برگردان صدای ضبط شده یا واروناوا (وارونه آوا - EVP) که یکی از روش های القای ذهنی به شکلی ناخودآگاه و برنامه دهی ذهن است، کاربردی در پی بردن به گفته های پنهانی و غریزه های اصلی گوینده ی آنها دارد که در اثر ذهن کیهانی (Universal Mind) به وجود می آید و هرگز دروغ نمی گوید. این مورد درباره ی آینده، گزشته و اکنون پیام هایی را بر فضای خالی منتشر می کند که تا پیش از آنکه پگی کین در مورد آن به شکلی حرفه ای و همگانی کار کند، تنها از سوی سازمان های اطلاعاتی و جاسوسی استفاده می شده است.
در واقع واروناوا صدای ارواح و موجوداتی که در بعد دیگر هستند و پیاپی آوایشان در محیط پخش می شود را پس از ضبط بر روی دستگاه دیجیتال، با برنامه ی وارونه کردن آوا مورد بررسی قرار می دهد و بدینگونه پیام هایی آشکار می شوند که در ضمیر پنهان گوینده ی آنها وجود دارد یا اینکه می توان با دانستن اینکه در مکان مناسبی هستید، از فرد خاصی که مرده است یا هتا برای ارتباط با دیگر موجودات فرابعدی و میان بعدی، پرسش هایی را مطرح کرد و همه ی موارد را ضبط نمود و سپس آنها را با نرم افزار مربوطه وارونه پخش نمود؛ در این حال گاهی پیام هایی حاضر می شوند که بسیار درخور توجه هستند.
روش واروناوا درباره ی سخنان باراک حسین اوباما انجام شده و در پی انجام واروناوا، گفتارهایی دهشتناک از وی شنیده شده است. این مورد اثبات تسخیر شدگی افراد رده بالای سیاسی جهان از سوی موجودات فراطبیعی است که در بعد دیگری ابزارهای لاشه ی انسانی را تسخیر کرده و در صورت انسان، دستور کار برده داران خزنده را اجرا می کنند.
در این پخش وارونه از صدای وی، موارد زیر شنیده می شوند:
This has to damn you
این باید شما را لعنت کند
It's always prepared me
این همیشه مرا آماده کرده است
Burn with nukes
با بمب های اتمی بسوزید
Michelle will see the wolf
میشل گرگ را خواهید دید
Or be a nazi
یا یک نازی باشید
Pass the throne
تاژ و تخت را تحویل بده
We're dead
ما مرده ایم
Everybody
همه ی مان
و سپس در خروش و تشویق مردم این آوا پیوسته تکرار می شود:
۹۱۱
در نهایت اوباما می گوید:
Let me express, Serve Satan
بگزارید ابراز کنم، به اهریمن خدمت کنید.
در سالهای اخیر تحقیقات زیادی در مورد گزارش های افرادی که به علت ایست قلبی و یا سایر حوادث یا امراض مرگبار به طور موقت علائم حیات را از دست داده ولی دوباره احیاء شده و به زندگی برگشته اند شده است. بسیاری از این افراد خبر از دیدن دنیائی دیگر می دهند. کمتر کسی می تواند تعدادی از این گزارش ها را خوانده و به فکر فرو نرود. به علت پیشرفت علم پزشکی شمار این افراد بسیار بیشتر از سابق بوده است. تعداد این گزارش ها و شباهت بین آنها چندان زیاد است که محققین و افراد عادی علاقه مند هر دو را کنجکاو کرده است. این پدیده به اصطلاح «تجربه نزدیک به مرگ» (Near Death Experience یا به طور خلاصه NDE) نامیده شده است ولی گاهی به آن تجربۀ «مرگ تقریبی» یا «مرگ موقت» نیز می گویند. منابع انگلیسی زبان متعددی در مورد این پدیده و هزاران گزارش در مورد آن موجود می باشد ولی برای عزیزان فارسی زبان در ایران منابع چندانی در دست نیست. هدف این سایت اطلاع رسانی در مورد تجربیات نزدیک به مرگ و برخی از گزارش های مربوط به آن به زبان فارسی می باشد. امید ما این است که این مطالب بتواند دریچه ای به دنیای نادیده به روی شما بگشاید و شاید درسهای آن بتواند باعث رشد شما و زندگی شما گردد.
