراییل علیه ایران عزیز مشغول اقدامات متخاصمانه اند!
 
در همه ی این سال ها، جمهوری اسلامی که دوستان گلوبالیست خود در سوئد را در دولت اجرایی و قوه ی قانونگزاری این کشور داشت، با سکوتی مصلحتی، هتا یک خط در یک روزنامه را هم برای پرداختن به آن تروریست ها اختصاص نداده بود، تا آنکه چشم تعجبشان از استعفای “استفان لوفن” جوشکار که به شکلی بی ربط سکان قدرت اجرایی سوئد را در دست داشت، از حدقه بیرون زد، چرا که او به ناگاه از سمت خود استعفا داد تا پول های هنگفت به دست آورده از شغل ده ساله ی گزشته اش را در اوج لذت و خوشی و بی تفاوتی، خرج کند. بی تفاوتی ایی از جنس بحران بزرگ امنیتی و آموزشی و درمانی و سیاسی و اجتماعی و البته اقتصادی که این غلام حلقه به گوش “مرکل”، برای سوئد به بار آورده و به حال خود رها کرده است.
 
این فروپاشی دولت اسلامی سوئد، بار گران بر دوش جمهوری اسلامی را دو چندان کرد و خوی وحشی همیشه حق به جانب رژیم را با مستند “صلح، فقط برای ما!”، به ابعاد رسانه ای و افکار همگانی کشاند.
 
ایران برای پاسخ کوبنده دادن به تروریست های تجزیه طلب، نیازی به دشمنی با کشورهای اروپایی ندارد. آنقدر هست که تا مغز استخوان این عناصر در حزب دمکراتشان نفوذ کرده و دقیقن می داند چه تعدادی از آنها و دقیقن چه کسانی، در کدام ساختمان و در چه ساعتی دور هم گرد می آیند و دقیقن همانجا را با موشک می زند! این نکته از آنروی مهم است که سرکرده ی گروهک تروریستی و تجزیه طلب “النضال” را نیز توانستند به ایران بکشانند و از او اعتراف تلوزیونی بگیرند. این بدان معنی است که یورش رسانه ای رژیم علیه سوئد، تنها و تنها جنبه ی انتقامی و طلبکارانه دارد و به پیش کشیدن دست از برای پس نیفتادن است!
 
آنجا که مزدور آدمخوار رژیم اسلامی، باید پاسخگوی جنایاتی باشد که علیه شهروندان ایرانی انجام داده است و به خاطر قتل عام زندانیان سیاسی محکوم و رسوای جهانیان گردد.

۱۳۹۸ مهر ۲۶, جمعه

داستان یک زمستان

بچه که بودم خیلی دلم بستنی زمستونه می خواست، اما تقریبن هیچ وقت پولشو نداشتم. همیشه فکر می کردم هتمن خیلی گرونه که هیچ وقت نمی تونم یکیشو بخرم.

معلم پرورشیم یه جوجه بسیجی ۲۲ ساله بود و هر هفته تا میومد سر کلاس، منو به جرم پوشیدن شلوار پاچه گشاد، کنار در، بقل ستل آشغال وایمیسوند. اگرم مسلن زرنگی می کردم و آروم آروم از ستل آشغال فاصله می گرفتم، بهم می گفت برو قشنگ کنار ستل وایسا که همه ببیننت. چند بارم ستل آشغالو مجبورم کرد، در حالی که یک پام بالا بود، بالای سرم بگیرمش.

این ماجرا برای ماه ها ادامه داشت، هر هفته. من ۹، ۱۰ سالم کمتر بود. پسر خشگلی بود، ریش نازکی داشت، از چشماش و موهاش خیلی خوشم میومد، از بلندی قدش و ظرافت انگشتاش. پیراهن چارخونه ی آبی نفتیشو، که یقه اشو تا گردنش می بستو، یادمه؛ و لب هاش، که خیلی سرخ و قیتونی بود. پسر خوش اندام و لاغری بود.

