Google Ad

‏نمایش پست‌ها با برچسب ربایش های انسان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ربایش های انسان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ تیر ۲۴, پنجشنبه

آنها می گویند این فرزند من است؛ نمی توانم این را باور کنم !!

من جان. اس. ( John S) را در سال ۱۹۹۲ ملاقات کردم. او در نامه ای برای من گفته بود که دچار حملات شدید گریه می شود و بیشتر شب ها خودش را به تنهایی در حال گام زدن در کویری دورافتاده پیدا می کند. من یک روان درمانگر خواب مصنوعی با تخصص اختلالات فشار زا پس از رویداد هستم، چیزی که ربوده شدگان (به دست چپن) از آن رنج می برند. و جان یکی از صدها مورد ربوده شدگانی است که از سال ۱۹۹۰ تا کنون با آنها کار کرده ام.

یکی از رخدادهایی که جان را آزار می داد، تجربه ای به هنگام رانندگی در بزرگراه کالیفرنیا در ۳۱ اُم دسامبر ۱۹۸۰ بود، یعنی هنگامی که قصد داشت آغاز سال نو را در کنار نامزدش باشد.

پیش از آغاز خواب مصنوعی، جان به خاطر آورد که در مدت کوتاهی پس از ساعت ده آن شب، یک جسم بزرگ و سیاه را دیده بود که به سوی او می آمد و به آرامی به چپ و راست حرکت می کرد. زمانی که آن چیز از کنارش رد شد به پشت سرش نگاه کرد، اما آن چیز دیگر در معرض دید نبود. "من باید می دیدم که این چه چیزی است"، او به خودش پاسخ داد و افکارش در اینجا به پایان رسیدند.



او سپس به خاطر آورد که صدای موتور کامیونش را شنیده و مانند اینکه تازه از خواب بیدار شده باشد احساس خستگی شدیدی می کرده، اما او در حال رانندگی بود و هر دو دستش روی فرمان بودند. همچنین او از اینکه دیگر اثری از آمد و شد تعطیلات نبود و هیچ خودروی دیگری در دید او قرار نداشت، به شدت جا خورد و تعجب کرد. در حالی که فکر می کرد تنها دقایقی بیش نگزشته، با نامزدش تماس گرفت تا در مورد مشاهده ی عجیبش به او بگوید و زمانی که دید او از دستش عصبانی است شگفت زده شد. او هیچ نظری در این مورد نداشت که اکنون ساعت یک صبح است، یعنی سه ساعت بعد !!

نخستین دیدار من با جان جهت بازگشت به گزشته به وسیله ی خواب مصنوعی، در زمستان ۱۹۹۲ بود. این کار مانند یک اکتشاف بود که چند سال به درازا انجامید. در رابطه با تجربه ی سال ۱۹۹۲2 در بزرگراه، جان و من شش بار کردار بازگشت به وسیله ی خواب مصنوعی را انجام دادیم که هر یک از این نشست ها برای او با احساسات منفی شدید و حس از دست دادن مهار (Control) همراه بودند. جان با این اندیشه ی رنج آور که "این دوباره کی روی خواهد داد ؟"، درگیر شده بود. مورد جان یک "از دست دادن زمان" بود (Missing Time Event)، اصطلاحی که سال ها پیش از سوی همکار و راهنمای من، باد هاپکینز به وجود آمد. (نخستین نمونه ی ثبت شده ی "از دست دادن زمان"، مورد تاریخی ربوده شدن بتی و بارنی هیل در سپتامبر ۱۹۶۱ است).

متن هایی که در زیر می خوانید بخش هایی از یک نشست خواب مصنوعی با جان. اس. را شرح می دهد که احساسات شدیدی که او در طی این نشست ها بروز داد، در آن مشخص است. بدون شک، چیز بسیار شوک آور و دردناکی در ۱۹۸۰ برای او روی داده است.

جان اس: آنها دارند من را به جایی هدایت می کنند، آنها من را با دست می برند و من هیچ مهاری ندارم، به دید می رسد آنها کاملن مهار مرا در اختیار دارند و ابن برای من خوشایند نیست.

اسمیت: فقط توصیف کن که آنها تو را کجا می برند.

جان اس: (در حالی که گریه می کند) آنها می خواهند که من نگاه کنم اما من نمی خواهم نگاه کنم.

اسمیت: آنها دارند چه چیزی را به تو نشان می دهند جان ؟

جان اس: (در حالی که گریه می کند) اوه خدای من !! تانکرها را به من نشان می دهند !! من نمی خواهم این را ببینم، من نمی خواهم اینجا باشم !!

جان نمی توانست نگاه کردن به چیزی را که نشانش می دادند تحمل کند و به مدت دو نشست زمان برد تا او این مانع درونی را از میان بردارد و در نهایت نگاهی بیندازد؛ او یک "نوزاد" کوچک را توصیف کرد که در نوعی مایع سنگین تر از آب شناور بود. در حالی که به گریه افتاده بود یکی از آنها را توصیف کرد و گفت که این نوزاد متعلق به اوست و او باید عشق خود را به او نشان می داد:

جان اس: آنها می گویند من به دلیلی اینجا هستم، شماری از آنها هستند که به من می گویند این بچه ی من است تا آن را دوست داشته باشم، نسبت به این بچه احساس عشق بکنم. من باید با او تماس برقرار کنم، آنها به من می گویند این به بچه کمک خواهد کرد تا خودش را بخشی از چیزی احساس کند. من نمی توانم باور کنم که اینها دارند رخ می دهند !!

پس از اینکه آن موجودات "بچه ی جان" را به او نشان دادند، او را به سمت اتاق دیگری همراهی کردند که آن را اینگونه توصیف می کند: "تمیز، استریل و درخشان، با یک میز دراز و یک ستون کوچک در میانه ی آن". جان آغاز به گریستن کرد و گفت: "من دارم به آنها می گویم نمی خواهم این کار را دوباره انجام بدهم".

در حین کار و پژوهش بر روی تجربه ی جان در سال ۱۹۸۰، تجربیات او از سال های دور و از ۷ سالگی یه خاطرش آمدند. هنگامی که جان را به درون آن اتاق هدایت کردند، صحنه برای او آشنا بود و می دانست که چه چیزی قرار است رخ دهد:

جان اس: (در حالی که گریه می کند) آنها می گویند تنها قصد دارند یک نمونه بردارند... کاری که آنها انجام می دهند درست نیست... این درست نیست !!

