Google Ad

‏نمایش پست‌ها با برچسب کریدو موتوا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کریدو موتوا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ مهر ۱۵, پنجشنبه

گفتگو با کریدو موتوا شامن بزرگ زولو - ۲

بخش دوم

و کار دیگری که چیتائولی انسان ها را وادار به انجام آن کرد، کندن کان ها در دل زمین بود. چیتائولی زنان را مجبور کرد تا سنگ های کان (معدن) و فلزات ویژه ای را پیدا کنند. زنان مس، زر و سیم را کشف کردند. در نهایت آنها از سوی چیتائولی هدایت شدند تا آنها را با هم مخلوط کنند و فلزات تازه ای را به وجود بیاورند که تا آن زمان وجود نداشتند، فلزاتی همچون مفرغ (برنز) و برنج و انواع دیگر. پس از آن چیتائولی برای نخستین بار از آغاز آفرینش، پوشش باران ساز مقدس را کنار برد، انسان به بالا نگاه کرد و ستاره ها را دید و چیتائولی به انسان ها گفت که آنها در باور خود به اینکه خداوند در زیر زمین زیستگله گزیده است اشتباه می کنند. "از اکنون" چیتائولی به مردمان زمین گفت: "انسان ها در روی زمین باید باور پیدا کنند که خدا در آسمان هاست و آنها باید در زمین کاری را بکنند تا خدایی که در آسمان هاست را خشنود سازند". همانگونه که می بینید، در ابتدا انسان ها باور داشتند که خدا در زیر زمین بود، که او یک مادر بزرگ و فوق العاده است که در زیر زمین حضور دارد، چون که آنها می دیدند همه ی گیاهان از زیر زمین رویش می کنند، سبزه ها از زیر زمین می رویند و درختان از زیر زمین رشد می کنند؛ در نتیجه، مردم باور پیدا کرده بودند که انسان های مرده به زیر زمین می روند، اما هنگامی که چیتائولی چشمان مردم را به سمت آسمان چرخاند، مردم آغاز به پذیرفتن این کردند که خدا در آسمان هاست و کسانی که در روی زمین می میرند به زیر زمین نمی روند، بلکه به آسمان می روند. و تا همین امروز آقا، شما به عنوان پژوهشگر به هر کجای آفریقا بروید، شما این دو دیدگاه حیرت انگیز را پیدا می کنید که با یکدیگر در تضاد هستند.

بسیاری از قبایل آفریقای جنوبی به چیزی باور دارند که میدزیمو(Midzimu) یا بادیمو (Badimu) نامیده شده است. میدزیمو یا بادیمو یعنی "کسانی که در آسمان هستند"، اما در سرزمین زولو، میان مردمان من، شما اختلاف عقیده ی جالبی را که نسل به نسل منتقل شده پیدا می کنید. برخی باور دارند که افراد مرده، آباپانسی (Abapansi) هستند، به چم "کسانی که در زیر هستند، کسانی که زیر زمین هستند". در عین حال دیدگاه دیگری هست که از واژه ی آباپزولو (Abapezulu) استفاده می کند. واژه ی آباپزولو یعنی "افرادی که بالا هستند" و واژه ی آباپانسی که کهن ترین واژهی است که برای ارواح مردگان به کار می رود، به چم افرادی است که زیر زمین هستند. درنتیجه آقا، شما تا به همین امروز در میان صدها قبایل آفریقایی این اختلاف عقیده را پیدا می کنید که شماری بر این باورند که مردگان به آسمان می روند و برخی اعتقاد دارند مردگان به زیر زمین می روند. این باور که مردگان به زیر زمین می روند به هنگامی بازمی گردد که مردم ما معتقد بود ند که خداوند ماده است، مادر کائنات و این با باور آباپزولو که خداوند نر است و در آسمان ها حضور دارد در تضاد است و در ادامه آقا، چیز دیگری که چیتائولی به مردم ما گفت این بود که انسان ها اینجا بر روی زمین هستند تا آن را دگرش دهند و آن را برای فرود آمدن خدا و فرمانروایی در آن، آماده کنند. 

و کسانی که این کار را برای خدای ابلیس (خدای مار - Serpent God) یعنی چیتائولی انجام دهند، قدرت و ثروت گزافی به آنها تعلق خواهد گرفت. آقا، من پس از سال ها مطالعه، سال ها آشنایی با اسرار شامنی گری آفریقا و دانش و خرد این سرزمین، خودم را متعجب و درمانده پیدا کردم که چرا ما انسان ها در حال نابود کردن زمینی که روی آن زندگی می کنیم هستیم. ما داریم کاری را انجام می دهیم که تنها به دست یکی از گونه های هیوانان انجام می شود: فیل های آفریقایی؛ آنها همه ی درختان محل زیست خود را نابود می کنند. ما انسان ها دقیقن داریم همین کار را انجام می دهیم. شما به هر کجای آفریقا بروید که پیشتر در آنجا تمدن های بزرگی وجود داشته، خشکی پیدا می کنید. برای نمونه سهرای کالاهاری در نیمروز آفریقا، من در زیر شن های این سهرا ویرانه های شهرهای کهنی را پیدا کردم، به این معنا که انسان ها این قطعه از زمین را که زمانی سبز و بارور بوده به سهرایی بی آب و علف تبدیل کرده اند.


همچنین هنگامی که من همراه با پژوهشگران و گشت گروهی در سهرای بزرگ بودم، شواهد و بازمانده های حیرت انگیزی از زیست انسان ها در مکان هایی که اکنون به جز صخره های خشمگین و شن های نجواگر چیزی نیست، پیدا کردم. به سخنی دیگر، سهرای بزرگ روزگاری یک سرزمین بارور بوده که به دست انسان ها به یک سهرا تبدیل شده است؛ چرا ؟ من باید از خودم بپرسم، بارها و بارها، که چرا انسان ها با ترس از نا امنی، حرص و آز و شهوت قدرت به پیش می روند و زمین را به یک سهرای بی آب و علف تبدیل می کنند که هیچ کس قادر به زندگی در آن نیست؛ چرا ؟ گرچه ما از فرجام های دهشتناکی که در پی خواهند داشت آگاهیم، اما چرا داریم جنگل های انبوه آفریقا را از بین می بریم ؟ چرا ما بر روی زمین دستورهایی را انجام می دهیم که چیتائولی برای ما برنامه ریزی کرده بود ؟ اگر چه مغز من از پذیرش این ماجرا جلوگیری می کند، اما پاسخ مثبت و دهشتناک است، بله، بله، بله.

در میان بسیاری از مردم دانا و آگاه که افتخار دوستیشان را داشتم، مرد بسیار دانایی هست که در اسراییل زندگی می کند، یعنی استاد زکریا زیچین (Zecharia Sitchin)، مترجم زبان های باستانی و مولف کتاب های مهیج بسیاری در زمینه ی برخورد نژادهای غیر زمینی با مردم زمین در زمان های بسیار دور است؛ وی هم اکنون درگزشته است). بر اساس کتاب های کهنی که از سوی مردم سومر نوشته شده، بر روی سفالینه ها، خدایانی از آسمان آمدند و انسان را مجبور به انجام کارهایی برای خود کردند، مجبور به کندن و کاویدن کان های زر نمودند. این داستان با روایت های مردم آفریقا تصدیق می شود که خدایان از آسمان آمدند و ما را به برده های خودشان تبدیل کردند و به گونه ای این کار را انجام دادند که ما هرگز متوجه نمی شویم که اسیران آنها هستیم. چیز دیگری که مردم ما می گویند این است که چیتائولی مانند لاشخورها به ما نهیب می زنند. آن ها برخی از ما را بزرگ می کنند، با خشم و تکبر و جاه طلبی بسیاری پر می کنند و از این انسان ها سربازان بزرگی را می سازند که جنگ های دهشتناک را به راه می اندازد. اما در پایان، چیتائولی به این سربازان و پادشاهان جنگ اجازه نمی دهند تا مرگ آسوده ای داشته باشند. سردار جنگجویان وظیفه دارد تا هر چه بیشتر مردم خودش و دشمنانش را بکشد و سپس در پایان کار، به شکلی دهشتناک خود نیز به دست دیگران کشته می شود.

