۱۳۹۷ آذر ۲۱, چهارشنبه

بنی صدر هموند سازمان تروریستی و الله پرست برادری الله پرستان شاخه ی اروپاست

به گزارش روزنامه ی "الاهرام" مسر، نخستین رییس جمهور کزایی رژیم خونریز ولایت فقیه به نام "ابو الحسن بنی صدر"، از بلند پایگان این انجمن مخفی اسلامی است که ریشه های آن به تروریست های الله پرستی همچون "سید جمال الدین اسد آبادی" می رسد.


این متن، ترجمه ی بخشی از این جستار است.

جغرافیای سیاسی انحمن مخفی "برادری الله پرستان" (Muslim Brotherhood) در اروپا، از زمان بنیانگزاری "مرکز اسلامی" در ژنو به تاریخ ۱۹۶۱ که نخستین بنیاد انجمن برادری در اروپا می باشد، فرگشت یافته است.

در نخستین گام، انجمن برادری از اروپا به عنوان سکوی پرتاب استفاده کرد تا به رژیم های عربی یورش برد و تمرکز خود را بر گسترشش در سه کشور فرانسه، آلمان و پادشاهی متحده جلب کرد، زیرا آنها اهمیت تاریخی، جغرافیایی و سیاسی داشتند و از لحاظ جمعیت و پهناوری خاک، جزو سه کشور بزرگ اروپایی محسوب می شدند. این کشورها همچنین مراکزی برای جمعیت های الله پرستی بودند که در نتیجه ی تاثیرگزاری فرهنگی و استعماری، از سرزمین های تازی و کشورهای اسلامی بدانجا سرریز می شدند.

هنگامی که فردی به نام "رمضان" تلاش می کرد تا پایگاه سازمانی انجمن برادری الله پرستان را در آلمان غربی و سوییس بر پا کند، رفیق چپ او "محمد حمید الله" نخستین سازمان برادری را به نام "انجمن دانشجویان الله پرست" در پاریس فرانسه به تاریخ ۱۹۶۳ بر پا کرد.


این گروه، جوانان انجمن برادری و همسفرانی را گرد هم می آورد که از جمله ی آنان می توان به "حسن الترابی"، "ابو الحسن بنی صدر" که سپس نخستین رییس جمهور ولایت فقیه در ایران شد، "راشد قنوشی" سرکرده ی جنبش انهدای (Ennahda) تونس و "فیصل مولاوی" سرکرده ی انجمن برادری الله پرستان لبنان، اشاره کرد که فیصل سپس گردانندگی این گروه را در سال ۱۹۶۸ به دست گرفت.

سازمان مخفی انجمن برادری الله پرستان، همچنین دربرگیرنده ی سرکردگانی سوریه ای از جمله "سعید البوتی" و "اسام العطار" نیز می شود که سپس از این فرقه شاخه ای را به عنوان انجمن "مسجد بلال" را در شهر آخن در آلمان غربی ایجاد کرد که سپس تبدیل به مرکز اصلی انجمن برادری الله پرستان سوریه ای در اروپا شد.

گسترش این فرقه ی سیاسی اسلامی در آلمان، از راه "مسجد مونیخ" انجام گرفت و بر سه ابزار نخستین متکی بود:
- شورای مرکزی الله پرستان در آلمان.
- IGD.
- صدای الله پرستان آلمانی که برخی از ۶۰ مرکز اسلامی سرتاسر کشور را رهبری می کند و از سوی چهره ی مسری این انجمن "ابراهیم الزایات" ناپسری "صبری ارباکان" هدایت می شود که صبری خود سرکرده ی "گوروس ملی" است که این گروهک نیز به نوبه ی خود، بخش های بزرگی از ترک های الله پرست تحمیل شده به آلمان را رهبری می نماید.


جهان بینی اسلامی گوروس ملی، روایت منحرف شده ای ترکی از اسلام سیاسی است و با با سرکرده ی دولت کنونی ترکیه ی اسلامی "رجب طیب اردوغان" روابط تنگاتنگی دارد.