تجربه ی نزدیک به مرگ چیست ؟
رایان در سن ۵ سالگی از طبقۀ دوم ساختمان به پایین افتاد ولی اتفاق عجیبی برایش رخ داد [۱۰]: “من وقتی ۵ ساله بودم عادت داشتم اسباب بازی هایم را از پنجرۀ اتاقم که در طبقۀ دوم بود به پائین و روی لبه ای که بین دو طبقه و زیر پنجره بود بیاندازم و از پنجره بیرون می رفتم تا آنها را بردارم. یک بار بدون توجه به اینکه شب قبل باران باریده، از پنجره بیرون رفتم و پایم از روی لبه زیر پنجره که خیس بود لیز خورد. در اینجا ناگهان گذشت زمان بسیار کند شد، بطوری که پائین افتادن خود را به آرامی میدیدم و در این حال هزاران فکر از ذهن من عبور می کرد: آیا من به اندازه کافی زندگی کرده ام؟ آیا زنده خواهم ماند؟ آیا مادرم از دست من عصبانی خواهد شد؟ آیا من به همین سادگی بخاطر حماقتم خواهم مرد؟…در همین حال بدنم به زمین خورد و متعجب شدم از اینکه دردی احساس نکردم. ناگهان در یک لحظه متوجه این واقعیت شدم که من مرده ام و در بدنم نیستم ولی عجیب است که این برایم تعجب آور نبود، مانند اینکه با مرگ همیشه آشنائی کامل داشته ام. کمی از آنچه میگذشت گیج شده بودم، ولی احساس آرامش و رضایت کاملی را حس میکردم. اطراف من مانند یک منظرۀ کاملاً زیبا در یک زمینۀ کاملاً تاریک بود. می توانستم هر چیزی را که میخواهم ببینم بدون اینکه نیاز باشد سرم (جهت دیدم) را بچرخانم، و اگر میخواستم می توانستم ما ورای دیوار و اشیاء را نیز ببینم. ناگهان یک نقطۀ کوچک نورانی برایم ظاهر شد و دید من را تغییر داد، مانند نگاه کردن در یک تونل طولانی تاریک با نوری در انتهای آن، و من بی اختیار و با سرعتی باور نکردنی به طرف نقطه نورانی حرکت کردم. این نور زنده و آگاه بود، گوئی طپش قلب میلیونها ضمیر و روح را درون خود داشت. از سوی این نور عشقی بسیار قوی حس میکردم، قوی تر از بهترین احساس موفقیت یا عشق یا خوشحالی که در دنیا میتوان احساس کرد. من فکر میکنم که این تونل همان حرکت بینهایت سریع در پهنۀ جهان است. نور از طریق فکر، و نه کلام و کلمات، با من حرف میزد و به من گفت که هنوز زمان من فرا نرسیده است. در همین لحظه ناگهان خود را روی زمین یافتم در حالی که گریه میکردم و بدنم درد داشت و چشمانم را باز کردم.
آنچه که خواندید یک نمونه از گزارشهایی است که امروزه به عنوان «تجربۀ نزدیک به مرگ» نام گذاری شدهاند. عبارت «تجربۀ نزدیک به مرگ» (Near Death Experience) اولین بار توسط دکتر «ریموند مودی» (Raymond Moody) در سال ۱۹۷۲ در کتاب مشهور وی به نام «حیات بعد از زندگی» [۱] استفاده شد. این یکی از اولین کتابها در این زمینه بود که در آن دکتر مودی تجربۀ حدود ۱۵۰ نفر را بازگو میکند که در اثر حادثه، بیماری، سکته، و یا عوامل دیگری برخورد بسیار نزدیکی با مرگ داشتهاند ولی دوباره به حیات برگشتهاند. این افراد علائم حیات مانند ضربان قلب و تنفس و فعالیت مغزی را برای مدتی از دست داده، یا به عبارتی بطور موقت درگذشته اند، ولی بعد از بازگشت به زندگی تجربهای عمیق را گزارش دادهاند.