و من دیده ام که این جریان بارها و بارها در تاریخ مردم من روی داده است. پادشاه بزرگ ما شاکازولو، که در بیش از ۲۰۰ جنگ در درازنای ۳۰ سال حکومت خود جنگیده بود، در کشتار دهشتناکی مرد. او مانند یک مرد دلشکسته مرد، به خاطر مرگ مادرش قدرت پیروزی در هیچ نبردی را نداشت و پیش از شاکازولو پادشاه قدرتمند دیگری وجود داشت که شاکا را پرورش داد تا تبدیل به پادشاه بزرگی که خودش بود شود. نام این پادشاه دینگیسوایو (Dingiswayo) بود. دینگیسوایو جنگ های بزرگی انجام داد تا مردم زولو را با هم متحد کند. او مردم سپید پوست دماغه را دیده بود و فکر می کرد با متحد کردن مردمش به یک ملت بزرگ، تهدیدی که از سوی سپید پوستان برای مردمش وجود داشت را برطرف می کند. اما چیزی که رخ داد این بود که پس از پیروزی در جنگ های بسیاری برای یکپارچه کردن قبیله های گوناگون، پادشاه دینگیسوایو ناگهان به یک بیماری چشمی مبتلا شد که سرانجام او را کور کرد و او این حقیقت که کور شده بود را پنهان کرد. اما این واقعیت دهشتناک از سوی یک زن برملا شد، یعنی ملکه ی قبیله ی دیگری به نام انتومبازی (Ntombazi). انتومبازی پس از اینکه او را به زیستگاه خود برده و به او خوراک و شراب داده بود، یک تبر جنگی برداشت و سر دینگیسوایو را با یک ضربه برید.

همچنین جریان مشابهی در مورد یک جنگجوی سپید پوست وجود دارد: ناپلئون در اروپا، کسی که در آبخستش (جزیره اش) در اقیانوس اتلس مرگ اسرارآمیزی داشت؛ همچنین هیتلر در اروپا که با قرار دادن اسلحه در دهان خود و خودکشی، مرگ دهشتناکی داشت (به روایت تئوری توتئه، هیتلر خودکشی نکرد و به همراه یگان های ویژه ی خود به آمریکای نیمروزی یا جنبوگان رفته بود. -دا/۸)؛ آتیلا پادشاه هان (Hun) پادشاه سده ی پنجم جهانگیری هان، کسی که بخش های گسترده ای از اروپای میانه و خاوری را گشود؛ کسی که به دست یک زن به قتل رسید و خیلی سرداران دیگر که پس از اینکه تا حد ممکن مصیبت و کشتار به راه انداختند، به مرگ سختی دچار شدند. پادشاه شاکا به دست نابرادریش به قتل رسید، کسی که همان شیوه ای را برای قتلش به کار برد که به وسلیه ی آن آن مردم را هر چه بیشتر کشتار کرده بود. همینگونه ژولیوس سزار هم پس از فتوحات فراوانی که انجام داد به سرنوشت یکسانی با شاکازولو دچار شد. همیشه قهرمان جنگنده به مرگی دچار می شود که در واقع نبایستی اینگونه می مرد. پادشاه آرتور در انگل ستان پس از یک دوره حکومت شجاعانه و دراز به دست پسرش موردرد (Mordred) به قتل رسید. من می توانم همینگونه ادامه بدهم. اگر همه ی اینها را با هم گرد آوریم، نشان می دهند که چه مردم به این موضوع بخندند یا نه، چه آن را تمسخر کنند یا نه، قدرتی وجود دارد که در حال سوق دادن ما انسان ها به سوی قلمروزی تاریک خود ویرانگری است و ما هر چه زودتر از این ماجرا آگاه شویم، بهتر خواهیم توانست با آن برخورد کنیم.


مارتین: به باور شما این موجودات به گونه ای یکسان در سراسر جهان وجود دارند یا تنها در آفریقا متمرکز شده اند ؟

موتوا: آقا، من معتقدم که این موجودات در هر کجای سیاره ی زمین وجود دارند و با ارج باید بگویم اگر چه از صحبت کردن راجع به خودم بیزارم، اما من کسی هستم که به مکان های بسیار فراوانی از جهان سفر کرده ام. من مدتی در کشور شما ایالات متحده بودم، همینجور در استرالیا و ژاپن و فرقی نمی کند به کجا رفته باشم آقا، مردم با من راجع به موجودات یکسانی صحبت کردند. برای نمونه، در ۱۹۹۷، من به استرالیا سفر کردم آقا و تلاش بسیاری انجام دادم تا سیاه پوستان بومی استرالیا، مردم ابریجینی (Aborigine) را پیدا کنم و پس از اینکه آنها را پیدا کردم، مطالبی به من گفتند که مرا به شدت حیرت زده کرد. همچنین در ژاپن و تایوان هم به موارد یکسانی برخوردم. در هر جایی که هنوز شامن ها و درمانگران سنتی وجود دارند، شما این روایت های حیرت انگیز را پیدا می کنید.

اکنون بگزارید راجع به چیزی که در استرالیا پیدا کردم برایتان بگویم. مردم ابریجینی در استرالیا که خودشان را کوری (Coorie) به معنای "مردم ما" می نامند، به یک خدای بزرگ آفریننده به نام بیامی (Byamie) باور دارند آقا. چند تن از شامن های کوری تصویرهایی از بیامی برای من کشیدند و یکی از آنها تصویر کنده کاری شده روی صخره ای را به من نشان داد که این خدای آفریننده را که از آسمان ها آمده بود به تصویر می کشید و هنگامی که آنها نقاشی خود را روبروی من قرار دادند، آنچه تصویر شده بود یک چیتائولی بود. من این را به واسطه ی دانش و تبار آفریقایی خودم تشخیص دادم. او سر و چشمان بزرگی داشت که به دست نقاش بر روی آن تاکید شده بود. او دهانی نداشت و دست ها و پاهای بسیار بلندی داشت. آقا، این یک توصیف نمادین از چیتائولی است که من از مردم خودم در آفریقا می دانم. من از خودم پرسیدم "چرا؟ " من اینجا در کشوری هستم که هزاران مایل از آفریقا فاصله دارد و من اینجا موجودی به نام بیامای (Biamai) یا بیمی (Bimi) را می بینم که به عنوان یک آفریقایی با آن آشنایی دارم.

در میان بومیان آمریکایی آقا، در میان قبیله هایی مانند هوپی (Hopi) و آن مردمی که در ساختمان هایی به نام پوئبلو (Pueblo) زندگی می کنند، من فهمیدم این مردم موجوداتی را به اسم کاچینا (Katchina) می شناسند. در جایی که این مردم صورتک به چهره ی خود می زنند و نقش موجودات ویژه ای را بازی می کنند و برخی از این کاچیناها بسیار بسیار قد بلند هستند با سرهایی مدور و بزرگ. دقیقن همانند موجوداتی را که در آفریقا داریم را من در آمریکا پیدا کردم. ما در آفریقا این موجودات را ایگووگوو (Egwugwu) یا چینیاوو (Chinyawu) صدا می زنیم. کاچینا در بومیان آمریکایی و چینیاوو در مردم ما دقیقن موجودات یکسانی هستند. چرا باید اینگونه باشد ؟ چه زمانی بومیان آفریقایی و آمریکایی با یکدیگر در تماس بودند ؟ کی ؟ آقا، این یکی از بزرگ ترین رازهای همه ی روزگاران است. این یکی از آن چیزهایی است که من در جهان با آن برخورد کردم و من را کاملن حیرت زده باقی گزاشت.