{لازم به توضیح است که این روزنامه ی اینترنتی مسری، به جای عبارت درست "خلیج فارس"، از "خلیج عرعربی" بهره برده است}.

۱۳۹۷ آذر ۱۹, دوشنبه

دروغ بزرگ توده‌ ای‌ های خائن در ۱۶ آذر موسوم به روز دانشجو


هر سال با یک هوچی‌ گری به نام "۱۶ آذر روز دانشجو" روبرو می‌ شویم. توده‌ ای‌ های خائن کوشش می‌ کنند تا به ما مردم ایران بقبولانند که ۱۶ آذر، پیوندی با دانشجو دارد. اگر به آنچه که در روز ۱۶ آذر ماه ۱۳۳۲ فرار خورشیدی نگاهی بیندازیم، می‌ بینیم که دوباره مهور این هوچی گری، همان هزرط "محمد مصدق دله السلطنه" است. محمد مصدق خائن به ایرانی که برای بیش از هفتاد سال، میان مردم ایران دشمنی و دوری به وجود آورد، می‌ باید برای همیشه در گورش بماند و دیگر اثری از این موجود کثیف و نوکر و مزدور بیگانه، نامی آورده نشود.

اما در روز ۱۶ آذر ماه ۱۳۳۲ فرار خورشیدی چه گزشت ؟

در این روز شوم، محمد مصدق دله السلطنه به سبب خیانت به کشور و ملت ایران، در برابر دادگاه ایستاده بود. دادستان در کیفر خواست نهایی خود درخواست کرد که محمد مصدق دله السلطنه به دار مکافات آویخته شود. برای اینکه هیچ گاه آنچه را که محمد مصدق دله السلطنه علیه ایران انجام داد فراموش نشود، چکیده‌ ای از کیفرخواست دادستان را می‌ آوریم:

جرم های ارتکابی متهم ردیف یک محمد مصدق، که به منظور واژگون ساختن حکومت مشروطه ی پادشاهی، مورد دعوی دادستان ارتش قرار گرفته است:

۱. دستور بازداشت سرهنگ "نعمت‌ الله نصیری" (سرتیپ کنونی)، فرمانده ی گارد شاهنشاهی که حامل فرمان عزل اعلا حضرت شاهنشاه بوده‌ است.
۲. بازداشت غیر قانونی افرادی از ماموران رسمی و غیر رسمی.
۳. خلع سلاح گارد شاهنشاهی نگاهبان اعلا حضرت همایونی و کاخ‌ های شاهنشاهی.
۴. مهر و موم کاخ‌ های شاهنشاهی و از دسترسی جلوگیری نمودن متصدیان و مباشرین و نگاهبانان دربار شاهنشاهی از اموال و کاخ‌ های شاهنشاهی.
۵. صدور تلگراف هایی به رایزنان ایران در برون مرز دایر به دیدار نکردن و نگرفتن تماس با اعلا حضرت همایون شاهنشاهی.
۶. صدور دستور حذف نام شاهنشاه از دعای بامدادی و شامگاهی در سربازخانه‌ ها.
۷. دستور تشکیل نشست با وسایل تبلیغاتی دولتی به منظور اهانت به مقام پادشاهی و حکومت مشروطه و پخش جریان نشست به وسیله ی رادیو.
۸. دستور پایین آوردن و شکستن تندیس های اعلا حضرت "رضا شاه بزرگ" و اعلا حضرت همایونی "محمد رضا شاه پهلوی" به منظور توهین و در نتیجه تشویق خرابکاران و تروریست ها و اخلالگران به ایجاد آشوب علیه پادشاهی و حکومت پادشاهی مشروطه ی ایران.
۹. دستور انحلال مجلس شورای ملی.
۱۰. دستور زیر نظر قرار دادن افراد خاندان شاهنشاهی به استان‌ های آذربایگان.
۱۱. دستور بازداشت غیر قانونی تیمسار سپهبد "زاهدی" نخست وزیر منصوب و تعیین جایزه برای دستگیری ایشان.
۱۲. حذف سرود شاهنشاهی از برنامه ی رادیو تهران.
۱۳. اقدام برای تشکیل شورای شاهنشاهی از راه همه پرسی.