دکتر مودی در کتاب خود بیان میکند که عوامل مشترکی را در بسیاری از این تجربهها میتوان دید، از جمله:
۱. توانایی مشاهدۀ بدن خود از خارج
۲. احساس بسیارعمیق آرامش، رضایت خاطر، و عشقی نامشروط
۳. دیدن یک تونل یا کانال تاریک و عبور بسیار سریع از آن
۴. مشاهدۀ نور یا موجودی نورانی
۵. ارتباط با نور از طریق فکر و تله پاتی وبدون نیاز به تکلم
۶. بازدید و مرور سریع زندگی فرد از لحظه تولد تا مرگ
۷. مشاهده ی دنیایی دیگر با زیبایی غیر قابل توصیف
تقریباُ همه افرادی که چنین تجربه هایی را گزارش داده اند آن را بسیار حقیقی، ملموس، واضح، و غیر قابل تردید، و حتی واقعیتر از زندگی و حالت هشیاری در این دنیا توصیف کردهاند.
تجربۀ نزدیک به مرگ پدیدۀ نادری نیست. طبق آمارگیری های مختلف بین ۵ تا ۱۵ درصد مردم حداقل یک بار تجربۀ نزدیک به مرگ داشته اند. تخمین زده می شود که در آمریکا بین ۱۰ تا ۲۰ میلیون نفر این پدیده را تجربه کرده اند. امروزه در مقایسه با گذشته به خاطر پیشرفتهای پزشکی شمار بسیار بیشتری از افرادی که علائم حیات را از دست میدهند، به خصوص به علت ایست قلبی، قابل باز گرداندن مجدد به زندگی واحیا می باشند. علاوه بر این، به خاطر پیشرفت بسیار زیاد در امکانات ارتباطاتی در چند سال اخیر، به خصوص اینترنت، این گزارش ها مخاطبین بسیار بیشتری را به خود جذب کرده اند، و امکان منتشر کردن این تجربهها برای عموم فراهم آمده است. همچنین با بازتر و پذیراتر شدن افکار عمومی، افراد تجربه کننده کمتر از گذشته با قضاوت های منفی دیگران و اتهام به دروغ و دیوانگی و هزیان مواجه می شوند و آزادانه تر آن را بازگو می کنند. تمام اینها باعث شده که امروزه هزاران نفر تجربه نزدیک به مرگ خود را از طریق نوشتن کتاب یا انتشار در فضای مجازی با دیگران به اشتراک بگذارند.
تعداد این گزارش ها در سالهای اخیر به حدی زیاد بوده است که هر روز محققین و پزشکان بیشتری به مطالعه آن علاقه نشان میدهند. شمار بسیار زیاد این تجربه ها و شباهت های غیر قابل تردید بین مؤلفه های اصلی آنها بین تجربه گران مختلف، حس کنجکاوی دانشمندان و عموم را برانگیخته است. به طوری که بحث دربارۀ ماهیت این تجربه ها به نهادهای مختلف علمی، رسانه های گروهی و شبکه های مهم تلویزیونی در کشورهای مختلف، و حتی سازمان ملل نیز گسترش یافته است. همانطور که در صفحات دیگر این تارنما توضیح داده شده است، شباهت هایی که در چهارچوب اصلی این تجربه ها دیده می شود مستقل از سن، جنسیت، تحصیلات، دین و مذهب، اعتقادات معنوی و اعتقاد به خدا و زندگی بعد از مرگ، علت مرگ موقت، داروهای استفاده شده، زمینه های فرهنگی و اجتماعی و تربیتی و دیگر عوامل می باشد و هرگونه توجیه ی که بر پایۀ اثر چنین عواملی باشد را مردود می سازد. با مطالعه این تجربه ها و تحقیقات انجام شده به سختی می توان به این تجربه ها به دیدی کاملاً مادی و فیزیکی نگاه کرد. این تجربه ها دیدگاه امروز بشریت را در مورد ماهیت فکر و ضمیر انسان و حیات به شدت به چالش می اندازد. ما از شما دعوت می کنیم که خود در این زمینه مطالعه کرده و شخصاً قضاوت کنید.