این موجودات "وجود دارند" و هر چه زودتر متخصصین با این حقیقت رو در رو شوند بهتر خواهد بود. چرا آدمیزاد پیشرفت نمی کند ؟ چرا ما در یک چرخه ی خود ویرانگری گرفتار شدیم و به دور خود می چرخیم ؟ مردم از آغاز خوب هستند. من به این باور دارم. مردم نمی خواهند جنگ ها را آغاز کنند. مردم نمی خواهند جهانی را که در آن زندگی می کنند نابود کنند، اما موجوداتی وجود دارند یا قدرتی وجود دارد که ما انسان ها را به سوی خود ویرانگری سوق می دهد و هر چه زودتر این را تشخیص بدهیم بهتر خواهد بود.

من در آفریقا زندگی می کنم، مردم من و خانه ی من اینجا هستند. اما من دارم نابودی آفریقا را به دلایلی که هیچ معنی نمی دهند به عنوان یک آفریقایی می بینم. من هندوستان را می بینم که مانند آفریقا از صدمات استعمارگری فرانسه، انگل ستان و دیگر قدرت های اروپایی رنج می برد. اما هندوستان از راه استقلال خود به عنوان یک کشور، به موفقیت هایی دست پیدا کرده که آفریقا از انجامشان باز مانده؛ چرا ؟

هند توانسته به بمب اتمی دست پیدا کند و به یکی از ملت های قدرتمند تبدیل شود. همچنین هندوستان کامیاب شده تا ماهواره ی  خودش را در مدار قرار دهد. اگرچه هند با مشکلات یکسانی با آفریقا همچون افزایش جمعیت، اختلاف قبیله ای، مذهبی و طبقاتی  روبرو است، اما به کامیابی هایی دست پیدا کرده که آفریقا هرگز نتوانسته به آنها دست پیدا کند. با این اوصاف من از خودم می پرسم چرا اوضاع این گونه است ؟ به راستی چرا ؟ به این خاطر که هندوستان از سوی مردم آفریقا پایه گزاری شده و من فکر نمی کنم سایر سیاه پوستان اینگونه راجع به این قضیه فکر کنند. حقیقت این است که هزاران سال پیش، مردم آفریقا پایه های تمدن پرشکوه هندوستان را بنا کردند، همینگونه در مورد دیگر کشورهای آسیای نیمروزی. شواهد باستان شناسی تایید کننده ای نیز در این مورد وجود دارند. اما چرا آفریقا در حال غرق شدن در جنگ، بیماری و گرسنگی به سر می برد ؟ چرا ؟ بیشتر اوقات آقا، من در خانه ی کوچکم می نشینم و گریه می کنم هنگامی که می بینم بیماری هایی مانند ایدز دارند مردم ما را نابود می کنند؛ هنگامی که می بینم جنگ های بی معنا در حال نابود کردن کشورهایی در آفریقا هستند که هزاران سال دیرینگی دارند. از خودم می پرسم چه کسی یا چه چیزی دارد آفریقا را نابود می کند و چرا ؟

به این خاطر که قبیله هایی در شهرهایی که من در آن زندگی کردم وجود دارند که پیش از جنگ جهانی دوم و پس از آن به گردآوری دانش من بسیار کمک کردند، اما امروز این قبیله ها دیگر وجود ندارند. آنها کاملن ناپدید شده اند، به کلی در جنگ های بی معنایی که هیچ منفعتی برای مردمان سیاه نداشت از بین رفتند.

من اکنون در آفریقای نیمروزی هستم. اینجا زاده شده ام و همین جا خواهم مرد. اما می بینم که کشورم مانند یک بهنشان (Mango) گندیده دارد رو به زوال می رود. آفریقای نیمروزی روزگاری یک کشور قدرتمند بود و ارتش قدرتمندی داشت. این کشور صنعت قدرتمندی داشت که هر چیزی را از قتار تا رادیوهای کوچک تولید می کرد. اما امروزه کشور من به یک زباله دانی از اعتیاد و جرم و جنایت تبدیل شده؛ چرا ؟ هیچ کشوری یک شبه رو به نابودی نمی رود مگر اینکه قدرت های خاصی مصمم شوند تا آن را نابود کنند. من به تازگی آقا، نابودی سرزمین دیگری را در آفریقای نیمروزی دیده ام. این کشور لسوتو(Lesotho) است. ساکنان این ایالت از کهن ترین و خردمندترین قبیله ها در آفریقای جنوبی هستند. در میان آنها یک قبیله به نام باکواما (Bakwama) وجود دارد. مردم باکواما به قدری پیشینه ی کهنی دارند که قادرند از سرزمینی دارای کوهستان های مرتفع که خدای بزرگی بر آن فرمانروایی می کرد، خدایی با سر یک انسان و بدن یک شیر برایتان سخن بگویند (یادآور ابولهول در مسر).

مردم باکواما این شهر را نتسواما- تفاتفی (Ntswama-tfatfi) می نامند، به چم "سرزمین شاهین خورشید" ( The Land Of Sun-Hawk) و باید بدانید که شاهین پرنده ی شکار در آسمان است. مردم باکواما می گویند نیاکان بسیار دورشان از سرزمین مسر آمده اند و آنها این سرزمین اسرارآمیز خدایان را سرزمین شاهین خورشید" می نامند که دقیقن همانگونه است که مسریان سرزمین خود را توصیف می کنند، آقا. آنها آن را "سرزمین هور" (Hor) می نامد، خدای هوروس (Horus) در یونان (هوروس>خوروس>خروس>خورشید. -دا/۸)

هنگامی که شهبانو دایانا در ۱۹۹۷ مرد، من یکی از نخستین مردمان سیاه پوست بودم که شک بردم او در واقع به قتل رسیده و به شما می گویم چرا این رخداد روی داد آقا. به این دلیل که حدود یک سال یا هشت ماه پیش از مرگ دایانا، یکی از پادشاهان لسوتو به نام موسوئشوی (Moshoeshoe) دوم نیز مرد. مرگ او کاملن در جزییات با مرگ شهبانو دایانا مطابقت می کرد. شمایی که روایت مرا حیرت انگیز می یابید، لتفن این را تجسم کنید: شهبانو دایانا در یک نقب جان باخت، اما پادشاه لسوتو در یک دره مرد. او به مکان دوری برای بررسی مشکل دام خود رفته بود. پس از اینکه مردم احساس کردند او تاخیر کرده به جستجوی او رفتند و پسرهایی که آن اطراف به دنبال گله ی دام در کوه های سرزمین باسوتو (Basotho) بودند به آنها گفتند که صدای چیزی شبیه شلیک اسلحه شنیدند و هنگامی که مردم به محل شنیده شدن صدا رفتند، خودروی پادشاه را در حالی که در ژرفای دره واژگون شده بود پیدا کردند. آنها به پایین دره رفتند و پادشاه لسوتو را در خودرویش پیدا کردند. او کمربند ایمنی را بسته بود اما زخم کارایی در پشت سرش وجود داشت و راننده ی پادشاه پشت فرمان مرده بود، اما دو محافظ پادشاه که در صندلی پشت نشسته بودند بدون هیچ خراشی جان سالم به در برده بودند. یکی از آنها پادشاه در حال مرگ را از ماشین بیرون کشید. پادشاه از آنها به خاطر آلوده کردن دستانشان به خون خود عذرخواهی کرد، که این یک رسم است که پادشاه در حال مرگ از کسانی که در حال جابجایی او هستند قدردانی می کند و او باید از آنها به خاطر اینکه آنان را به دردسر انداخته بود پوزش خواهی می کرد، به این خاطر که کسی که خون مقدس پادشاه را حمل می کند پس از آن به مشکلات روحی دچار خواهد شد.