از آموزه هاش فقط اینو یادمه که می گفت دایناسورها خیلی وزن زیادی داشتن، اما مغزشون دو کیلو بیشتر نبوده! راستش اون وقتا حرفشو باور می کردم، اما کله ی دایناسورا خعلی گنده تره و هیچ وقت به این دقت نمی کردم که شاید داره چرت میگه! یادمه، یه چیزاییم درباره ی تخم دایناسور و اینا می گفت که یادم نیست. شاید می گفته چون تخم می زاشتن و روی تخم خودشون مینشسن منقرض شدن!

فکر کنم، دانشجو که بود، شاید زمین شناسی بود. بعدترک تو دبیرستان سال یک، یه دبیر زمین شناسی جوون هم داشتیم که تازه ازدواج کرده بود و از زن و بچه اش می گفت. از اونم خیلی خوشم میومد. خیلی ناممکن بود که بگم ببخشید آقا، من از شما خوشم میاد.

خب حالا دیگه طلاق گرفتم. اما ذهنم پر خاطرات از دوست پسرا و دوست دخترامه. خیلی صبر کرده بودم که کسی منو بشناسه، نشد، چه برسه به فهمیدن! دیگه خودم گفتم. البته زیاد تقصیر کسی نیس، من خودم استاد مخفی کاریم، دیگه نه.

بعدها یه ترمم زمین شناسی خوندم، اما ول کردم و رفتم تو کار میکروب و انگل و ویروس، که البته سر از سیاست و دین ستیزی و زندان درآوردم. هنوز زندگیم تموم نشده، اینو واسه این میگم که بگم آخر و عاقبتش هنوز معلوم نیس!

بچه تر که بودم، خیلی چیزارو نمی فهمیدم، اینکه گفتاری و کرداری بهم تجاوز شده. تو مدرسه، کوچه و اتوبوس و تاکسی. خیلی خجالتی بودم و شرم می کردم. اما اولین عشق بازیمو با پوریا تو کلاس اول دبستان، تو خونشون روی تخت دو نفره ی مامان و باباش کردم. هی می خواست درس بخونه و من نمی زاشتم.

یاد صفورا اولین دوس دخترم تو چار سالگی افتادم، می دونم شاید باورش سخت باشه، اما ازش لب می گرفتم. بعدش تو مینی بوس مهد کودک و آقای امینی دشمن سیب زمینی، راننده ی اون مینی بوس قرمز قدیمی که خیلی دوسش داشتم، با سارا دوس شدم. باباش کارمند بانک صادرات بود و تنها دختر سرویسمون بود و من هر روز دم در مینی بوس وایمیسادم تا بیاد و دستشو بگیرم و ببرمش صندلی آخر کنار خودم بشونمش. هر بار، با بقیه ی پسرا سر این دعوا می کردم.

یاد امید بارانی و آرش کمانگیر دو تا از دوستای خوب دبستانم به خیر.

تو همون دوران دو ساله ی مهد کودکم، با یک پسری دوست بودم که نه نامشو یادمه و نه چهره اشو، اما عاشقش بودم. یه روز غروب رسیدم خونه و بهم گفتن برای همیشه از اونجا رفتن، دم غروب بود، کنار جوی آب نشستم و گریه کردم. یه طرف کوچمون دیوار بزرگ کارگاه یه شرکت ورشکسته ی نساجی بود و اون طرف کوچه، خونه ها. کوچه ی دنج و خلوتی بود، دروازه داشت. ته کوچه، به بالای دیوار به غروب مسخره و غمگین خورشید نگاه می کردم. هنوز از رفتنش دلم می گیره. اما این رفتنا انقد تو زندگیم تکرار شده که...

از وقتی سوئدم جرات کردم بیشتر، خیلی بیشتر خودم باشم. اینجا هتا یک سوئدی هم در همه ی این سال ها بهم توهین نکرده.

من داریوشم. دوجنسگرام...

این متنو از اینجا گوش کنید.