یکی از این تجربه گران دکتر «ایبن الگزاندر» (Eben Alexander) دکتر متخصص در جراحی مغز و استاد دانشگاه هاروارد بود. دکتر الگزاندر یکی از منکرین سرسخت این بود که NDE ها نشانۀ حیات بعد از مرگ هستند. او که یک دانشمند متخصص از یکی از بهترین دانشگاههای دنیا در این زمینه است، اصرار داشت که آگاهی و ضمیر ما تنها ساختۀ فعالیتهای مغزی ما هستند. در سال ۲۰۰۸ دکتر الگزاندر خود دچار یک نوع عفونت مننژیت شدید مغزی بسیار نادر گردید. دکتر الگزندر در اثر این عفونت بالاخره از پا درآمده و برای مدت یک هفته در حالت کما فرو رفت. تیم پزشکی او انتظار داشتند که او ظرف چند روز مرده یا اگر به زندگی برگردد، به صورت کامل فلج باشد. ولی او بطور معجزه آسا و بدون هیچگونه آسیب دائمی بهبود یافته و آنچه را که واقعی بودن آنرا برای سالها انکار کرده بود خود شخصاً تجربه کرد.
زندگی و دیدگاه دکتر الگزاندر در اثر این تجربه و برخورد بسیار نزدیک با مرگ بکلی دگرگون شده و برای او جای شک و تردیدی در مورد اینکه ضمیر ما مستقل از مغز و بدن ماست و بعد از مرگ ما باقی می ماند نگذاشت. دکتر الگزاندر می گوید که چطور در ابتدا به خاطر ترس از قضاوت و تمسخر دیگران و به خطر افتادن شهرت علمی و حرفهایش از بازگو کردن تجربۀ خود و بخصوص ارتباط دادن آن به حیات بعد از مرگ و خدا واهمه داشت. او بالاخره بعد از ۲ سال تصمیم به صحبت راجع به تجربۀ خود و نشر آن نمود، و در سال ۲۰۱۲ کتابی در این زمینه به نام «اثبات وجود بهشت» (Proof of Heaven) منتشر کرد [۱۲۶]. وی در این کتاب علاوه بر بازگوئی تجربۀ خود، استدلال های مختلفی که از نظر پزشکی و بیولوژی برای توضیح و توجیه این تجربهها داده میشوند را مورد بررسی قرار داده و از دیدی اصولی آنها را یک به یک رد کرده است. او که خود یک جراح و متخصص مغز است می گوید «تمامی قسمت کورتکس مغز من، قشاء خاکستری و لایۀ خارجی مغز که به ما هوش و توانائی های ذهنی انسانی را می دهد بطور کامل از کار افتاده بود و در این حال امکان تجسم، رؤیا، و شکل گرفتن خاطره و حافظه غیر ممکن است».
او به تازگی در چندین برنامۀ تلویزیونی در آمریکا مانند شوی مشهور اپرا (Oprah Winfrey) و شوی دکتر اوز در این مورد گفتگو کرده است و اتفاقی که برای او افتاد و تحولی که در زندگی او بوجود آورد در مجلاتی مانند نیویورک تایمز (۲۵ نوامبر ۲۰۱۲) درج شده است. ما در اینجا تنها به یکی از نکات جالب در مورد تجربۀ او اشاره می کنیم. او در تجربۀ خود یک دختر جوان را ملاقات می کند و با او حرف می زند. او از اینکه چرا پدر خود که با او رابطۀ بسیار خوبی داشته و ۴ سال قبل در گذشته بود را ندیده متعجب بود. ولی در عوض درکتر الگزاندر چیز جالبی را در می یابد. او از بدو تولد توسط خانواده ای به فرزندی قبول شده و با آنها بزرگ شده بود. بعد از این اتفاق او به سراغ خانوادۀ اولیۀ خود رفته و بعد از کمی تحقیق در مییابد که خواهری داشته که پیش از تولد او فوت کرده بوده و وی هرگز او را ندیده و از وجود او نیز خبر نداشته است. هنگامی که برای اولین بار عکس خواهر خود را می بیند، با شگفت زدگی در می یابد که او همان دختر جوانی بود که در تجربهاش او را همراهی کرده بود.
تجربههای NDE از قرنها پیش گزارش شدهاند. دانشمند مشهور یونانی افلاطون در کتاب معروفش به نام «جمهوری» داستان یک سرباز به نام اِر (Er) را بازگو میکند که جزء کشته شدگان محسوب شده بود ولی دوباره به حیات بازگشته و سفر خود در سرای دیگر را بازگو کرد. در «کتاب مردگان تبت» (The Tibetan Book of the Dead) مراحلی که توسط روح بعد از مردن تجربه می شود شرح داده شده است. اعتقاد بر این است که این کتاب حدوداً در قرن هشتم بعد از میلاد مسیح نوشته شده است. جالب اینجا است که مراحل توضیح داده شده در این کتاب شباهت غیر قابل تردیدی با آنچه در گزارشهای نزدیک به مرگ در عصر جدید می خوانیم دارند.