ترجمه: کامورا
ویرایش: داریوش افشار

۱۳۹۵ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

گفتگو با کریدو موتوا شامن بزرگ اهل زولو در آفریقا - ۱

بخش نخست:
ربایندگان بیگانه و نژاد خزندگان

مقاله ای از ریک مارتین به تاریخ ۳۰.۰۹.۱۹۹۹

همیشه گفته شده بزرگان بومی هر قبیله ای کلید دستیابی به دانش هستند و این جمله هرگز تا هنگامی که من موفق شدم با کریدو موتوا سانوسی (شامن) اهل زولو، که به هشتاد سالگی خودش نزدیک می شود گفتگو کنم، بر من ثابت نشده بود. از راه تلاش و زحمات دیوید آیک (David Icke) موفق شدم تا با دکتر یوهان جوبرت (Johan Joubert)، کسی که قرار گفتگو با کریدو موتوا را هماهنگ کرد تماس برقرار کنم. در نتیجه، گفتگو از راه تلفن انجام پذیرفت، آن هم با آن سوی دنیا در آفریقای جنوبی. ما اینجا در روزنامه ی طیف (Spectrum) از صمیم قلب از دیوید آیک و دکتر جوبرت به خاطر تلاش و زحمات بی شائبه شان برای با خبر کردن جهان از حقایق از زبان این مرد، سپاسگزاری می کنیم.

من برای نخستین بار حدود پنج سال پیش راجع به موتوا مطالبی شنیدم و در آن هنگام فکر برقراری ارتباط تلفنی با وی که در مکانی دور افتاده زندگی می کرد غیر ممکن به دید می رسید. تا هنگامی که با خبر شدم دیوید آیک زمان بسیاری را با وی گزرانده و مایل به انجام گفتگو با "طیف" است، همه چیز خود به خود جور شد. ما موفق شدیم در ۱۳ آگست یک گفتگوی ۴ ساعته با او انجام دهیم !! و نه، ما این گفتگو را قطعه قطعه نکردیم، تمام مکالمه واژه به واژه ذکر شده و این در راستای اخلاق روزنامه نگاری ما برای محترم شمردن و صداقت با خواننده است.

کریدو موتوا مردی است که دیوید آیک او را اینگونه توصیف کرده:
"مردی فوق العاده با دانشی حیرت آور، یک نابغه، باعث افتخار وخوشوختی من است که او ر یک دوست صدا بزنم. پس از گفتگو با کریدو موتوا، باید بگویم کاملن با او موافقم".



در اینجا باید یادآور شوم که کریدو موتوا با وجود نداشتن تحصیلات رسمی، به قدری دلسوز و منصف بود که واژه های بومی و اسامی خاص را برای این مقاله هجی و معنا کند و این امر برای دانشجویان زبان آفریقا سودمند تر و مهم تر از خوانندگان معمولی جلوه خواهد کرد و تمام اینها روی دیگر توجه و دقت موتوا را نشان می دهد.

اگر احساس می کنید به تازگی جستارهایی خوانده اید که فکر شما را درگیر و سامانه ی باورمندی شما را دگرگون کرده است، این مقاله شما را یک گام به جلو خواهد برد. مانند همیشه، حقیقت از تخیل عجیب تر است. هنگامی که حقیقت یا بخش کوچکی از آن بر هر یک از ما آشکار می شود، در واقع بخشی از یک جورچین بزرگ است، در نتیجه این وظیفه ی ماست تا به حقایقی که دیگران در اختیار ما می گزارند گوش فرا دهیم و توجه کنیم.

این باعث افتخار ماست که این فرصت را داشتیم تا دانش و تجربیات کریدو موتوا را در اختیار شما بگزاریم. این کمیاب ترین و ارزشمند ترین فرصتی بود که در اختیار داشتیم.

این اطلاعات حیرت آور که از سوی کریدو موتوا به دست داده شده اند، مطمئنن شوند تهیج و یا خشم برخی افکار می شوند و مفهوم و گنجایش آن بسیار دور از ذهن است. هنگامی که شما این داده ها را بخوانید بهتر متوجه خواهید شد که چرا تلاش های بسیاری برای ساکت کردن او انجام گرفت. همچنین شما به شکلی ژرف گستاخی موتوا را بدون در دید گرفتن اینکه چه فرجام هایی برای خودش خواهد داشت، برای پیشگام شدن و گفتن حقیقت ستایش خواهید کرد.

هم اکنون بدون مقدمه چینی و توضیح بیشتر به سراغ گفگتو می رویم...

مارتين: نخست از همه بايد بگویم اين برای من يک افتخار و امتياز خاص است که با شما گفتگو می کنم و بايد از ديويد آيک و دکتر جوبرت که بدون کمک هایشان اين گفتگو انجام نمی شد، سپاسگزاری کنم. خواننده های ما بايد از وجود خزنده های دگرش شکل دهنده ی فضایی با خبر باشند و من هم می خواهم راجع به جزیيات حضور، فرمانروایی، نقشه های آنان و شیوه های اجراییشان با شما گفتگو کنم. در نتیجه، پرسش نخست اینکه آیا شما می توانید ثابت کنید که آنها هم اکنون روی سیاره ی زمین زندگی می کنند ؟ و اگر این درست باشد، خواهشمندم راجع به جزِییات حضور آنها سخن بگویید. آنها از کجا می آیند ؟

موتوا: آقا، آیا روزنامه ی شما می تواند مردم را به آفریقا بفرستد ؟

مارتین: می بخشید می شود تکرار کنید ؟

موتوا: روزنامه ی شما می تواند لتف کرده و کسی را در آینده ی نزدیک به آفریقا بفرستد ؟

مارتین: در حال حاضر توان مالی این کار را نداریم، ولی شاید در آینده فرق کند.

موتوا: به این خاطر که چیزهایی وجود دارد که من می خواهم روزنامه ی شما، خواهشن، به شکلی مستقل بررسی کند. شما راجع به کشور روآندا در آفریقای مرکزی شنیده اید ؟

مارتین: بله.



موتوا: مردم روآندا، مردم هوتو (Hutu)، همینگونه مردم واتوسی (Watusi)، باور دارند، وتنها اینها در آفریقا نیستند که اینگونه فکر می کنند و می گویند که نیاکان بسیار دور آنها یک نژاد به اسم ایمانوجلا (Imanujela) به معنای "سرورانی که آمده اند" (The Lords Who Have Come) هستند؛ و برخی قبایل آفریقای جنوبی همچون مردم بامبارا (Bambara) نیز چیز مشابهی می گویند. آنها می گویند در نسل های بسیار بسیار دور، یک نژاد بسیار پیشرفته و دهشت آور که به مانند انسان بودند و آنها را زیشوزی (Zishwezi) می نامند از آسمان آمدند. زیشوزی یعنی "موجوداتی که از آسمان فرود می آیند" یا "به درون آب می روند". آقا، هر کسی راجع به مردم دوگون (Dogon) در باختر آفریقا شنیده است که مانند بسیاری دیگر عقیده دارند که قبیله یا پادشاه آنها نخست از همه از سوی نژادی فراطبیعی که از آسمان آمدند پایه گزاری شده است. آیا هنوز صدای من را دارید آقا ؟

مارتین: بله، ارتباط خوبه خواهش می کنم ادامه بدهید.

موتوا: آقا، من می توانم همینگونه ادامه بدهم، اما بگزارید راجع به مردم زولو (Zulu) در آفریقای جنوبی برایتان بگویم.

مارتین: بله خواهش می کنم.