با تهیه ی مقدمات پیشین، بزه از تاریخ ۲۵ تا ۲۸ امرداد ماه از سوی مصدق دله السلطنه و فرقه ی وی روی داده و محل وقوع بزه تهران بوده است؛ به این ترتیب که متهمین مقیم تهران طرح‌ های تنظیمی را به منظور کاربردی شدن سو قصدی که داشته‌ اند، چه در تهران و چه در شهرستان‌ های کشور، آن را به موقع اجرا گزاشته‌ اند.

نظر به اینکه افزون بر مراتب مشروح، در این کیفرخواست مشهود بوده و همه ی اهالی تهران ناظر وقوع بزه بوده و متهمین با سرسختی تمام برای رسیدن به مقصود، که همان موضوع اتهام است، در برابر مردمی که منظوری جز پاسداشت حقوق اساسی خود نداشته‌ اند، مقاومت شدیدی ابراز داشته، که در اثر سرسختی و مقاومت آنان، به موجب پیشینه های موجود در اداره ی پزشک قانونی، در تهران چهل‌ و سه تن کشته و هشتاد و پنج نفر زخمی شده‌ اند، که گناهی جز پاسداری قانون اساسی و تلاش برای جلوگیری از سقوط کشور خود نداشته‌ اند و نظر به اینکه متهمین از افراد مشخص و ممتاز کشور بوده اند که مردم به وجود آنان امیدواری زیادی داشته بودند که در راه پاسداری از مصالح کشور، کوشا باشند و نخستین وظیفه ی آنان وفاداری به سوگندی بوده که برای پاسداری از حقوق اساسی ایران یاد کرده و بدبختانه سوگند خود را شکسته و به آن حقوق ملی خیانت نموده‌ اند، ملاحظه می‌ شود که بزه انجام شده از سوی متهمان، مقرون به علل مشدده است که به همین مناسبت، تقاضای صدور رای اعدام آن را دارد.


خبر اینکه مصدق دله السلطنه به اعدام محکوم شده است، انگل های مصدقی چی را در شوک فرو برد. این پشتیبانان و هواداران مصدق چه کسانی بودند ؟ در جایگاه نخست، انگل خمینی زاده ای به نام "مهدی بازرگان" قرار دارد که بیش از شش سال سرکرده ی دانشکده ی فنی دانشگاه تهران و بنیانگزار "نهضت خائن آزادی" بود. در جایگاه دوم، از "نور الدین کیانوری" دبیر یکم حزب منفور و خائن توده بود که در دانشکده ی فنی دانشگاه تهران، درس می‌ داد. همچنین، می‌ توان از "حسین جودت" و "رضا رادمنش" از هموندان کادر مرکزی حزب خائن توده نام برد که در دانشکده ی فنی دانشگاه تهران درس می‌ دادند. هواداران دیگر مصدق اما، پان ایرانیست‌ ها بودند (#پان_ایرانیسم_حکومتی). این استادان دانشگاه بودند که دانشجویان را برانگیختند تا علیه محاکمه و اعدام مصدق دله السلطنه تظاهرات به راه بیندازند.

گزارشی در روز ۱۸ اُم آذر ماه ۱۳۳۲ فرار خورشیدی از سوی هیئت بررسی رویداد شانزدهم آذر، به فرنشین دانشگاه تهران به نام دکتر "سیاسی" داده شد، چنین آمده است:

در گزارشی که از سوی هیئت بررسی به فرنشین دانشگاه دکتر سیاسی داده شد، نوشته شد که روز ۱۶ اُم آذر ماه، شماری از دانشجویان دانشکده ی فنی در راهروی دانشکده ی فنی ایستاده و گفتگو می‌ کردند که در این هنگام، دو نفر از دانشجویان از پشت پنجره به دو تن از مامورین انتظامی دشنام دادند. ماموران در پی این دانشجویان وارد دانشکده ی فنی می‌ شوند و دانشجویان نیز، به کلاس‌ های درس یورش می‌ برند. ماموران وارد کلاس شده و خواستار تحویل آن دو دانشجو می‌ شوند. مامورین دو دانشجو را بازداشت می‌ نمایند. در این هنگام، همه ی دانشجویان در راهروی اشکوب نخست دانشکده گرد هم آمده بودند. یکی از دانشجویان خائن توده‌ ای، اربده سر می‌ دهد که به مامورین یورش برند و مامورین کوشش می‌ کنند تا دانشجویان را پراکنده‌ سازند و دانشجویان به سوی دیگر راهرو می‌ روند. در این هنگام، "قندچی" و "رضوی" و "بزرگ نیا"، به سربازان یورش بردند و کوشش کردند که رگبار سربازان را از دستشان درآورند. این سبب شلیک گلوله‌ ها شد و سه دانشجوی تازه وارد به دانشکده ی فنی که در دام حزب خائن توده افتاده بودند، آماج تیرها قرار گرفتند و به هلاکت رسیدند.


کیانوری سرکرده ی خائن حزب خائن توده، پس از این رویداد به جمهوری کمونیستی آلمان شرقی فرار کرد. کیانوری با همسرش "مریم فیروز فرمانفرماییان"، از ایل مغول قاجار، در آلمان شرقی تا روز سوگواری ایران در ۲۲ اُم بهمن ماه ۱۳۵۷ فرار خورشیدی، در آنجا ماند. شوربختانه نه محمد مصدق دله السلطنه اعدام شد و نه ناکسانی که این هیاهو را در دانشگاه تهران به راه انداخته بودند، به ویژه مهدی بازرگان، نورالدین کیانوری و دیگر سرکردگان حزب خائن توده که در دانشگاه تهران لانه کرده بودند، محاکمه نشدند !!

این تظاهرات و جنجال و هیاهو، نتیجه ی خود را داد و محمد مصدق دله السلطنه را از چوبه ی دار رهایی بخشید. در واقع روز شانزدهم آذر ماه دروغی است همانند دروغ ۲۸ اُم امرداد ماه که اینگونه بافته اند که محمد مصدق خائن با کودتا سرنگون شد، داستانی که توده‌ ای‌ ها هنوز هم در رسانه‌ های مزدور و وابسته به بیگانه ی شان تکرار می‌ کنند. اینکه شانزدهم آذر روز دانشجو نامیده شود، تنها تبلیغات شوروی بود و هست. چند سال و دهه ی دیگر باید به درازا بکشد و ایرانیان این اجازه را دهند که روسیه برایشان روزهای ویژه بسازد ؟؟

در روز ۱۸ اُم تیر ماه ۱۳۷۸ فرار خورشیدی، بسیجیان جمهوری اسلامی به کوی دانشگاه و خوابگاه‌ های دانشجویی یورش بردند و همه ی اموال دانشجویان را نابود ساختند و دانشجویان را تا سر حد مرگ کتک زده و صدها تن را بازداشت نموده و بسیاری از دانشجویان را با اربده ی "یا اوسین"، از بام خوابگاه با دست‌ های از پشت بسته به پایین پرتاب کردند !!

دانشجویان ایران این روز را روز دانشجو نامیدند، اما توده‌ ای‌ های خائن، الله پرستان و جبهه ی خائن ملی و چریک تروریست های فدایی و مجاهد و دیگر تروریست‌ ها و لای و لجن‌ های دیگر جامعه، همچنان پافشاری در برگزاری روز ۱۶ اُم آذر به عنوان روز دانشجو را داشتند و دارند.

در ۱۸ اُم تیر ماه ۱۳۸۸ فرار خورشیدی نیز، در دهمین سالگرد روز دانشجو، نیروهای سرکوبگر ولایت فقیه موسوم به بسج، به خوابگاه‌ های دانشگاه های کشور از جمله امیر کبیر در تهران یورش بردند و دانشجویان را به سختی زخمی و تکه پاره کردند و بسیاری را نیز دستگیر نمودند و به همراه خود بردند. استعمار همچنان پافشاری در نگاه داشتن روز نابود شدن سه دانشجوی مهاجم توده‌ ای در شصت و پنچ سال پیش است تا آن را به رویدادی در زمان مشروطه پیوند دهند، زیرا که اطمینان دارند با تبلیغاتی که شصت و پنج سال پیش به راه انداختند و توانستند اعدام محمد مصدق دله السلطنه جلوگیری کنند و تلاش کردند که زمینه‌ ها و انگیزه‌ های این رویداد را از مردم پنهان نمایند. همان چپ خلقی ها و همان کمونیست‌ ها و همان اسلام بازان و همان سرسپرده‌ های استعمار، امروز نیز همچنان در پی زنده نگاه داشتن این تبلیغات زهرآگین هستند.