یکی دیگر از مواردی که در کتاب پسین من به آن پرداخته شده، مربوط به ربوده شدن دو زن، "لیسی" و " لورتا" (نام ها جهت حفظ حریم شخصی دگرش یافته اند) هستند، کسانی که مانند جان در حین رانندگی در یک آزادراه شلوغ کالیفرنیا ربوده شده اند. آنها دو ساعت و نیم از دست دادن زمان را تجربه کرده اند.

در طی یکی از نشست هایی که با لیسی داشتم، او به شکلی ناگهانی به تجربه ای که در ۱۴ سالگی داشت، عقب برده شد؛ زمانی که همراه با پدر و مادرش در تطیلات بود. او به یاد آورد که به تنهایی مشغول شنا کردن بوده و سپس شنیده که او را صدا می زنند:

لیسی: آنها نام مرا صدا می زنند... اوه، آنها می گویند باید با آنها بروم... و من نمی خواهم بروم، من نمی خواهم بروم !!

لیسی در آن نشست، هنگامی که فهمید در مهار آنهاست و انتخاب دیگری ندارد، دچار تشنج عصبی شد. در حالی که با دو موجود کوچک همراه شده بود، توصیف کرد که به سوی یک وسیله ی هوایی شناور شده و او را بر روی یک صندلی نشاندند:

لیسی: آنها می خواهند چیزی را از من بگیرند که متعلق به آنهاست !! من چیزی ندارم که متعلق به آنها باشد !!

آن موجودات آغاز به برداشتن چیزی از مهبل او کردند:

لیسی: این مانند...این مانند برداشتن چیزی است... و آنها چیزی را از بدنم خارج کردند !! من نمی دانم این چیست... من آسیب دیدم، این دردناک است... و آنها هیچ اهمییتی نمی دهند !!



در حین یازگشت به گزشته، لیسی به خاطر آورد که آن موجودات به او گفتند از زمانی که دوازده سال داشته به آنها "کمک می کرده". مانند جان، لیسی نیز این تجربیات را از زمانی که یک بچه بوده داشته است.

من با موارد بسیاری کار کرده ام که در زمان جوانیشان، در آغاز عادات ماهیانه، دستور کارکرد های ویژه ای روی آنها انجام شده و به بسیاری از آنها، مانند جان، نوزادها و بچه های کوچکی نشان داده شده و به آنها گفته اند: "اینها بچه های شما هستند".

افرادی مانند ما که در مورد ربوده شدن (به دست چپن) بررسی و مطالعه می کنیم، می دانیم که این بچه ها (دورگه ها)، در نهایت بزرگ می شوند، پس باید از خود بپرسیم که سرانجام آنها چه خواهد شد ؟

در طی برگزاری کنگره ی جهانی چپن در فبریه ی ۲۰۰۷، من با یکی ازهمکاران پژوهشگر در زمینه ی ربوده شدگان یعنی دیوید جیکوبز، صبحانه ای خوردم؛ ما در مورد واپسین اخبار در این زمینه بحث می کردیم. دیوید به من گفت: "من اعتقاد دارم ما در حال حاضر وارد فاز تازه ای از عملیات بیگانگان شده ایم که به شدت به رشد و پیشروی عملیات دورگه سازی می پردازد".

من مطمئن نیستم که برای این "بخش تازه" آماده باشم، اگرچه، من نمی توانم نسبت به افراد فراوانی که آن بیرون به فکر افتاده اند و از خودشان می پرسند که آیا ممکن است برخی خاطرات و رویاها مربوط به اثرات منفی و ویرانگر ربوده شدن باشند که در ناخودآگاه آنها مدفون شده، بی اعتنا باشم.

من امیدوارم کتابم، "انتخاب شده: افشا شدن حقیقت ربوده شدن از سوی بیگانگان به وسیله ی خواب مصنوعی"، شک، تمسخر و خودداری از باور کردن این حقیقت را از بین ببرد و به همه ی مردم این شجاعت را بدهد تا از لاک محافظتی ایی که برای خودشان درست کرده اند بیرون بیایند.

در صدها موردی که من به عنوان یک درمانگر خواب مصنوعی مطالعه و بررسی کرده ام، ربوده شده های بسیاری وجود داشته اند که به آنها گفته شده بود "هنگامی که زمانش فرا برسد"، آنها گروهی از مردم را که از دید روحی بیدار شده اند هدایت می کنند، کسانی که "برگزیده شده" هستند.

در واقع، اگر حق با همکارانم باشد (باد هاپکینز ودیوید)، در حال حاضر این دورگه های کامل در میان ما زندگی می کنند و مسئله ی مهم اما هنوز ناشناخته این است: آیا آنها در کنار ما با هماهنگی کامل زندگی خواهند کرد ؟ نگامی که آنها تصمیم بگیرند زمان درست فرارسیده است، آیا ما در نهایت به جای دیگری هدایت خواهیم شد، جایی بیرون از اینجا ؟

و در نهایت، "برگزیده شدگان" چه کسانی خواهند بود ؟

پی نوشت:

ایوان (یوانا) اسمیت (Yvonne Smith) متخصص خواب مصنوعی، در سال ۱۹۹۰ از بنیاد انگیزش خواب مصنوعی (Hypnosis Motivation)  دانش آموخته شد. او صاحب تخصص در زمینه ی "درمان اختلالات فشار آفرین پس از رویداد" (PTSD)، به ویژه در زمینه ی برخورد با بیگانگان می باشد. او در ۱۹۹۲ سازمان "برخورد منبع برخوردهای نزدیک" (Close Encounters Resource Organization - CERO) را بنیاند گزاری کرد. گروهی که به شکلی ماهانه به تجربه کنندگان (در زمینه ی برخورد نزدیک) خدمت می کنند. او به شیوه ای گسترده، در همایش های چپن در آمریکای شمالی و نیمروزی و اروپا سخنرانی کرده است. او در این ماه ژولای در جشنواره ی شصتمین سالگرد رازول در مکزیک نو سخنرانی خواهد کرد و یکی از گردانندگان آن خواهد بود. یوانا تا به حال سخنرانی های مشترکی با روان درمان گران خواب مصنوعی و همکارانش باد هاپکینز، دیوید جاکوبز، جان کارپنتر و دکتر جان مک، همکاری داشته است و تا به حال در سی برنامه ی تلوزیونی مهمان بوده است، از جمله در شبکه ی  اکتشاف، برخوردها، MSNBC و همچنین گفتگوهای رادیویی بسیاری با میزبانی آرت بل، پل هاروی و جو مونتالبو. یووانا و گروه پشتیبانی کننده ی CERO در یکی از فیلم های مستند والت دیزنی، Alien Encounters در ۱۹۹۵  نمایش داده شده اند. (هر جا سخن از والت دیسنی است، تجاوز به کودکان و مغز شویی هم هتمن هست. دا/ ۸)