موتوا: مردم زولو، کسانی به مردم جنگجو معروف هستند، مردمی که پادشاه شاکا زولو (Shaka Zulu) متعلق به آنهاست. اگر شما از یک انسان شناس سپید پوست در آفریقای جنوبی معنای زولو را بپرسید، می گوید "آسمان" [خنده]. در نتیجه مردم زولو به خودشان می گویند: "مردمی از آسمان"، که این آقا، جفنگ است. در زبان زولو هم تراز آسمان یا آسمان آبی، سیباکاباکا (Sibakabaka) است. هم تراز فضای دربرگیرنده ی سیارات، ایزولو (Izulu) و ودوزولو (weduzulu) یعنی آسمان تاریکی است که هر شب همراه ستارگان دیده می شوند. همچنین هم تراز سفر کردن، کوچ های هر از گاهی یا کوچ نیز، ایزولا (Izula) است. شما می بینید که مردم زولو از این واقعییت آگاه بودند که شما می توانید در فضا سفر کنید - نه مانند یک پرنده در آسمان - بلکه در فضا، و مردم زولو می گویند که هزاران هزار سال پیش نژادی از آسمان ها آمدند که مانند مارمولک ها بودند وهر وقت اراده می کردند می توانستند دگرش شکل دهند. نژادی که دخترانشان با "فرازمینیان راه روند روی دو پا" (Walking (Extraterrestrial ازدواج کردند و نژاد قدرتمندی از پادشاهان و سران قبیله ای به وجود آوردند.

صدها داستان و روایت وجود دارد آقا، که یک مارمولک ماده خودش را جای یک شاهزاده ی انسان جا زد و با یک شاهزاده ی زولو ازدواج کرد. آقا، هر بچه مدرسه ای در آفریقای جنوبی راجع به داستان شاهزاده ای به نام "خومبکانسینی" (Khombecansini) می داند. خومبکانسینی با یک شاهزاده خوش قیافه به نام کاکاکا (Kakaka) ازدواج کرد که نامش به معنای داننده وآگاه (The Enlightened One). سپس یک روز که خومبکانسینی در میان بوته ها هیزم جمع می کرد، با موجودی به نام ایمبولو (Imbulu) دیدار کرد و این ایمبولو یک مارمولک با اندام وشمایل انسان بود ولی دم بلندی داشت و این مارمولک به شاهزاده خومبکانسینی گفت: "آه، شما چه قدر زیبا هستید . من آرزو داشتم مانند شما زیبا بودم. می توانم به شما نزدیک تر شوم ؟ "و شاهزاده پاسخ داد: "بله، می توانید". و مارمولک که از گونه ی قد بلند آنها بود، به دختر نزدیک تر شد، به چشم های او خیره شد و آغاز به دگرش کرد. او ناگهان به یک انسان دگردیسی کرد و بیشتر و بیشتر به شاهزاده مانند می شد، به جز دم بلندی که داشت.

اما ناگهان به شکلی خشونت بار به سوی شاهزاده یورش برد و دستبند و گلوبند و رخت عروسی او را گرفت و آنها را پوشید. در نتیجه کاملن به مانند شهبانو شد. سپس به وی گفت که "اکنون تو اسیر من هستی. باید من را در ازدواجم همراهی کنی. من تو خواهم بود و تو اسیر من هستی، اکنون با من بیا !! "او یک چوب برداشت و شاهزاده ی بیچاره را کتک زد. و سپس بر اساس سنت زولو، همراه بقیه ی خدمتکارانش رفت تا به دهکده ی پادشاه کاکاکا رسید. اما پیس از آن باید فکری برای دمش می کرد. بنابراین از شاهزاده خواست تا برای او توری ببافد ودمش را در آن جای داد و محکم پشتش جمع کرد. اکنون با برآمدگی پشتش به مانند یک زن جذاب زولو شده بود و سپس، هنگامی که با شاهزاده ازدواج کرد چیز عجیبی در دهکده رخ داد.

شیرهای خوراکی در دهکده ناپدید می شدند، به این دلیل که هر شب شاهزاده ی دگرش شکل دهنده، همان شهبانوی دروغین، شیرهای مانده را از سوراخی که نوک دمش وجود داشت سرمی کشید. مادر خوانده می گفت: "چه شده است ؟ چرا شیرها ناپدید می شوند ؟" سپس گفت: "نه، اکنون می فهمم، باید یک ایمبولو میان ما باشد". مادر خوانده که یک زن دانا وپیر بود، گفت: "یک چاله باید روبروی دهکده کنده شده و با شیر پر شده باشد" و همینگونه هم بود. سپس به همه ی دخترهایی که همراه شهبانوی دروغین بودند گفته شد از روی چاله بپرند. هنگامی که دگرش شکل دهنده مجبور شد بپرد، موقع پریدن دمش از تور درآمد واز درون چاه آغاز به بلعیدن شیر کرد و جنگجوها دگرش شکل دهنده را کشتند و پس از آن شاهزاده خومبکانسینی همسر پادشاه کاکاکا شد.

هم اکنون آقا، این داستان به شکل های گوناگونی نقل می شود. در قبایل آفریقای جنوبی شما داستان های فراوانی پیرامون این موجودات شگفت آور که قادرند از قالب خزنده به انسان یا هر جانور دیگری دگرش شکل دهند پیدا می کنید و این موجودات آقا، واقعن وجود دارند. مهم نیست شما در کجای آفریقا در نیمروز، خاور، باختر یا مرکز آن بروید، شما توصیف این موجودات را یکسان پیدا می کنید. هتا در میان قبایلی که هرگزدر درازنای تاریخ کهنشان همدیگر رو ملاقات نکرده اند. در نتیجه این موجودات "وجود دارند". آنها از کجا می آیند، من هیچ گاه اعتراف نمی کنم که می دانم آقا، ولی آنها با ستاره های مشخصی در آسمان مرتبطند و یکی از آنها گروه بزرگی از ستاره ها در کهکشان راه شیری هستند که مردم ما به آن اینگیاب (Ingiyab) می گویند که به چم "ابلیس (مار) بزرگ" (The Great Serpent) است؛ و یک ستاره ی متمایل به سرخ نزدیک این ستارگان وجود دارد که مردم ما به آن آیزون نکانیامبا (Isone Nkanyamba) می گویند.

من تلاش کردم هم تراز انگل ایسی آن را پیدا کنم، این ستاره، همان آلفا سنتوری (Alpha Centauri) نامیده شده است و این آقا چیزی است که ارزش پژوهش را دارد. چرا اینگونه است که بالای ۵۰۰ قبیله در آفریقا که من در ۴۰ یا ۵۰ سال گزشته با آنها دیدار کرده ام، همگی موجودات یکسانی را توصیف می کنند ؟ گفته شده که این موجودات از ما انسان ها تغذیه می کنند؛ که آنها روزگاری خدا را به جنگ طلبیدند، به این خاطر که آنها مهار کامل بر جهان را می خواستند؛ و خدا جنگ دهشتناکی را علیه آنها آغاز کرد و بر آنها چیره شد، آنها را مجروح کرد و مجبورشان کرد در شهرهایی در زیر زمین زندگی کنند. آنها در ژرفای زمین پنهان شدند، چون همیشه احساس سرما می کنند. در این مکان ها، به ما گفته شده آتش های بزرگی وجود دارند که به دست اسیران، انسان ها، اسیرهایی مانند زامبی، نگهداری می شوند و گفته شده که این زوسوازی ها (Zuswazi) یا ایمبولو ها، یا هر چیزی که آنها را نام می برید، قادر به خوردن خوراک های جامد نیستند. آنها یا خون انسان ها را می خورند یا قدرت آنها را، یعنی همان انرژی که به هنگام جنگ انسان ها و کشتار آنها، در مقیاس انبوهی ایجاد می شود را به مصرف تغذیه می رسانند. من با مردمی دیدار کردم که سال ها پیش از ماساکی اخیر در روآندا گریختند و آنها از چیزی که در کشورشان داشت روی می داد دهشت زده بودند. آنها می گفتند کشتاری که مردم هوتو و واتوسی علیه هم انجام می دادند در واقع دارد هیولاهای ایمانوجلا را تغذیه می کند. به این خاطر که ایمانوجلا دوست دارد انرژی که از ترسیدن بیش از حد یا کشتار انبوهی از مردم ایجاد شده را ببلعد. آیا شما هنوز با من هستید آقا ؟

مارتین: بله، کاملن.