در نقاشی مشهور «صعود به آسمان» (TheASCENT of the Blessed) اثر «هیرونیموس باش» (Hyeronimus Bosch) که در قرن چهاردهم میلادی نقاشی شده [۴] و اکنون در موزۀ پلازو دکال در شهر ونیز در کشور ایتالیا قرار دارد، فرشتگان روح یک انسان را از درون تونلی بسوی نور میبرند. عبور از یک تونل با سرعت بسیار زیاد به طرف نوری درخشان و پر از عشق یکی از متداول ترین مؤلفه های تجربه های بعد از مرگ است.
در کتاب «از ماده تا معنی» (From Matter to Spirit) که توسط سوفیا دمرگان (Sophia Elizabeth De Morgan) همسر ریاضی دان بسیار مشهور انگلیسی «آگوستوس دمرگان» (Augustus De Morgan) در تاریخ ۱۸۶۳ نوشته شده است، تجربۀ نزدیک به مرگ یک افسر دریادار عالی رتبۀ انگلیسی و عضو انجمن سلطنتی انگلستان به نام «فرانسیس بیوفورت» (Sir Francis Beaufort) نقل شده است که در سال ۱۷۹۵ در سن حدود ۲۰ سالگی در اثر غرق شدن مرگ موقت و تجربۀ نزدیک به مرگ داشته بود. اجزاء تجربۀ وی از قبیل احساس آرامش عمیق، مرور زندگی، احساس حضور در عالمی معنوی، و .. شباهت غیر قابل تردیدی به آنچه در تجربه های جدید NDE می بینیم دارد.
دکتر«پیترفنویک» (Peter Fenwick) پزشک نروفیزیولوژیست و روانشناس محقق و استاد دانشگاه رویال کینگ کالج در شهرلندن در کتاب «حقیقت در نور» به بررسی وتحلیل ۳۰۰ مورد NDE که از میان بیش از ۳۰۰۰ مورد انتخاب شدهاند میپردازد [۳]. در این کتاب دکتر فنویک بدون اینکه توجه به اثبات یا رد حیات بعد از مرگ نماید، به ذکر شباهت ها و تفاوتهای این گزارشها پرداخته و آنها را مورد نقادی علمی قرار میدهد و در نهایت این نکته را خاطر نشان میکند که بسیاری از جنبههای NDE از دید علمی قابل توجیه نیستند.
دکتر فنویک اولین بار از طریق کتاب دکتر مودی با این پدیده آشنا شد و در ابتدا به صحت آن و ادعاهایی که در مورد آن میشود شک داشت. بعد از اینکه وی شخصاً با تعدادی از مریضانش که این تجربه را داشتند مصاحبه نمود و تحقیقاتی دراین زمینه انجام داد، اعتقاد او کاملاً تغییر یافت و در نهایت علیرقم شماتت بسیاری از پزشکان لندن و دنیا اذعان داشت که «به نظر می آید که این تجربهها جنبۀ معنوی و ماورای دنیایی دارند».
دکتر «سام پرنیا» که یکی از محققین در این زمینه است در کتاب «وقتی می میریم چه اتفاقی می افتد» [۱۳۰] توضیح داده که چگونه وی هنگامی که در بخش مراقبتهای ویژۀ بیمارستان مونت سنای در شهر نیویورک آمریکا بعنوان پزشک کار میکرد مرگ و تجربه و احساس آدمی در حال مرگ حس کنجکاوی او را چنان برانگیخت که او چندین سال بعدی تحقیقات پزشکی خود را به این موضوع اختصاص داد. دکتر پرنیا نیز مانند دکتر مودی شباهت های خیره کننده ای در گزارشهای افرادی که مبتلا به ایست قلبی شده ولی مجدداً به حیات بازگشتهاند مشاهده نمود.