ایرانیان می‌ باید دریابند که روز ۱۶ اُم آذر، روز دانشجو، بخشی از تبلیغات مغزشویانه ی شوروی برای مغزشویی ایرانیان است.

با آگاه شدن و خواندن تاریخ، بر دهان انیرانیان بکوبید تا برای همیشه خاموش گردند تا دوباره نمایشنامه ای را به مانند خمینی حرامزاده دیگر برای ما ایرانیان ننویسند و دیگر تکرار نشود. امروز با واژگانی چون فدرالیسم و جمهوری، مزدوران در رسانه‌های برون مرزی کوشش می‌کنند که ما ایرانیان را گمراه کنند تا حکومتی که بیش از دو هزار و پانصد سال با آن آشنا هستیم و پوست و خون ما شده است را برنگزینیم.

مزدوران کوشش می‌ کنند از برقراری مشروطه ی شاهنشاهی که پدر بزرگان ما در راه برقراری آن، جان خود را فدا کردند جلوگیری کنند و با برگه‌ ای سپید در دست، کوشش می کنند دستور کارهای استعمار را به نام و در چارچوب یک قانون اساسی نوین، به ملت ایران فروخته و آن را تحمیل نمایند و سرنوشت کشور و مردم ایران را در دست گیرند.

رنج و معنا

این نوشتار، در بن و در بخشی سترگ، برگرفته از سخنان "آیدین آرتا" می باشد. اصل سخنان وی در ویدیویی که در پایان این نوشتار آورده شده است، قابل دسترسی است.


من در جایی خواندم که یادگیری هدف زندگیست و پیوند یا سنجش میان "یادگیری" و "معنا" را چگونه می توان بررسی کرد ؟

سرچشمه ی رنج، ناتوانی و محدودیت ما در برابر آشوب (Entropy) است. محدودیت های ما که عامل رنج ما در برابر آشوب است، مایه ی داستان پردازی بی زمانی و بی کرانگی است. جایی خوانده بودم که "زمان و فضا" اهریمنی هستند. از اینرو، سرچشمه ی رنج را شاید بتوان اهریمنی دانست و ناگزیر. در این سخن، باور به خدا و اهریمن موهوم بیان نمی شود و اینها تنها استعاره هستند.

- تاریخ، سرگزشت، داستان و گزشته ی ما از جمله نیاکان ما و در نتیجه آنچه که کرده ایم، یعنی تمدن و فرهنگ ما، آداب و زبان و سنن ما، همگی تا مرز آشوبگری ادامه دارند و نه در پایان این آشوبگری، که فرای این آشوبگری، رنج می تواند با بسته شدن دفتر خاطرات کزاییمان به پایان برسد. از اینرو، این می تواند توجیهی باشد بر موهوم بودن بهشت الکزا و جهنم الکزا و خدایی که موجودیتش با خونریزی و تنها تا پایان زندگی کزایی انسان ها برقرار است و پس از مرگ انسان، او نیز می میرد، اما افسانه اش برای دیگر انسان های زنده باقی می ماند و این نوید زرین که "خدا مرده است"، آرزوی آزاد زیستی بشر از اندیشه ی موهوم و ستمگر وجود غداری آسمانی را آنگاه شکوفا می کند که افسانه ی خدای موهوم نیز در میان بشریت بمیرد.


- "آیدین آرتا" به نقل از "کارل یونگ": انکار همیشه به سرکوب منتهی می شود و نه رهایی. پذیرش آگاهانه ی اضطراب، رنج و درد به عنوان بنیان زندگی، می تواند انسان را آزاد کند. به گفته ی بودا، همه ی رنج های زندگی از دلبستگی ها و وابستگی ها سرچشمه می گیرند. رنج، سرچشمه ی خرد و در نتیجه رشد ما نیست، زیرا اگر رنح رهایی بخش بود، تاکنون همه ی انسان ها باید خردمند می شدند و به آزادی دست می یافتند !!