ترجمه: کامورا
ویرایش: داریوش افشار

۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

آشنایی با چند پژوهشگر چپن و فعالیت هایشان

بیل فاستر تا کنون ده کتاب غیر تخیلی را به نگارش درآورده که موضوع هیچ کدام مرتبط با چپن (UFO) نبوده اند. با این حال واپسین کتاب او "ربوده شدگان سه گوش سیاه" که چند سال پیش انتشار یافته، هم اکنون در بیش از صد و پنجاه تارنما رونمایی شده و مورد توجه منتقدین قرار گرفته است. بیل و همسرش پگی در نتیجه ی ربوده شدنشان از سوی چپن تصمیم به ایجاد یک تارنما برای همه ی مردم گرفتند، کسانی که مانند خودشان نمی دانند برای یافتن داده های مرتبط با موضوع چپن و بیگانگان به کجا مراجعه کنند. مهم تر از همه، این تارنما شامل سیاهه ی درمانگران خواب مصنوعی بومی و جهانی می باشد که راغب هستند به مردمی که می خواهند بدانند ربوده شده اند یا نه کمک کنند. این تارنما هیچ گونه سود مالی ندارد و غیر سیاسی و غیر مذهبی است، همچنین به هموندی و گزرواژه نیز نیازی ندارد و دربردارنده ی داده هایی ساده و روشن و مراجعی است که مردم برای کمک به آن نیاز دارند: http://www.abduct-anon.com/ (این تارنما هم اکنون بسته شده، اما می توانید بایگانی آن را در نشانی زیر ببینید: https://archive.is/Li2lt. -داریوش).



دکتر ریچارد جی. بویلان (Richard J. Boylan) دانشمند علوم رفتاری، متخصص رفتارشناسی، انسان شناس، دانشیار دانشگاه (در حال حاضر بازنشسته)، دارنده ی گواهی بالینی درمانگری خواب مصنوعی و مشاور و پژوهشگر است. وی از تخصص درمان با خواب مصنوعی جهت یادآوری خاطرات برخورد کنندگان با موجودات فرازمینی که در حافظه ی ناخود آگاهاشان ثبت شده است، استفاده می کند. او مشاور کودکان ستاره ای و انسان های بالغی است که در واقع بذرهای ستاره ای هستند (Star Seed) و می خواهند در مورد سرچشمه ی چیستی و ماموریت خود بیشتر بدانند تا آگاهی کامل تری در مورد چیستی و رشد درونی و روحی و مسیر آینده ی خود داشته باشند. بویلان نماینده ی پروژه ی کودکان ستاره ای ست (Ltd). وی از سال ۱۹۸۹ چندین پژوهش را در زمینه ی برخورد انسان ها با دیدار کنندگان فضایی رهبری کرده است. این کار منجر به شکل گیری پروژه ی کودکان ستاره ای، Ltd، و کار کردن با کودکانی که از دید ژنتیکی و استعدادهای درونی پیشرفته تر بودند و خانواده هایشان شد. او گزارش هایی را در همایش پژوهشی ام. آی. تی (M.I.T.) در ارتباط با ربوده شدگان از سوی چپن به سال ۱۹۹۲، و همایش جهانی تمدن های کیهانی در واشنگتن دی. سی به دست داده است. او مؤلف چار کتاب "برخورد نزدیک با فرازمینی ها" (۱۹۹۴)، "سفری طاقت فرسا به ستارگان" (۱۹۹۶)، "پروژه ی اپیفانی" و "کودکان ستاره ای: ظهور نسل فضایی" (۲۰۰۵) می باشد. او بیش از پنجاه مقاله منتشر کرده است و دارای تارنمای شخصی به این نشانی می باشد: http://www.drboylan.com/

باد هاپکینز (Budd Hopkins) نزدیک به سی سال پژوهشگر چپن بوده است. او در مورد بیش از هفتصد مورد پژوهش کرده و با بیش از هزار شاهد گفتگو یا نشست خواب مصنوعی داشته است. او مؤلف چار کتاب به شدت تأثیر گزار در این زمینه می باشد که عبارتند از: "زمان گمشده" (۱۹۸۱)، "مزاحمین" (۱۹۸۷)، "مشاهده شده" (۱۹۹۶) و"دور از دیدرس" (۲۰۰۳) (با همکاری کارول رینی (Carol Rainey)). وی در مبحث چپن شناسی یک آغازگر است و همچنین بانی مورد توجه قرار گرفتن "پدیده ی ربوده شدن به وسیله ی بیگانگان" در میان همه ی مردم و مراکز پژوهشی چپن می باشد. او در سال ۱۹۸۹ بنیاد "مزاحمین" (بیگانگان) را بنیانگزاری کرد که به شاهدین در این زمینه کمک کرده و پشتیبانی می رساند: http://www.%20intrudersfoundation.org/ (این تارنما از کار افتاده اما می توانید به وبلاگ آن به نشانی https://badufos.blogspot.com/2011/08/budd-hopkins-1931-2011-pioneering-ufo.html مراجعه کنید. -داریوش) باد هاپکینز هم اکنون در شهر نیویورک سکونت دارد.

دیوید ام. جیکوبز (David M. Jacobs) دانشیار تاریخ در دانشگاه ستایشگاه (Temple) فیلادلفیاست. او به مدت چهل سال یک پژوهشگر چپن بوده است. او بیش از هزار نشست درمان با خواب مصنوعی با ربوده شدگان برقرار کرده است. کتاب های وی شامل "مناظره بر سر چپن در آمریکا" (۱۹۷۵)، "زندگی سری: تجربیات ربوده شدگان به دست چپن" (۱۹۹۲) و "تهدید" (۱۹۹۸) می باشند. او همچنین ویراستار کتاب "چپن ها و ربوده شدگان: به چالش طلبیدن مرزهای دانش" منتشر شده در سال ۲۰۰۰ می باشد. نشانی تارنمای او http://www.ufoabduction.com/ است.