دکتر «زالیکا کتیس» (Zalika Klemenc-Ketis) از دانشگاه ملبورن در کشور استرالیا که منکر معنوی بودن این تجربه هاست و سالها است که تحقیقات و تلاش خود را متمرکز کرده که این تجربه ها را از دید کاملاً پزشکی و بیولوژی شرح دهد، کماکان اقرار می نماید که توضیح کامل این تجربه ها با دانسته های علمی ما ساده نبوده و این تجربه ها مرزهای دانش امروزی ما را به چالش می اندازد. با افزایش روز افزون گزارش های افرادی که احیاء شده و به حیات بازگشته اند، و شباهت تردید ناپذیر بین مؤلفه های اصلی این گزارشها، رد کردن آنها به عنوان توهمات مرتباً سخت تر می گردد.
واقعیت های اساسی در مورد تجربه های نزدیک به مرگ
گرچه هیچ دو تجربۀ نزدیک به مرگی کاملاً یکسان نیستند، شباهت های بسیاری بین تجربه های مختلف وجود دارد و مؤلفه های اصلی یکسانی را در آنها می توان دید. این را می توان به زندگی انسانها شباهت داد: انسانها از نظر اصولی زندگی های مشابهی دارند: تقریباً همه از کودکی رشد کرده، غذا می خورند، به مدرسه می روند، بازی یا کار می کنند، ازدواج می کنند، به دنبال موفقیت و خوشحالی هستند، خوشحال و ناراحت می شوند،…. ولی هیچ دو انسانی داستان زندگی دقیقاً یکسانی ندارند.
تحقیقات متعدد نشان می دهد که محتوای تجربه های نزدیک به مرگ ارتباطی به زمینه های فرهنگی و اجتماعی، تحصیلات، اعتقادات قبلی، دین و مذهب، کشور، سن، علت مرگ موقت، داروهای استفاده شده، و سایر عوامل خارجی ندارد. این یکی از قوی ترین حقایق راجع به این تجربه ها می باشد زیرا اثر عوامل خارجی که بعضی سعی می کنند آن ها را علت این پدیده بدانند را کاملاً منتفی می سازد.
در بسیاری از تجربه های نزدیک به مرگ، شخص تجربه کننده توانسته اتفاقاتی را ببیند و بعداً گزارش کند که به طور منطقی نمی بایست امکان آن باشد. مثلاً افراد توانسته اند آنچه در حین مرگ موقت و توقف قلب و نوار مغزی آنها می گذشته، چه در بیمارستان یا اتاق انتظار، و یا حتی در خانه یا محیطی دور از جائی که بدن فیزیکی آنها بوده را گزارش کنند و آنچه که افراد خانواده مشغول انجام آن بودند را بعداً بازگو نمایند. این افراد گاهی از اتفاقات آینده خبر داده اند که به تحقق پیوسته است. یا مثلاً افراد با اقوام یا افراد خانواده درگذشته ای که گاهی تا قبل از آن حتی از وجود آن شخص یا مرگ او بی خبر بوده اند ملاقات کرده اند که بعد از احیاء آنها، این اطلاعات تأیید شده است. چند نمونه از این موارد در این وبسایت گزارش شده است.
اکثر افراد تجربه کننده در اثر تجربه خود متحول می شوند و این پدیده اثری عمیق و دائمی روی زندگی و جهان بینی و منش آنها می گذارد. این تحول تقریباً همیشه در جهت افزایش مهربانی و خدمت به دیگران و افزایش دیدی معنوی (ولی نه لزوماً مذهبی) و تغییر اولیت ها و ارزش های فرد در زندگی می باشد. این مطلب به طور خلاصه در ادامه شرح داده شده است.
تجربه گران بعد از احیاء، گاهی تجربۀ خود را در بستراعتقادات قبلی خود تعبیر کرده و توضیح می دهند. به عنوان مثال کسانی که در تجربه خود با وجودی نورانی ملاقات کرده اند، گاهی این وجود را مسیح، گاهی بودا، گاهی یک فرشته، و گاهی خود خدا خوانده اند. بسیاری نیز این گونه شرح داده اند که نام و لقبی که استفاده می شود تفاوتی نمی کند. به هر حال می توان دید که در هر صورت اساس تجربه و واقعیت های آن یکسان است، ولی نحوۀ تعبیر و نام گذاری ها ممکن است متفاوت باشد.