اینجا نکته ای ژرف را در خود دارد که تفاوت بودا و برهمن ها را بیان و آشکار می کند. زیرا بودا بر این بود که رنج بیشتر، خرد بیشتر به بار نمی آورد. از اینرو، برده ی رنج بودن و با تحمیل رنج به خود، به این خیال خام افتادن که می توان به آزادی و روشیدگی و خرد رسید، توهم و یاوه ای بیش نیست. پس تفاوتی بنیادین میان "رنج جویی و رنج پرستی" با "پذیرش داوطلبانه و آگاهانه ی رنج" وجود دارد.


اینکه انسان های بزرگی با روان های بزرگ، با رنج های بی شماری بر خود، بار دیگر می ایستند و قد علم می کنند و در مسیر روشنایی و خرد، همت خود را به کار گرفته و به پیش می روند، بدین معنای انحرافی نیست که آنچه سبب پایداری و مقاومت آنها شده است، رنج هایی است که بر آنان رفته است، بلکه در این رفتار و کردار بزرگمردانه است که باری دیگر "برخاسته اند و ایستاده اند و به راهشان ادامه داده اند". پس اصل، برخاستن با زخم هاست و نه زخم ها و رنج هایی که دیده اند. بر خود رنج را هموار کردن و مویه و زاری بر رنج هایی که دیده ایم، شکوه و سربلندی را در پی ندارد و از این رهگزر، همه ی آموزه های مغزشویانه و ضد بشری دینی و اسلامی، جز مهملاتی انسان ستیزانه و منکوب کننده ی احساسات و آزادی انسان نیستند و بدین سبب بوده است که دین همیشه انسان را سرکوب کرده و راه آزادی را بر او بسته و او را به هرزگی و ناکجا کشانده است و بدین خاطر است که همیشه مردمان دین باره و دستگاه های مهار ذهنی دینی، انسانیت را در قهقهرای موجودیت خود پایبند و باورمند به خرافات هر چه بیشتری کرده اند که هرگز قرار نبوده و نیست راه به خوشبختی و آزادی انسان ببرد.

قدرت انسانی، بیشتر از قدرت زخم ها و رنج های تحمیل شده به اوست. درد کشیدن، با رنج کشیدن فرقی اساسی دارد. بودا در این باره می گوید که درد کشیدن از زندگی، جبر زندگی است، اما رنج کشیدن از این درد، انتخاب ماست.

نیرومند بودن و دلیر بودن، به معنای قوی تر بودن انسان نسبت به رنج هایش می باشد. تنها مبارزان بر رنج های جهان چیره می شوند و آنها کسانی هستند که از رویارویی با رنج های پیش روی، شگفت زده و غافلگیر نشوند و هر لحظه آماده ی رویارویی با آنها را داشته باشد و بداند که هتمن بر آنها چیره خواهد شد. زندگی سراسر رنج است.

ایمان، به معنای باور داشتن نیست. ایمان به معنای شور و شوق زندگی و شادمانی است. به دیگر سخن، شادخواری همان قانونی زرین است که از مولانا تا نیچه، بر اهمیت آن تاکیدهای بسیاری شده و اینست که سرچشمه ی قدرت انسان است تا به گفته ی نیچه، به انسانی مستقل، دلیر و قدرتمند تبدیل شویم و به گفته ی نیچه، رنج برای انسان، آزمون قدرت و استقلال و دلاوری ماست. معنای زندگیست که مورد اختلاف است و آن اینکه، آیا معنایی والا و برتر از انسان وجود دارد که انسانیت بدان بیاوزید و زندگی خود را معنادار کند و یا اینکه چنین معنای پیش فرضی در قاموس جهان وجود ندارد و انسان باید خودش معنای زندگیش را به وجود آورد.