کریگ آر. لانگ (Craig R. Lang) متخصص و آموزگار درمان با خواب مصنوعی و پزشک ان ال پی است. محل زندگی و کار او مینه سوتای بروکلین در یکی از حومه های شمالی مینیاپولیس است. وی به طور هم زمان نشست های انفرادی و گروهی را با افرادی که می خواهند برای حل خلاق مشکلات، کنکاش در رویدادهای فراجسمانی (Metaphysics) یا بازگشت به زندگی های گزشته، فراتر از افق های زمان حال را با استفاده از تخیل و مراقبه (Meditation) هدایت شده جست و جو کنند، برگزار می کند. کریگ پژوهش پیرامون رویدادهای غیر عادی همچون ربوده شدن از سوی بیگانگان یا تجربیات برخورد کنندگان با آنها را انجام داده است که به مردم کمک می کند تجربیات خود را با زندگی روزمره ی شان هم خوانی دهند و در عین حال این پدیده ی اسرارآمیز را روشن تر می سازد. کریگ در بخش مینه سوتای مافون (MUFON) بسیار فعال است، (http://www.mnmufon.org/) و مدیر پیشین این مکان بوده است. ارتباط با وی از راه این نشانی ممکن می باشد: craig@craiglang.com



هلن لیترل (Helen Littrell) مؤلف کتاب بسیار محبوب "چشم های ریچل" می باشد که در سال ۲۰۰۵ از سوی انتشاراتگل وحشی (Wild Flower) منتشر شده است. این کتاب ماجرای حقیقی و اسرارآمیز ارتباط ریچل، یک دورگه ی انسان- بیگانه، هلن و دخترش مارسیا می باشد. او در زمینه ی واژگان و اصطلاحات پزشکی کار می کند و مولف شش کتاب اصطلاحات پزشکی است که در سرتاسر جهان توزیع شده است. وی در اورگان نیمروزی سکونت دارد.

ایو اف. لورگن (Eve F. Lorgen) در مدتی نزدیک به بیست سال در زمینه ی افراد ربوده شده از سوی چپن، کار، پژوهش و مشاوره انجام داده است. مدارک او در زمینه ی شیمی زیستی و مشاوره ی روانی به همراه مطالعات جانبی پیرامون علوم روحانی، جادو، شامنیزم، یوگا و هنرهای رزمی می باشد. پس از گزشت زمان کوتاهی از کار وی با ربوده شدگان، قربانیان مهار ذهنی و افرادی که از سوی منبعی ناشناخته و غیر عادی دچار بحران های روحی شده بودند، ایو دریافت که روش های معیار روان شناسی و پزشکی در رابطه با روش های درمانی آنها نا کارآمد هستند. ربوده شدگان باید این مسئولیت پذیری را در خود ایجاد کنند که آگاهی خود را گسترش دهند و از جانب سایر ربوده شدگان پشتیبانی متقابل دریافت کنند و همچنین نقش فعالی را در فرایند درمان و بهبود خود بر عهده بگیرند. ایو مقالات بسیاری پیرامون ربوده شدگان نوشته و کتاب "دخالت بیگانگان در روابط عاشقانه ی انسان" را در آپریل ۲۰۰۰ منتشر کرده است. او یکی از مولفین کتاب های سه گانه ی "فریب جهانی" به قلم آنجلیکو تاپسترا (Angelico Tapestra) می باشد. او تا کنون در سخنرانی های همگانی و برنامه های رادیویی بسیاری حضور داشته است. تمرکز وی بیشتر بر موضوعاتی چون روش های رشد و مهار آگاهی درونی و روحی با به کارگیری رویاهای روشن و مراقبه می باشد.

درل سیمز (Derrel Sims) بومی ایالت تگزاس به مدت سی و هشت سال یک پژوهشگر چپن بوده است. او سرپرست سابر اینترپرایز، بنیادی پژوهشی در زمینه ی ربوده شدگان از سوی چپن در تگزاس می باشد. درل یک پژوهشگر خصوصی، متخصص بیهوشی با خواب مصنوعی و دارای تخصص در درمان پزشکی خواب مصنوعی است. درل از سال ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۱ به عنوان افسر ارشد شهربانی، در ارتش آمریکا یک سال را در کره ی جنوبی سپری کرد و به مدت دو سال مدیریت امنیت پایگاهی مخفی متعلق به سیا را بر عهده داشت. وی مسئول کشف لکه های فلورسنتی در پوست ربوده شدگان است که در زیر نور سیاه مشاهده می شود. از سال ۱۹۹۵ درل در عمل جراحی بیرون آوردن بیست و چار چیز ریز کار گزاشته شده در تن ربوده شدگان از سوی چپن حضور داشته است که شش تای آنها هنوز غیر قابل توضیح باقی مانده اند. وی در سال ۲۰۰۶ کتاب "شکارچی بیگانگان: مدرکی در روشنایی" را با انتشارات دی. سیمز منتشر کرده است.

یوانا اسمیت (Yvonne Smith) متخصص درمانگری با خواب مصنوعی در سال ۱۹۹۰ از بنیاد انگیختگی خواب مصنوعی (Hypnosis Motivation) دانش آموخته شد. تخصص وی در زمینه ی درمان اختلالات دلهره آفرین پس از رویداد، به ویژه پیرامون برخورد با بیگانگان می باشد. وی در سال ۱۹۹۲ بنیاد درمانی قربانیان برخورد نزدیک (با بیگانگان) یا به اختصار سرو (CERO) را بنیانگزاری کرد. این نهاد به شکلی ماهانه به تجربه کنندگان برخورد نزدیک کمک رسانی می کند. او سخنرانی های گسترده ای را در همایش های جچپن آمریکای شمالی و جنوبی و اروپا برگزار کرده است. او در ماه ژولای در جشنواره ی شصتمین سالگرد رازول در مکزیک نو سخنرانی و یکی از گردانندگان آن بود. یوانا تا به حال سخنرانی های مشترکی با درمانگران خواب مصنوعی، همکارش باد هاپکینز، دیوید جیکوبز، جان کارپنتر و جان مک داشته است. او تا به حال مهمان سی برنامه ی تلوزیونی از جمله شبکه ی MSNBC ، Discovery Channel و اینکاونترز بوده و همچنین در گفتگوهای رادیویی بسیاری با میزبانی آرت بل، پل هاروی و جو مونتالبو شرکت کرده است. یووانا و گروه پشتیبانی کننده ی سرو در یکی از فیلم های مستند والت دیزنی به نام "برخورد با بیگانگان" در ۱۹۹۵  نمایش داده شده اند. (پر پیداست که اینها گروهی ماسونی هستند. -داریوش)

این مقاله ترجمه ای است از مجله ی اینترنتی جار که پژوهشگرانی که معرفی شدند در آنجا به فعالیت می پردازند. 