اکثریت قریب به اتفاق افراد تجربه کننده، به حقیقی بودن تجربۀ خود اطمینان دارند و آن را بسیار زنده تر و ملموس تر و واقعی تر از زندگی عادی روزمره می خوانند. بعضی از تجربه کنندگان اذعان می دارند که زندگی ما در دنیا در مقایسه با این تجربه ها کمی حالتی رؤیا گونه و تصوری دارد. اکثر این افراد تجربه خود را مهمترین اتفاقی که هرگز در زندگیشان رخ داده و نقطۀ عطفی در مسیر زندگیشان می دانند.
«برای یک پرستار یا دکتر مرگ یک شکست است. برای دوستان و خویشان مرگ یک فاجعه است. ولی برای روح، مرگ یک رهایی است» کتاب «گفتگو با خدا» (Conversations with God)
رویه ی پرورش انسان ها همانگونه که انسان های گوشت خوار دیگر جانداران را برای گوشتشان پرورش می دهند، امری است که نه در میان توده های مردم که در میان اشراف و ثروتمندان جهان به ویژه اروپا و آمریکا و هر جا که نژاد خزنده ی انسان نما رفته باشد، وجود دارد و به زودی به دنبال قانونی کردن کشتار و خوراک گوشت انسان به بهانه ی "مصارف پزشکی" هستند.
نقاشی صحنه ی اعدام چارلز یکم در ۱۶۴۹ مردم را نشان می دهد که به سوی او خروش می برند تا خون
شاه مرده را با دستمال پاک کنند چرا که تصور می کردند خواص درمانگری دارد.
اخیرن در تاریخ مارچ ۲۰۱۶، مجله ی خبری اینترنتی "نامه روی خط" (Mail Online)، اخباری را روی تارنمای خود گزاشته است که پرده از تهیه ی خوراک گوشت انسان برای دودمان شاهنشاهی بریتانیا می دهد، امری که امروزه به شکلی پنهان همچنان انجام می شود اما خبر این رسوایی انسان کشی مربوط به ۳۰۰ سال پیش است. بر اساس گفته های پزشک ساگ (Sugg) در کتاب "آدم خواری پزشکی" (Medicinal Cannibalism)، هر دوی ملکه مری دوم و امویش شاه چارلز دوم، به ترتیب در سال های ۱۶۹۸ و ۱۶۸۵، در بستر مرگشان جمجمه های انسان گزاشته بودند.
این در حالی بود که خاندان شاهنشاهی خزنده ی بریتانیا، آدم خواری های مربوط به بربرها را محکوم می کردند، اما خود نه تنها گوشت انسان را، بلکه خون، چربی و هتا استخوان انسان را به عنوان خوراک مصرف می کردند (هنوز هم به همینگونه است).
موجودات انسان نما و اشرافی دیگری که در کنار چارلز از گوشت انسان استفاده می کردند، می توان از موجودات زیر نام برد که مصرف کنندگان برجسته ی گوشت انسان بودند:
"فرانسیس یکم، جراح الیزابت یکم به نام جان بنیستر، الیزابت گری، کونتس کنت، رابرت بویل !!، تامس ویلیس، ویلیام سوم و ملکه مری".
خوردن گوشت انسان به بهانه های پزشکی در دوران انقلاب اجتماعی و علمی بریتانیای امروزی از همیشه بیشتر وجود داشته است و در سده ی هژدهم میلادی، یکی از بزرگ ترین واردات از ایرلند به انگل ستان، همانا جمجمه ی انسان بوده است. هنوز هم قاچاق انسان و قاچاق اعضای انسان در قالب صدها هزاران نفری در سال انجام می گیرد ولی کوچک ترین صدایی از موساد، سیا، واواک، ک گ ب، MI6، NSA و هر بنگاه جاسوسی و اطلاعاتی دیگری درنمی آید، گویی اسلن چنین چیزهایی نه وجود دارند و نه در این مقیاس دهشتناک انجام می گیرند و نه مهم است که مردم بدانند !!
سکوت همه جانبه ی رسانه ها و بنگاه های اطلاعاتی رژیم های سیاسی جهان، فرد را به این نکته متوجه می سازد که در این مورد یک ساخت و پاخت پنهانی و جهان شمول میان حکومت ها و سازمان های اطلاعاتی وجود دارد؛ و از آنجا که قاچاق و ربایش انسان و اعضای تنش در چنین مقیاس های بسیار بزرگی، کار حاج کریم و عباس خلاف قاچاقپی نیست، پس تنها یک گزاره می ماند و آن هم مافیای قاچاق انسان و اعضای تن انسان است که در این سکوت خفه کننده ی جهانی، باید دست پنهانشان را در دستان بنگاه های اطلاعاتی ضد مردمی رژیم ها دانست.