موتوا: بگزارید به نکته ی جالبی اشاره کنم آقا. اگر شما زبان اقوام مختلف آفریقا را مطالعه کنید، واژگان مشترکی با آسیای جنوبی، خاور میانه و هتا بومی های آمریکا پیدا می کنید وواژه ی "ایمانوجلا" یعنی "اربابی که آمده است" می باشد، واژه ای که هر کسی می تواند در روآندا، در میان مردم هوتو و واتوسی اهل روآندا پیدا کند که بسیار با واژه ی ایمانوئل (Immanuel) به چم "ارباب با ماست" شباهت دارد. و ایمانوجلا، "افرادی که آمده اند، اربابانی که اینجا هستند" می شود. مردمان ما اعتقاد دارند آقا، که ما انسان های روی زمین صاحبان زندگی خود نیستیم، اگر چه به ما اجبار شده فکر کنیم هستیم. مردمان ما، مردمان سیاه از تمام قبایل ، تمام شامن های آفریقا هر گاه که به شما اعتماد کنند وژرف ترین راز هایشان را با شما در میان بگزارند، می گویند که (همراه) ایمانوجلا، ایمبولو هم وجود دارد.



و نام دیگری هم برای این مخلوقات هست: "چیتائولی" (Chitauli). واژه ی چیتائولی یعنی "دیکتاتورها، کسانی که به ما قانون رو می گویند"؛ به معنای دیگر، "کسانی که پنهانی به ما می گویند که چه کار باید بکنیم". و گفته شده که این چیتائولی ها هنگامی که به این سیاره آمدند کارهایی را در مورد ما انجام دادند. خواهش می کنم من را ببخشید، اما من باید این داستان را به شما بگویم. این یکی از عجیب ترین داستان هایی است که شما هر جایی از آفریقا در جوامع سری شامنیک و سایر مکان هایی که در آنجا بقایای دانش ما هنوز وجود دارد را پیدا می کنید. و ماجرا اینست که زمین در آغاز، با لایه ی کلفتی از مه پوشیده شده بود و مردم آن زمان قادر نبودند خورشید را ببینند. مگر پرتو لرزانی از فروغ، و ماه هم به خاطر مه سنگینی که وجود داشت به صورت هلال محوی از روشنایی دیده می شد. و باران خیلی ملایمی همیشه به گونه ای پیوسته می بارید. هیچ توفان وتندری وجود نداشت.

زمین با پوشش انبوهی از جنگل ها پوشیده شده بود و مردم در صلح زندگی می کردند. مردم در آن زمان خوشحال بودند و گفته شده که انسان در آن زمان قدرت سخن گفتن نداشت. ما تنها مانند میمون ها و بابون های خوشحال صداهایی از خودمان در می آوردیم، اما مانند امروز قدرت سخن گفتن نداشتیم. در آن سده ها، مردم در ذهنشان با یکدیگر حرف می زدند. یک مرد می توانست با فکر کردن به همسرش و تجسم کردنش، او را صدا کند. و یک شکارچی، به میان بوته ها می رفت و هیوانان را صدا می کرد و آنها هم از بین خودشان پیرترین را انتخاب می کردند و آن هیوان خودش به سمت شکارچی می رفت و شکارچی آن رو می کشت واز گوشتش استفاده می کرد. هیچ خشونتی علیه جانوران وجود نداشت. در آن روزگاران هیچ خشونتی علیه طبیعت از سوی انسان وجود نداشت. انسان خوراکش را از طبیعت درخواست می کرد. او پیش یک درخت می رفت و به میوه ی آن فکر می کرد و درخت شماری از میوه هایش را برای او به زمین می انداخت.

و سپس گفته شده هنگامی که چیتائولی به زمین آمد، آنها با کشتی های دهشتناک خود به زمین آمدند، سفینه هایی که به مانند بشقاب های بزرگ بودند و صداهای وحشتناکی درست می کرد و آتش پر مهیبی در آسمان به وجود می آورد. و چیتائولی مردم را با زور و به وسیله ی اصابت های آذرخش گرد هم آورد وبه آنها گفت که آنها خدایان بزرگ از آسمان ها هستند و مردم از این لحظه به پس هدایای بزرگی از خدا دریافت می کنند. این خدایان، که به مانند انسان بودند، ولی خیلی قد بلند، با دمی دراز و چشم هایی آتشین و دهشتناک و برخی از آنها با دو چشم زرد رنگ، برخی سه چشم، چشم های گرد و سرخ، برخی در میان پیشانیشان قرار داشت. پس از آن، این موجودات قدرت های بزرگی که انسان ها داشتند را از آنها گرفتند: قدرت سخن گفتن در ذهن، قدرت حرکت دادن چیزها به وسیله ی ذهن، قدرت دیدن گزشته و آینده ی خود و قدرت سفر کردن به وسیله ی روحشان در جهان های گوناگون. چیتائولی این قدرت ها را از انسان گرفتند و به آنها قدرت تازه ای دادند، قدرت سخن گفتن. ولی انسان ها با دهشت دریافتند که قدرت تکلم به جای متحد کردن آنها، آنها رآ از هم جدا می کند، به این خاطر که چیتائولی با نیرنگ زبان های مختلفی ایجاد کرده بود و این باعث درگیری بزرگی میان انسان ها شد.

همچنین چیتائولی کاری کرد که تا پیش از آن هرگز انجام نشده بود: آنها به انسان مردمانی دادند تا بر آنها حکمرانی کنند و به آنها گفتند: "اینها اربابان شما هستند، اینها سران شما هستند. خون ما در رگ های آنها جاری است. آنها فرزندان ما هستند و شما باید از آنها پیروی کنید، چون از جانب ما سخن می گویند؛ اگر سرپیچی کنید، ما به سختی شما را تنبیه خواهیم کرد". پیش از آمدن چیتائولی، پیش از آمدن ایمبولو، انسان ها روح یگانه ای داشتند. اما با آمدن آنها انسان ها هم از دید روحی از یکدیگر جدا شدند و هم به وسیله ی زبانشان و سپس چیتائولی احساسات تازه ای را به انسان ها وارد کرد. انسان ها آغاز به احساس نا امنی کردند و در نتیجه دست به ساختن دهکده هایی با حصارهای سخت چوبی به دور خودشان زدند. انسان ها آغاز به ایجاد کشورها کردند. به عبارتی دیگر، آنها آغاز به ایجاد قبیله هایی کردند با زمین های اختصاصی و مرزها، تا از ورود هر دشمن احتمالی جلو گیری کنند. انسان ها به خست و زیاده خواهی دچار شدند و می خواستند به روش جانوران طماع، رفاه به دست بیاورند

ترجمه: کامورا
ویرایش: داریوش افشار

۱۳۹۵ تیر ۵, شنبه

فرزندانی از مریخ

جزبیات شگفت انگیز دیگری از کریدو موتوا:

آفریقا سرزمینی سرشار از شگفتی هاست و افرادی که در میان جنگل ها، کرانه ها و دشت های آن سفر می کنند، باید همیشه آماده ی رویارویی با یک شگفتی تازه باشند.