نویسنده: بیل فاستر
ترجمه: کامورا
ویرایش: داریوش افشار

۱۳۹۵ تیر ۸, سه‌شنبه

خاکستری ها می خواهند بدانند احساسات ما چگونه کار می کند


ما هتا با خواندن اجمالی مقالات مرتبط با چپن (UFO) در خواهیم یافت که خاکستری ها آویژه ی (علاقه ی) بسیاری به اکتشاف و آزمایش بدن و مغز ما انسان ها دارند. در بسیاری از موارد، خاکستری ها در مورد احساسات من، به خصوص احساس ترس بسیار مشتاق بوده اند.

به عنوان کسی که در سرتاسر عمر خود از سوی خاکستری ها ربوده شده است، تنها می توانم دیدگاه شخصی خودم را در این زمینه برای شما بیان کنم. هیچ قطعیتی در مورد این موضوع وجود ندارد. این دکتر جان مک بود که به من گفت: " دو تا از گونه هایی که ما می شناسیم دروغگو هستند... سیاستمداران و خاکستری ها".



من هموند آن دسته از ربوده شدگانی نیستم که به انگیزه ی نیک (حسن نیت) خاکستری ها باور داشته باشم. من هیچ آرامش خاطری دررویارویی با این باور که خاکستری ها برای پیشرفت و سودمندی ما انسان ها اینجا هستند، نمی بینم. بدون شک انسان ها دارای چیزی هستند که خاکستری ها به آن نیاز دارند. من فکر می کنم خاکستری ها اینجا هستند تا به عملیات ویژه ای که در دید دارند جامه ی کردار بپوشانند.

به دید می رسد این عملیات غیر قابل چشم پوشی، ضروری و قطعی باشد و باید به طور کامل آن را انجام دهند. هیچ اجباری وجود ندارد که خاکستری ها نقشه ی خود را برای ما فاش کنند؛ که این کار را هم نکردند. اگر هر گونه سود جانبی از این عملیات برای انسان وجود داشته باشد، تنها یک منفعت ناخواسته و کوچک خواهد بود و نه جزیی از اهداف اصلی فرازمینیان (بیگانگان).

بسیاری از کسانی که این عملبات را زیر پرسش می برند، می پرسند چرا بیگانگان باید به طور مرتب انسان یکسانی را بربایند. آنها باید قادر باشند تا تمامی داده های مورد نیاز خود را با یک بار ربودن فرد مورد نظر دریافت کنند. پاسخی که در رد این ادعا وجود دارد، نمونه ی پروژه ی ناتمام ما انسان ها با گوزن ها، خرس ها، آهو ها و ... است. ما یک هیوان به خصوص را در تمام طول زندگیش دنبال می کنیم. به چه دلیل ؟ می خواهیم در مورد کوچ، الگوی خوراک و بسیاری مسائل دیگر بیشتر بدانیم. من فکر می کنم این در مورد ربوده شدن پیوسته ی گونه ی انسان از سوی خاکستری ها نیز صدق می کند.

برای نمونه، در درازنای یکی از بارهای ربوده شدن از سوی خاکستری ها، پس از حمله ی قلبی من در سن چهل و چار سالگی، ارشد خاکستری ها که با من ارتباط برقرار می کرد، نمی توانست بفهمد که من چرا از این ناخوشی رنج می برم. من تلاش کردم تا واژه ی اضطراب و دلهره را برای او شرح دهم، اما از توصیف آن ناتوان شدم. آن خاکستری نمی توانست درک کند که احساسات انسان می تواند به یک دگرش جسمانی در شیمی بدن منجر شود.

عشق، نفرت، خشم، دلهره، عصبانیت، ناراحتی، خوشحالی، دگرش و دگرگونی، تمامی آن احساساتی هستند که به باور من خاکستری ها آن را دارا نمی باشند. در عوض آنها روشمند، جدی و پرتلاش توصیف می شوند: شما به ندرت متنی را در مورد خاکستری ها می خوانید که آنها را دارای احساسات عمیق توصیف کرده باشد.

می توانم شما را مطمئن سازم در طی دورانی که ربوده می شدم، یکی از بزرگ ترین کنجکاوی های خاکستری ها در مورد من، ترس همیشگی من بوده. ما نیازی نداریم تا احساساتمان را برای انسان های اطراف خود توضیح دهیم؛ آنها خودشان می فهمند، اما توصیف این احساسات برای موجوداتی که آن را ندارند، بسیار دشوار است.

از سوی آمار انجام گرفته درصد بسیار کوچکی از مردم جهان به هنگام سخن گفتن افراد، رنگ هایی را مشاهده می کنند. بله این واقعییت دارد !! این دسته از مردم رنگ های مشخصی را می بینند که از دهان دیگران خارج می شود. همچنین به هنگام نواخته شدن موسیقی نیز رنگ ها را می بینند. اصطلاح پزشکی این وضعیت "حس آمیزی -کامورا؛ هم حسی -داریوش" (Synesthesia) نام دارد.

آیا من یا شما می توانیم هیچ تصویری از دیدن رنگ ها هنگام سخن گفتن دیگران داشته باشیم ؟ صمیمانه بگویم من هتا نمی توانم آن را در ذهنم تصور کنم، اما چون به ما گفته شده این یک مورد پزشکی است باید آن را بپذیریم !!

این نمونه را به نبود احساسات در خاکستری ها نسبت دهید. در نتیجه می توانید ببینید فهمیدن طیف گسترده ای از احساسات، زمانی که خودشان آن را دارا نباشند، برای آنها چه قدر دشوار خواهد بود.

خاکستری ها به من گفتند که به خاطر احساسات پر قدرتی که از خود نشان دادم به من آویژه مندند. آنها بر روی این احساسات درونی من پژوهش کردند و پیوسته از من درخواست می کردند تا برای آنها توضیح دهم داشتن این احساسات در درون تنم چگونه است. من نکاتی را از این گفتگوهای گیج کننده اما در عین حال جالب توجه دریافتم.

زمانی که من تلاش می کردم احساسات خود را توصیف کنم، با صدای بلند سخن می گفتم. به این علت، خاکستری ها نمی توانستند ذهن مرا بخوانند تا احساساتم را درک کنند. چه در زمان حال یا حافظه ی مربوط به گزشته، به دید نمی رسید احساسات من - مانند ترس - یک تصویر ذهنی را در ذهن من یا خاکستری ها ایجاد کند. در سایر تماس هایم با خاکستری ها، اندیشه های من پیش از آنکه به آنها نظم ببخشم و بر زبان بیاورم، از سوی آنها دریافت و تفسیر می شد. این امر منجر به شکل گیری تصوری در من شد. اینجا بر روی زمین زمانی که انسانی از یک ناتوانی مانند نابینایی یا ناشنوایی رنج می برد، گهگاه دیگر احساسات او برای برقراری تعادل برای جبران این کمبود افزایش می یابند. آیا ممکن است رشد قدرت ذهنی خاکستری ها که در طی هزاره ها به آن دست یافته اند در عین حال شامل از دست دادن احساساتشان بوده باشد ؟



البته می توانیم اینگونه نیز گمان کنیم که آنها از ابتدا هرگز احساساتی نداشته اند تا از آن استفاده کنند. به هر روی، من می توانم با قطعیت تمام بگویم که خاکستری ها به شدت تشنه ی فهمبدن و بررسی کردن احساسات گسترده ی انسانی هستند.