شاید با پذیرش معنای پیش فرض و دیرین و یا جاودانگی معنای فراباستانی باشد که بتوان اینگونه در زندگی در جستجوی معنا نیز بود که در نتیجه ی زندگی سرشار از رنج های گریز ناپذیر و اجباری، راه های چیرگی بر رنج نیز وجود دارند.

به گفته ی یونگ، رنج ما به عنوان بیماران کم و بیش روانی، از اینجاست که دقیقن متوجه آن چیزی که بر ما رفته است، نیستیم. به دیگر سخن، رنج ما از این نیست که می دانیم چه بدبختی ها و ستم هایی بر مارفته است. و باز به دیگر سخن، این فراموشی انسان است که او را فراگرفته است و محدودیت درک و فهم او و در نتیجه آگاهی او نسبت به آنچه که روی داده و در نتیجه باز هم روی خواهد داد را، به رنجی می کشاند که نمی تواند از آن بدون آگاهی و بیداری و گسترش درک و فهم خود، رهایی یابد. اینکه انسان آنچه که برای صدها هزاران سال بوده است را فراموش کرده، تمدن های سترگش را از دست داده و از عرش به فرش خاک افتاده و هنوز نمی داند !!


فراموشی و در نتیجه نادانی یا به گفته ی عربش "جهل"، دستاورد تاریکی برای انسانیت است تا پیوسته در زمین و در آرزوهای و رویاهای خود دست و پا بزند و باز هم پیوسته و همیشه رنج بکشد. آنچه که انسان در این تاریکی با خود یدک می کشد، آگاهی بسیار اندکی است که از اصل آگاهی گسسته است. بنا بر گفته ی یونگ، سفر به تاریکی درون، سفری برای خودآگاهی و به یادآوری است و این به معنای انداختن نقاب هایی (Persona) است که هر روز بر چهره ی خود می زنیم تا شخصیت (Personality) و نقش شخصیت (Character) خود را بازی کنیم و این پیشتر نیز گفته شده است که ما در این جهان همه بازیگریم یا هر کسی را بهر کاری ساختند و یا اینکه چکیده وار، انسان ها بدون خود آگاهی، باطلانی هستند سرگردان و معطل.

آگاهی اندک و کنونی ما، آگاهی بخش شده میان تاریکی و روشنایی و نیمه ی خواب و نیمه ی بیدار ماست.

سرنوشت، در واقع همان آگاهی پنهانی است که در نیمه ی خود آگاه ذهن ما وجود دارد و چنانچه ما به خود آگاهی نرسیم، این سرنوشت و یا همان آگاهی پنهان نهاد ذهن ماست که سررشته ی زندگی ما را به دست می گیرد. انسانی که به خود آگاهی و کشف جهان تاریک نیمه ی پنهان ذهن خود می رسد، انسانی است که بر سرنوشت خود دست می یابد و آن را مهار می کند و به اختیار خود درمی آورد.


کسانی که سرنوشت خود را به دست نمی گیرند، تاریکی بر آنها چیره خواهد ماند و سرنوشتشان را رقم خواهد زد.

بدون تامل، درک و شناخت تاریکی، ما جز کودکانی ساده اندیش و روزمره زی نیستیم. یگانگی وجود، همانا چیزی جز یکی کردن نیمه ی تاریک و روشن ذهن یا همان نیمه ی خود آگاه و ناخود آگاه ذهن نیستند. این تعریف انسانی است که سرآغاز رستگاری را در وجود خویش بنیان می نهد. انسان های ساده لوح، یعنی انسان هایی که نتوانسته اند وجود ذهنی خود را یکی کرده و یگپارچه کنند، در این توهم به سر می برند که انسان های خوبی هستند و این ورد زبان هر روزه ی بیشتر مردم است که فلانی آدم خوبی است، حال آنکه وی نه می داند خوبی چیست و نه می فهمد درونش از پلیدی و جنگ میان پلیدی و پاکی، غوغایی است.