یک روز من در حال سفر در امتداد رودخانه ی زامبزی (Zambezi river) بودم تا به خانه ای رسیدم که مردم روستاهایی که از آنها گزشته بودم پیرامون آن به من چیزهایی گفتند. به من گفته شده بود که در این روستاها شماری از خردمند ترین مردم این سرزمین را پیدا می کنم، مردمی که ادعا می کنند تبارشان از موجوداتی است که گفته اند از ستاره ی سرخ آمده اند و به لیتولافیسی (Liitolafisi) معروف است، ستاره ی سرخی که معنایش چشم کفتار قهوه ای است (The Eye Of The Brown Hyena) یا همان سیاره ای که مردم سپید پوست به آن بهرام (مریخ) می گویند. من قصد داشتم با این افراد خردمند دیدار کنم و هنگامی که به خانه ی مورد نظر رسیدم، در مجموعه ای از چند کلبه ی چوبی که با حصاری چوبین گرفته شده بود، زن ها و بچه هایی را دیدم که درون حصار و در نزدیکی در ورودی ایستاده بودند. این افراد به من لبخند می زنند و هتا هنگامی که به در نزدیک تر شدم لبخندشان پهن تر شد، زنی که از همه به در نزدیک تر بود، به آرامی به سمت چپ خود حرکت کرد و دقیقن در میان در باز شده ایستاد. ناگهان چشمانم به پاهای او افتاد و تمام شهامتی که داشتم من را ترک کرد و مانند انسان ترسویی که بیشتر هستم، برگشتم و پا به فرار گزاشتم، در حالی که خنده های زنانه ی بلند آنها به دنبالم بودند. من تمام وسایلی که همراه خود داشتم، کیفم و عصای راه رفتنم را در ورودی پر گرد و غبار آن خانه جا گزاشته بودم و داشتم مانند یک میمون چاق فرار می کردم و دنبال یک بوته ی امن می گشتم.

زن ها همینطور می خندیدند و هنگامی که از پشت شانه هایم نگاهی انداختم، آنها را دیدم که بیرون آمدند و وسایلم را برداشتند و آن را به داخل دهکده بردند. من هرگز چیزی مانند آنچه که آن روز دیدم را ندیده بودم، چیزی که باعث شد تا مانند یک احمق که از بوته ای آتش گرفته فرار می کند، پا به فرار بگزارم. زنی که در میان در برابر من ایستاده بود، در هر کدام از پاهایش تنها دو انگشت بزرگ داشت. مانند این بود که من به پاهای یک آدمیزاد نگاه نمی کردم، بلکه به پاهای یک پرنده هیولاوش از سرزمین استوره ها و افسانه ها نگاه می کنم.



در حالی که شرمگین شده بودم به سوی درختی رفتم و زیر آن ایستادم و از ترس می لرزیدم. به محض اینکه آنجا ایستادم گروهی از مردان از روستا بیرون آمدند و در حالی که می خندیند و لبخند می زدند به سمت من آمدند. تقریبن تمام آنها در هر کدام از پاهایشان تنها دو انگشت داشتند. آنها کفشی به پا نداشتند و در گرد و خاک آفریقا پاهایشان واقعن ترسناک به دید می رسید. آنها به من نزدیک شدند و گفتند، از ما وحشت نداشته باش، ما تنها انسان هایی هستیم مانند خودت. چه چیزی در مورد ما وجود دارد که تو را می ترساند ؟ در حالی که از پاسخ دادن ناتوان بودم، چهره ام از شرم و آزرم داغ شد، به پاهایشان نگاه کردم و آنها زدند زیر خنده. این ماجرای آشنا شدن من با قبیله ی بانتواناست (Bantwana) که به چم "فرزندان" است.

قبیله ای که می گویند نیاکان دور آنها مردم پرنده سانی بودند که از ستاره ها آمدند و با زنان زمینی جفت گیری کردند و این انسان ها با دو انگشت پا به دنیا آمدند. مردم بانتوانا من را به درون روستای کوچکشان بردند و پس از سه ماه ماندن در کنار دو تن از بزرگان آنها، چیزهایی را آموختم که مرا متحیر و ناباور باقی گزاشت. مردم بانتوانا مردمی خجالتی هستند که در زمان های دور از آزار سایر قبیله ها رنج برده اند، اما زمانی که آنها تو را دوست داشته باشند و به تو اعتماد کنند، چیزهایی را به تو می گویند که از حیرت و شگفتی سرشار می شوی. آنها به تو می گویند که بیست و چار سیاره ی مسکونی در فضای اطراف ما وجود دارد...

منبع:
http://credomutwa.com/about/biography-06/
ترجمه: کامورا
ویرایش: داریوش افشار

۱۳۹۵ تیر ۲, چهارشنبه

آفریقای اسرار آمیز: بخشی از ویدئوی گفتگوی کریدو موتوا با دیوید آیک در رابطه با تاریخچه ی حقیقی چلیپا

تک پا ها (موجوداتی شبیه شکل چلیپا با یک پا) رداهای بلندی به تن داشتند و در میان بوته ها دیده می شدند. همچنین آنها در آمریکا هم پیش از آنکه از سوی مردم سپید پوست اشغال شود، دیده شده اند و یکی از چیزهایی که مرا متحیر ساخته این است که این روایت در آفریقا و آمریکا یکسان بوده است. گفته شده که این موجودات بسیاری از دانش ها را به مردم ما شناسانده اند.



همچنین آنها مردم ما را از دید ذهنی برای "آنچه که قرار بود اتفاق بیفتد" آماده کرده اند. زمانی که بومیان آمریکا طرح چلیپا را بر روی بادبان های کشتی کریستوفر کلومبوس دیدند، آن را به عنوان یک نماد سری به جا آوردند، آیا این شگفت انگیز نیست ؟ بگزارید به شما بگویم آقا، دقیقن چنین چیزی در آفریقای جنوبی هم رخ داد. جایی که مردم ما با چلیپا آشنا بودند، بسیار پیشتر از آنکه مردم سپید پوست به آفریقا گام بگزارند و زمانی که مردم ما این چلیپا را دیدند، آن را به عنوان یک نماد سری به جا آوردند. این یکی از دلایلی است آقای آیک که چرا مردم آفریقا مبلغین مسیحی را پذیرفتند و از آنها پشتیبانی کردند؛ هتا زمانی که جنگ های خونینی میان آنها در می گرفت. چگونه است که یک مرد، مذهب یک مهاجم را می پذیرد، در حالی که با او در حال جنگ است ؟ چنین چیزی در آمریکا هم رخ داده و امیدوارم بتوانم از زبان انگل ایسی بهتری استفاده کنم تا پیامدهای آن را بگویم، زیرا من احساس می کنم این بسیار مهم است !!

من فکر می کنم شما این جستار را بسیار روشن بیان کردید. به دید می رسد که چیتاهولی در حال سفر به مناطق گوناگون زمین همانند آفریقا و آمریکا بوده تا نقشه ی خود را از سوی مرکز ایلومیناتی در لندن و اروپا (بسیار جدی) عملی کند.

بله آقا. همانگونه که می بینید دگرش های بزرگی در سامانه ی آموزشی ایجاد شده است. آنها جوان های ما را وادار می کنند تا به اشغال آفریقا و آمریکا به عنوان دو پدیده ی مستقل از هم نگاه کنند، در حالی که این دو رویداد بسیار با هم یکسان هستند و به نتایج یکسانی ختم شده اند. شما به سرگزشت پادشاه بزرگ زولو، "شاگا" نگاه کنید. شاگا یک جنگجو و همچنین یک پیامبر بوده (توهای دوم (یا زگوند توها). شاگا به ورود مردم سپید پوست به قلمروش "ناتا" خوش آمد گفت و به مبلغان اجازه داد تا آزادانه کار خود را انجام دهند. و پیش از آنکه شاگا بمیرد از برادر ناتنیش "دینگان" در خواست کرد که در هیچ شرایطی به مردم سپید پوست آسیب نرساند و به آنها اجازه دهد تا آزادانه در میان مردم زولو فعالیت کنند. در حقیقت در زمان پادشاه دینگان، این مبلغان مردم ما را به گرویدن به دین مسیحیت متقاعد می کردند.