خاکستری ها فکر می کردند من به سود اهداف آنها بر روی احساساتی که می خواستم برایشان بیان کنم تمرکز می کردم، در صورتی که اینگونه نبود. درجه ی دهشت من به قدری زیاد بود که برای نمایش ترس هیچ احتیاجی به تلاش نداشتم. همانند همبن مورد، زمانی که احساسات خشم، عصبانیت، شادمانی و کنجکاوی را نشان می دادم نیز رخ می داد. آنها احساسات حقیقی من در آن لحظه بودند. از سویی، ارشد خاکستری ها از من درخواست کرد تا احساسات خاصی را که در آن حال احساس نمی کردم برایشان توضیح دهم، همچون عشق، خوشحالی، لذت و... دوباره در اینجا من احتیاج داشتم برای بیان افکارم از واژه ها بهره ببرم.

خاکستری ها ترس من را دستکاری کردند. برای زمان درازی آنها نمی خواستند تا من تجربه ی ربوده شدن خود را به خاطر بیاورم، آنها ترس خاصی را در من القا کردند تا هر موقع خواستم آن را به خاطر بیاورم، فعال شده و جلوی یادآوری من را بگیرد. اما چگونه احساس ترس از سوی موجوداتی که آن را دارا نبودند، انتقال داده می شد ؟ ممکن است شما باور داشته باشید این فرآیند از سوی یک وسیله ی سخت افزاری مانند یک تراشه انجام می شد، اما به باور من خاکستری ها از یک روش ذهنی استفاده می کردند، آنها ترس را از راه نوعی خواب مصنوعی (هیپنوتیزم) در من ایجاد می کردند. این فرایند به مانند احساس آرامشی است که با خیره شدن به چشمان ارشد خاکستری ها در من ایجاد می شد. هر بار که ربوده می شدم، این خواب مصنوعی "آرامش بخش" رخ می داد...

ایجاد کردن و قرار دادن یک احساس در درون من از سوی موجودی که آن احساسات را ندارد چگونه است ؟ آیا اگر شما با یک تفنگ گوزنی را بکشید، دردی را که گوزن احساس می کند کاملن درک خواهید کرد ؟ با این حال شما می دانید که یک گلوله چیست و چگونه از راه تفنگ شلیک می شود. در واقع نیازی نیست تا شما از فرایند آن به شکلی کامل آگاهی داشته باشید تا بتوانید از آن استفاده کنید. به همین خاطر هتا ماهایی که از احساسات برخورداریم به شکلی کامل آن را نمی فهمیم. این چیزی است که من در حین تلاش برای توضیح دادن احساساتم برای خاکستری ها فهمیدم.

برای چند لحظه به این فکر کنید. شما چگونه این را توضیح خواهید داد که ممکن است هم در مراسم عروسی و هم در یک مراسم سوگواری گریه کنید ؟ واکنش جسمانی یکسان - اشک ریختن - احساسات کاملن متفاوت. همچنین دلهره ی خوب و بد وجود دارد. اخراج شدن از محل کار بسیار اضطراب آفرین است. بردن مبلغ زیادی پول در یک مسابقه نیز اضطراب آفرین است. بردن، دلهره ی مثبت ایجاد می کند، اخراج شدن دلهره ی منفی. توضیح دادن احساساتی از این دست برای بیگانگان کار ساده ای نیست.

من دست کم هشت نشست یک ساعته یا بیشتر را برای توضیح دادن عواطف بشری به بیگانگان سپری کردم. عجیب ترین موقعیت در این نشست ها این بود که من باید پاسخ ها را با بیانم توضیح می دادم؛ آنها نمی توانستند ذهن مرا بخوانند و در مورد احساسات من اطلاعاتی به دست بیاورند. افزون بر این، من هرگز احساس نکردم که توضیحاتم از احساسات انسانی به قدری کامل بوده باشد تا به عنوان یک "راهنما" از سوی خاکستری ها استفاده شود.

پرسش هایی که خاکستری ها بر اساس روال همیشگی در مورد احساسات از من می پرسیدند، به ایجاد اشتیاق فراوانی از جانب آنها به من منجر می شد. اجازه بدهید تا برایتان توضیح بدهم.

شما بر اساس روال همیشگیتان شمار بسیاری نامه برمی دارید و بر اساس روال معمول منتظر قبض ها و تبلیغات همیشگی هستید، ناگهان نامه ای را می بینید که از سوی یک دوست قدیمی است. لبخندی بر لبان شما شکل می گیرد. هنگامی که جملاتی را از زبان یک دوست قدیمی می خوانید، روند هر روزه و تکراری باز کردن نامه ها به یک تجربه ی لذت بخش و هیجان انگیز تبدیل می شود.

توضیح بالا توصیف من از آزمایش های پیوسته ای است که خاکستری ها بر روی انسان انجام می دهند. همیشه بر اساس روال مشخصی پیش می روند تا زمانی که به بخش احساسات می رسند و ناگهان کنجکاوی بسیاری از خود نشان می دهند. این بخش از آزمایش ها دیگر روزمره نیستند.

ما انسان ها از دید احساسی بسیار پیچیده هستیم. فرارسیدن زمانی که در آن خاکستری ها همه ی رویکردهای احساسات انسانی را فهمیده باشند، زمانی است که به باور من ربوده شدن از سوی آنها به پایان خواهد رسید. تا فرارسیدن آن زمان، خاکستری ها به ربودن انسان ها ادامه خواهند داد.

عملیات خاککستری ها ممکن است در درازنای زندگی ما خاتمه نیابد. "رویداد بزرگی" که بیشتر از آن گفته می شود (دگرش های همگانی یا ظاهری از سوی بیگانگان) که از بیش از بیست سال پیش، پیش بینی شده است، بدون منفعت خواهد بود. خاکستری ها هیچ نیاز یا آویژه ای به پیگیری آویژه ها یا سرنوشت انسانیت ندارند.