تفاوت این انسان نادان و ساده لوح با فردی که به آگاهی یکپارچه ی ذهنی خود رسیده است، اینست که آنچه که آن ساده لوح می کند، در نتیجه ی وهم خوب بودن خود از خود، و در نتیجه توهم خوب رفتاری و خوب کرداری آنهاست؛ اما انسانی که به پادشاهی ذهن دست یافته است و دو قلمروی ذهنی خود را یکی کرده است، به این نکته آگاه است که در عین وجود پلیدی در ذهن خود، راه و رفتاری دیگر را در پیش گرفته است که از آن تعبیر به نیروی نیکی می کند.

۱۳۹۷ آذر ۱۷, شنبه

دستور دستگاه فاسد قضاییه ی رژیم برای فراری دادن سرکرده ی مافیای فرهنگی از کشور


در ادامه ی سیر رسیدگی به پرونده ی شش اثر مجسمه ی پرویز تناولی، در نهایت شعبه ی ۱۲ دادگاه تجدیدنظر استان تهران حکم نهایی را صادر کرد که البته با توجه به وقایع پیش آمده در روزهای پس از صدور حکم، تصمیمات جدیدی نیز در این خصوص اتخاذ شد که تصویر احکام به ضمیمه و توضیحاتی را در ادامه می آورم.

تصویر اول حکم جلب سیار آقای تناولی است که در تاریخ ۷مهرماه صادر شده است. در بامداد روز ۸مهر تناولی که مدتها ادعاهای متناقضی نظیر در دسترس نبودن مجسمه ها، تلف شدن و از بین رفتن آنها را داشت، آنها را به دادگاه تحویل می دهد.
با اصرار و اعمال فشار از سوی دادرس پرونده در دادگاه بدوی، روز دوشنبه ۹مهرماه خانم میترا اعتضادی بعنوان کارشناس رسمی دادگستری گزارشی کوتاه مبنی بر تحویل مجسمه ها را نوشته و اعلام میدارد نیاز به بررسی بیشتر و گزارش تکمیلی است.


وکیل تناولی هم این تغییرات را در یک گزارش دو صفحه ای تایید می کند. اعتضادی گزارش تکمیلی کارشناسی را پنج روز بعد یعنی در روز شنبه ۱۴مهر تحویل دادگاه میدهد. او خسارت وارده به آثار را بیش از ۷۰٪ تخمین زده است.
اما فردای آن روز یعنی ۱۵ مهر، دادگاه بدوی بدون اینکه به گزارش کارشناسی توجهی کند و بدون اینکه حتی حکم نهایی دادگاه تجدیدنظر مبنی بر فسخ معامله، تبادل آثار و صدور شناسنامه های جدید از سوی تناولی را اجرا کند و صدالبته بدون اینکه رضایت خانم مریم گودرزی را مبنی بر پایان مناقشه کسب کند، رای به رفع ممنوع الخروجی تناولی می دهد. توهین‌های نزدیکان تناولی و تهدید به مرگ کارشناس دادگستری از سوی ایشان هم اصلا پیگیری نمی شود. تناولی چندساعت بعد از طریق مرز هوایی از ایران خارج شده و به ونکوور کانادا باز می گردد.

بی تردید نقش مسئولان دادگاه بدوی در مجتمع قضایی عدالت، در فراری دادن این محکوم قطعی بعنوان نمونه ای مشخص از ضعف و‌ فساد در سیستم قضایی ایران، محسوب می شود. پس از فرار تناولی از ایران، عوامل این رسوایی مواخذه شده و در نهایت دادگاه تجدیدنظر تصمیمات تکمیلی را به دادگاه بدوی ابلاغ می کند.


خلاصه ی متن این ابلاغیه، به شرح زیر است:

۱. رفع ممنوع الخروجی تناولی، وجاهت قانونی ندارد.
۲. آثار با توجه به خسارت هفتاد درصدی وارده در حکم تلف (از بین رفته) محسوب می شوند.
۳. بر این اساس حکم توقیف و فروش اموال و همچنین ممنوع الخروجی و جلب تناولی صادر می گردد.

رونوشت:
آن‌گروه از خبرنگاران و رسانه های فارسی زبان داخل و خارج از کشور که تمام تلاش خود را به بایکوت اخبار منتشره در این صفحه، معطوف کرده اند.





افشین پرورش