چرا یک کودک مدرسه ای در آفریقای جنوبی از خودش نمی پرسد که چرا، چرا، چرا مردم ما اینگونه و به ظاهر احمقانه به یک مذهب خارجی اجازه داده اند که به کشورشان وارد شود ؟ حالا بگزارید دو رویداد تلخ دهشتبار را برا یتان بازگو کنم. زمانی که کنگو اشغال شد، که امروزه جمهوری دموکراتیک کنگو نامیده می شود، پادشاه لئوپولد حاکم آنجا بود و او و مردانش ملیون ها تن از مردم سیاه پوست کنگو را شکنجه کردند و کشتند. یک نسل کشی که تنها با آنچه نازی ها در حق یهودی ها انجام دادند سنجش پذیر است. اما با وجود تمامی این کشتارها و بد رفتاری های وحشیانه، باز هم مبلغان مورد ارج بودند و از آنها پیروی می کردند. و در سال ۱۹۱۷، اینبار در کشوری که امروزه به آن نامیبیا خوانده می شود، یک نسل کشی علیه مردم جنگجوی هِروروست انجام شد. آنها مردان و زنان بسیاری از این قبیله را شکنجه کردند و به قتل رساندند. من متمئنم آقا، که این موجودات در حال پیشروی به کل آفریقا بوده اند.

منبع:
ترجمه:
کامورا
ویرایش: 
داریوش افشار

۱۳۹۵ خرداد ۳۱, دوشنبه

آفریقای اسرارآمیز: تاریخچه ی حقیقی چلیپا از زبان کریدو موتوا

نماد چلیپا در فرهنگ کهن آفریقا قدمت بسیار زیادی دارد. چلیپا گونه های متفاوتی دارد؛ بلوری کدر با طرحی چلیپا مانند درون آن، گونه ای را نشان می دهد که مردم ما در زمان های دور آن را چلیپای کامل یا چلیپای خورشید می نامیدند.

پیش از آنکه بیشتر در این مورد سخن بگویم، می خواهم بدانید نمادی که در اینجا به عنوان چلیپا شناخته می شود، از سوی مبلغان مسیحی به آفریقا آورده نشده است؛ دانش چلیپا در ابعاد مختلف آن از زمان های بسیار بسیار دور در آفریقا وجود داشته است. زمان بسیار درازی پیش از آنکه دین مسیحیت در اروپا رواج پیدا کند، جادوگران آفریقایی آن را می شناختند؛ و افزون بر آن گونه های متفاوتی از چلیپا به دست جادوگران و درمانگران آفریقایی برای اهداف مثبت و یا منفی استفاده می شدند. آفریقایی ها باور داشتند که چلیپای ساخته شده از چوب، آج یا فلز، وسیله ای بسیار قدرتمند بوده است و دارای جادویی سترگ که قادر به رها ساختن قدرت های درمانگری، نوسازی و یا نیروهای منفی همچون ویرانی و کشتار می باشد.

آفریقایی ها از سه گونه چلیپا برای درمان استفاده می کردند:
چلیپای T شکل که در عرفان غرب به عنوان چلیپای تائو شناخته می شود و چلیپای کامل، چلیپایی است با تنه ی بلند و بازوهایی کوتاه، که گفته شده ایسا بر آن به چلیپا کشیده شده است و دیگری چلیپای ناگفتنی، که سپید پوستان آن را به نام آنخ می شناسند و بسیاری از اندیشمندان باختر زمین به اشتباه فکر می کنند که تنها مسریان باستان آن را می شناخته اند. آنخ از سوی مردم ما به عنوان گره جاودان یا گره زندگی جاودانی شناخته شده و هتا از سوی مردم خوی سان (Khoi San) برای اهداف درمانی استفاده می شده است.

قبیله هاییی که بیش از همه از نماد آنخ استفاده می کردند، مردم (در حال حاضر از بین رفته) خوی خوی (Khoi Khoi) یا هوتِنتوت (Hottentot) بوده اند. مردم خوی خوی می گفتند که چلیپای ناگفتنی متعلق به خدای بزرگ خورشید، هیتسه- ایبیب (Heitsie-Ibib) است. مردم زولو، خوساس (Xhosas) واسوازی و سایر نگونی زبان های آفریقای نیمروزی نیز به یک "خدای خورشید" باور داشته اند، خدایی که هر غروب می میرد تا هر بامداد دوباره زاییده شود. کسی که هر زمستان می مرد و هر بهار دوباره زاده می شد. آنها باور داشتند که این پسر زیبای خدای پدر و خدای مادر، که آن را با نام های گوناگونی می شناختند، پای چپ خود را در یک جنگ دژخیمانه در برابر یک اژدهای دهشتناک از دست داده است؛ برخی می گویند یک تمساح غول آسا که بر روی پاهای پشتی خود راه می رفت و پاهای پشتیش از پاهای جلویی او بلندتر بودند. نماد این پسر خوش اندام خدا، این خدای قهرمان و آورنده ی صلح، چلیپای ناگفتنی بود.


مردم زولو آن را ملِنزه- مونیه (Mlenze-munye) نامیده اند و مردم اسوازی آن را به اسم ملِنته- مونیه می شناسند؛ به معنای "فردی با یک پا" و اتفاقن زمانی که مردم آفریقا چلیپایی را که بیشتر مبلغان به گردن خود می آویختند دیدند، فورن آن را به عنوان نماد خدای جاودانه با یک پا که تا ابد می میرد و زنده می شود، به جا آوردند. و آنها به مبلغان به عنوان پیام آورانی از جانب این خدا ارج گزاشتند. در برخی از مکان های آفریقا، مبلغان به نام موروتی (Muruti) خوانده می شدند که هنوز هم یکی از نام های متعدد خدای خورشید آفریقاست که به چم آموزگار بزرگ است. نامی که تا به امروز مردم توآنا (Twana)، اُوامبو (Owambo) و سوتو (Sotho) مبلغان را به این نام می نامند.

مردم ما همچنین به چلیپای کامل باور داشتند که قدرتمند ترینِ چلیپاهاست. این چلیپایی است که چار امتداد آن با هم برابر است. شکلی که مردم سپید پوست آن را چلیپای سلتی یا نشان ضربدر می نامند. چلیپایی که بیشتر در یک گردونه ی محصور شده است. مردم ما از این چلیپا استفاده می کردند و آن را به شکل های متفاوتی می کشیدند و بیماری های مهلک فراوانی را با آن درمان می کردند. پیش از آنکه انسانی برای سرطان درمان شود، آنها ازگیاهان دارویی استفاده می کردند. در این روش درمانی، گرت گیاهان دارویی در یک تکه پوست تمیز غزال آفریقایی که به شکل چلیپای کامل درآمده بود خوابانده شده و با قاشق در یک ظرف رُسی که چندین بار برکت داده شده بود ریخته می شد. شکل های دیگری از صلیب، برخلاف موارد اینچنینی، که چکیده وار توضیح دادم، برای اهداف بسیار ویرانگر و زیانباری استفاده می شدند و یکی از آنها همانی است که مردم سپید پوست آن را چلیپای اندروی مقدس (Saint Andrews cross) می نامند. این چلیپا X شکل است و هتا امروزه آموزگاران پاسخ نادرست  دانش آموزان خود را با آن نشان می دهند.

آفریقایی ها باور داشتند که چلیپای X شکل، صاحب قدرت های بزرگ شر بوده است. آنها از آن برای نفرین مردم استفاده می کردند. شاید دانستن این برای شما جالب باشد، زمانی که یک نفر از خوسا در خاور کیپ تاون بخواهد بگوید که تو دیوانه یا بی عقل هستی، خواهد گفت: "اوفامینی". و چم این واژه این است: "یک چلیپا بر روی تو نقش بسته"؛ چلیپایی که عقلت را بیمار کرده. در زمان های قدیم و هتا امروزه، هنگامی که یک هنرمند آفریقاییِ چوب تراش یا طراح یک چلیپا می کشید، بسیار مراقب می بوده و هست تا تنها یکی از چلیپاهای درمانگر را بکشد و نه یکی از چلیپاهای شیتانی را؛ به این خاطر که مردم آفریقا می گویند نخستین کسی که متاثر از یک تراشکاری منفی یا یک نقاشی منفی قرار می گیرد، خود هنرمند است. و همچنین نخستین کسی که از سوی یک تصویر مثبت متاثر می شود، باز هم خود هنرمند است...

منبع:
ترجمه:
کامورا
ویرایش: 
داریوش افشار