این مقاله دلایل متفاوتی را برای شما به دست می دهد که چرا فرازمینیان از سیاره ی ما بازدید می کردند، اگرچه در اینجا زندگی نمی کنند اما در مدت زمان کوتاهی و به شیوه ی ویژه ای در اینجا زیسته اند.

نویسنده: بیل فاستر
ترجمه: کامورا
ویرایش: داریوش افشار

۱۳۹۵ تیر ۶, یکشنبه

ربوده شدن از سوی بیگانگان: پدیده ای مثبت یا منفی ؟

سه موضوع هستند که نباید در جمع های مختلف مورد بحث قرار بگیرند: مذهب، سیاست و ربوده شدن از سوی فرازمینیان (هم رویکرد مثبت و هم منفی آن). به این شوند که هیچ نتیجه ی قطعی در هیچ کدام از این حوزه های مورد بحث به دست نمی آید. در بیشتر هنگامه ها، افرادی که پیرامون این مباحث مشغول بحث و مناظره می شوند در انتها بسیار احساساتی، مطمئن از خود و یا سرخورده می شوند و بر پایه ی باور یا تجربه ی شخصی، بر درست بودن دیدگاه خود پافشاری می کنند. تاکنون جنگ های بسیاری بر سر دو مورد نخست درگرفته و خاموش شده اما ما قطعن به این گونه از هیجان ها و درگیری ها پیرامون موضوع ربوده شدن از سوی بیگانگان نیازی نداریم.



در ابتدا مردم سرتاسر جهان باید به پاسخ این پرسش برسند که ربوده شدن از سوی بیگانگان واقعیت دارد یا نه. با این حال افرادی که هم اکنون به این پدیده باور دارند، نمی دانند آیا این یک رخداد مثبت، منفی و یا سرفن تجربه ای طبیعی است که برای گونه ی بشر رخ می دهد. مهم نیست که تجربه ی شخصی افراد در این زمینه چگونه باشد و یا چه تاثیراتی را بر جای گزاشته باشد، هیچ پاسخ قطعی در این زمینه وجود ندارد. نتایجی که خود پژوهشگر به دست می آورد نیز، بستگی به این دارد که با چه فردی گفتگو کرده و به همینسان دیدگاه فردی خودش چیست.

تجربه کنندگان این رویداد عجیب و مرموز (دیدار با بیگانگان)، تجربیات بسیار دشوار و گیج کننده ای را پشت سر گزاشته اند که تقریبن فهمیدن و یا هتا توضیح آن برای دیگران ناممکن به دید می رسد. آنها با ناباوری، تمسخر و بد گمانی و شک اطرافیان خود روبرو خواهند شد. با این حال هر فرد درگیری پیرامون این پدیده به شخصه می داند که چه احساسی در مورد این رخداد دارد. این امر منجر به شکل گیری یک دیدگاه ویژه خواهد شد که تنها متکی بر تجربه ی شخصی او می باشد. تلاش برای متقاعد کردن چنین افرادی که تجربه ی شخصی آنها می تواند معنای دیگری داشته باشد، مستقیمن با دیدگاه فردی و احساسات برانگیخته شده ی آنان رو برو خواهد شد.

تلاش کنید تا به یک فرد نجات یافته از اردوگاه نازی ها بگویید او به اندازه ای که فکر می کند رنج نکشیده است. تلاش کنید تا به یک قربانی تجاوز بگویید او نباید تا این حد احساس بدی داشته باشد. اما کسانی که با بیگانگان برخورد نزدیک داشته اند، طیف گسترده ای از احساسات را از خود بروز می دهند. هیچ کس کاملن نمی فهمد که چه چیزی و به چه شوندی دارد روی می دهد. ما تنها می توانیم حدس و گمان خود را بر پایه ی احساسات و جزییاتی که از تجربه های آنها به دست آمده، بنیاد کنیم. اما حدس و گمان بر اساس نوع توجه، استعداد تمرکز، نوع به کارگیری احساسات، توانایی تفسیر و کیفیت حافظه ی شخصی فرد است که به وجود می آید. باور یا دیدگاه بر پایه ی گرایش، شخصیت، احوال کنونی و تجربه های پیشین فرد شکل می گیرد.

چنین مورد یکسانی، هنگامی که توده ای از مردم فیلم بکسانی را در سینما می بینند نیز رخ می دهد. همه ی آنها یک فیلم یکسان، در مدت زمان مشابه و در شرایطی یکسان را تماشا می کنند. برای نمونه یک صد تن از مردم از تمامی سنین، فیلم بر باد رفته را می بینند که سه ساعت تمام در سالنی که به دلیل ناکارآمدی سامانه، تهویه ی هوای مناسبی ندارد، به درازا می انجامد. زمانی که مردم از سالن خارج می شدند، از سوی پژوهشگران مورد گفتگو قرار می گیرند. در زیر برخی از واکنش های این افراد را می خوانید:

" من از فیلم متنفرم چون سه ساعت تمام به درازا کشید و من نمی توانم تا این مدت طولانی بنشینم و صبر کنم".

"من شیفته ی این داستان عاشقانه و باشکوه شدم !! به قدری که در پایان فیلم به گریه افتادم !! بسیار تکان دهنده بود !!"

"من گمان می کردم این یک فیلم خانوادگی است؛ نمی توانم آنچه را او در انتها انجام داد باور کنم".

"من از اسکارلت اوهارا بیزارم؛  من زنی مانند او را در زندگی می شناسم !! اوه !! دهشتناک است !!"

" من بخشی از فیلم را از دست دادم چون مشغول خیالپردازی در مورد دختری بودم که تازه با او آشنا شده ام."

"سالن بیش از حد سرد بود !! این همه چیز را برای من خراب کرد".

"من به خوبی می توانم بفهمم که اسکارلت بیچاره در زندگی سرشار از بد اقبالی خود یک قربانی بوده است".

"من فیلم را دوست داشتم اما از پایان آن متنفرم؛ درست نبود فیلم اینگونه تمام شود".

"اوه، نمی دانم... من تقریبن حوصله ام سر رفته بود... این فیلم با فیلم های دیگر برای من تفاوتی نداشت".

"فیلم داستان خوبی داشت، اما آنها ماجراهای زیادی را در آن گنجانده بودند... این خوب نیست".

"افراد پشت سری من مشغول صحبت کردن بودند، در نتیجه من در بیشتر مواقع نمی توانستم تمرکز داشته باشم".

با این حساب ما در مورد کیفیت این فیلم چه نتیجه ای می توانیم بگیریم ؟ ما در این زمینه از توافق آرا برخوردار نیستیم؛ تنها با طیف گسترده ای از تجربه ها روبروییم که به باورهای متفاوتی منجر می شوند و این در حالی است که همه ه آنها مورد یکسانی را در زمان و شرایط برابری تجربه کردند.

هنگامی که ما به سخنان افراد ربوده شده از سوی بیگانگان گوش می دهیم، با وضعیت مشابهی برخورد خواهیم کرد. دیدگاه های متفاوتی که هر کدام رویکرد ویژه ای از واقعیت را بازتاب خواهند داد. من به عنوان یک پژوهشگر و روانپزشک خواب مصنوعی متوجه شدم که به جز نمایشنامه ی همیشگی برخورد با بیگانگان، گستره ی متفاوتی از واکنش های احساسی در این زمینه وجود دارد. این مجموعه از آرای متفاوت را بخوانید:

"من به واسطه ی چیزهایی که به خاطر آوردم شگفت زده شدم. دانستن اینکه زندگی ایی در ورای کره ی ما وجود دارد و آنها ما را انتخاب کرده اند و بررسی می کنند شگفت انگیز است".

"هیچ کس از من اجازه نگرفت تا من را ببرد و روی من آزمایش انجام بدهد !! احساس می کنم مورد تجاوز قرار گرفتم !!"

"من از آنها به شدت متنفرم و اگر یک بار دیگر آنها را ببینم دلم می خواهد بکشمشان".

"من واقعن گیج شده ام؛ آنها از من چه می خواهند ؟ چرا آنها نمی توانند توضیح بدهند مشغول انجام چه کاری هستند و چرا به من احتیاج دارند ؟ در این صورت مشکلی وجود نخواهد داشت".

"من از اینکه آنها برای سال های بسیاری خانواده ی من را دنبال می کردند و ما را جالب توجه و کمک کننده برای اهدافشان یافتند احساس خاصی دارم".

"من کابوس های وحشتناکی می بینم و با فریاد از خواب بلند می شوم !! من نخواستم این رخداد در زندگی ام روی بدهد؛ من به چنین چیزی در زندگیم احتیاجی ندارم".

"آنها باید نخست از من اجازه می گرفتند نه اینکه مانند یک بچه ی کوچک نادان با من رفتار می کردند".

"من واقعن به این موضوع اهمیتی نمی دهم. من می دانم این رخداد روی داده است، اما من دارم به راهم ادامه می دم... خیلی خب ؟"

"آنها باید بازایستانده شوند !! ارتش ما باید از ما دفاع کند !! مردم بیدار شوید !!"

"من باور دارم که آنها در درازنای سده های بسیار، به اینجا می آمده اند و احتمالن آنها ما را به اینجا آورده اند. آنها فرشتگان، کوتوله ها، الف ها، گوبلین های کوچک و تمام آن موجودات خیالی در افسانه ها هستند".

"ما برای آنها مانند قورباغه هایی هستیم که در کلاس درس دبیرستان خود تشریح می کنند !!"

همان گونه که هر کسی می تواند به سادگی دریابد، باورها و دیدگاه های گیج کننده و متنوعی پیرامون این پدیده وجود دارد که آن را "ربوده شدن از سوی بیگانگان" می نامند. ما باید آنها را چه چیزی بنامیم ؟ موجودات خیالی که فرزندان ما را می دزدند ؟ دیدار کنندگانی جهنمی از سوی شیاطین ؟ دیدار کنندگانی فرشته آسا ؟ حشراتی پیشرفته و فعال از آندرومدا ؟

همچنین پژوهشگران بر اساس تخصص، پیشینه، دانش دانشگاهی، رویکرد حرفه ای و تجربه های شخصی خود، توضیحات متفاوتی را برای این موضوع بیان می کنند. اگرچه آنها بیشتر اظهار بی طرفی می کنند اما این نمی تواند به داشتن یک دیدگاه یا رای مشخص کمکی بکند. آنها هم انسان هستند و طبیعت انسان اینگونه ایجاب می کند !! آنها می خواهند معما را حل کنند و قادر به توضیح دادن آن برای هر کس دیگری باشند. با وجود اطلاعات و توضیحات منطقی که به دست داده می شوند، ممکن است پژوهشگران سهون داده های خاصی را بیشتر مورد توجه قرار داده و یا نسبت به اطلاعات دیگری کم توجه یا بدگمان باشند و این یک فرآیند عمدی نیست؛ تنها یک فرایند است که انسان ها به گونه ای ناخودآگاه در پیش می گیرند تا به نتیجه ی دلخوه برسند. بنابراین می توان مشاهده کرد که یک پژوهشگر همواره در پی داده هایی است که با باورهای او جور درمی آیند، در حالی که ممکن است پژوهشگر دیگری از دسته ی دیگری از داده هایی که همواره در پی آنهاست نتایج متفاوتی به دست آورد و البته در انتها پژوهشگران در مورد این که نتایج چه کسی درست است و داده های کدام یکشان بهترین است، به مناظره می پردازند !!

در نهایت با در دید گرفتن تمامی این موارد، برداشت شخصی من از این پدیده چیست ؟ باور من این است که... هیچ پاسخ روشنی وجود ندارد. ما باید هنگامی که دیدگاه یا باور شخصی فرد دیگری را مورد پرسش قرار می دهیم، بسیار مراقب باشیم. شاید داده های ما تنها در یک جهت خاص هستند و یک نتیجه ی خاص را به دست می دهند، اما آیا ما از نتایج خود مطمئنیم ؟ ما چگونه می توانیم داده های ویژه ای را انکار کنیم، به ویژه هنگامی که با باورهای مورد پذیرش ما همخوانی نداشته باشد ؟ با گفتگوهایی که با پژوهشگران شاخص در این زمینه داشته ام، فهمیدم که همه ی آنها این سبد "خاکستری" را همراهشان دارند که داده های غیر دلخواه، غیرقابل باور و نامحبوب خود را به درون آن پرتاب می کنند. اما به چه دلیل ؟ مگر هر قطعه ای از داده ها حائز اهمیت و بخشی از یک جورچین بزرگ تر نیست ؟ چگونه هر چیزی در این زمینه ی پژوهشی می تواند "بیش از حد عجیب" باشد ؟ ما نیاز داریم تا تمامی موارد و باورها را بررسی کنیم تا به ارزیابی درست و کامل تری دست یابیم. آیا این دلگرم کننده خواهد بود ؟

امیدوارم اینچنین باشد. حقیقت همینگونه است.

نویسنده: جان اس. کارپنتر
مترجم: کامورا
ویرایش: داریوش افشار