روند خوردن گوشت انسان در غرب آغاز شده است و پیش از آن در چین علنی شده بود. تا دهه های آینده شاهد چیزهای بسیار اسف بارتری نسبت به کرامت انسان هستیم. انسانی که با بی تفاوتی خود، نه به حقوق بشر کزایی رسید و نه هویت انسانیتش را توانست نگاه دارد.
این جستار سرفن برای آشنایی آویژه مندان با این موضوع بود و ترجمه ای تمام و کامل از متن جستار آن خبرگزاری نیست و بخش هایی نیز از خودم بدان افزوده شده است. برای مطالعه ی متن کامل به انگل ایسی، روی منبع فشار دهید.
روشنگری:
فضلی نژاد از نوچه های باند خامنه ای و در خدمت شکنجه گر اوین یعنی شریعت مداری کیهان رژیم کار می کند. این متن از آن روی در این تارنما درح می گردد که مغاطلات بسیاری در آن انجام شده بود و جلوه ای دیگرگونه از واقعیات به دست داده بود. همچنین همه ی داده هایی که مزدور فضلی نژاد به عنوان “پژوهش و بررسی های خود” در این متن عنوان کرده است، تمامن از کتاب “و حقیقت تو را آزاد خواهد کرد” نوشته ی ارزشمند دیوید آیک گرفته شده است که من خود آن را ترجمه کرده ام و این ملیجنک استبداد یعنی فضلی نژاد، نه تنها منبع نوشته ها را اعلام نکرده و نه هتا نام نویسنده ی آنها را ذکر نکرده است، بلکه به دروغ آنها را از آن خود می خواند و این افزون بر دزدی ادبی، بی شرفی و بی اخلاقی تمام است که البته از مشتی آدم کش و شکنجه گر توقعی بیش از این نباید داشت.
اگر به راستی رژیم ولایت فقیه با فراماسونری جهانی و بیلدربرگی ها مشکل دارد، چرا بیش از یک دهه دیر دوزاریش افتاده است ؟! مگر آن روزها مسلن یعنی خواب بودید و کور بودید و ندیدید سید نجاست زاده ی ولایت فقیه و داماد خمینی دجال به فلان جا می رود ؟ فضلی نژاد درباره ی این ایراد چه دارد بگوید ؟ بله همچنان سکوت در سنگر استبداد و بیرون دادن مزخرفات و دزدی دستاور پژوهشی دیگران و خود باد کردن و فریفتن مردم !!
دا/۸
چرا خاتمی سید و ابتکار، به شکلی محرمانه در اجلاسی حاضر شدند که هموندان آن را سهیونیست ها و ماسون های برجسته ی جهان تشکیل می دهند ؟ چرا نه خودشان و نه رژیم مطبوعشان گزارش این نشست را به مردم ندادند ؟
آیا می دانید اگر کسی ماسون برجسته نباشد حق حضور در این اجلاس فوق سری را ندارد ؟
چکیده ی سخنان فضلی نژاد پیرامون حضور سید محمد خاتمی در بیلدربرگ
فضلی نژاد با اشاره به اینکه “در یک سنجش تطبیقی می توان اثبات کرد که فلسفه ی سیاسی و اجتماعی اصلاح تلبان معاصر، همان فلسفه ی سیاسی پدران روشنفکری است که با تغذیه از زرادخانه ی معرفتی فراماسونری وارد ایران شد” و گفت: “به سبب کمبود وقت، از ادامه ی این بحث چشم می پوشم، اما دغدغه ی من این است که چرا سید محمد خاتمی بنمایه ی همین مفاهیم را تکرار می کند. در آغاز بگویم که شمار اندکی هستند که پیوسته می گویند که خمینی دجال از خاتمی با عنوان فرزند فاضل، با تقوا و متعهد نام برده است و از اینرو، نقد آخوند خاتمی جایز نیست !! مگر خود خمینی در پیوست وصیت نامه اش اشاره نکرد که من به واسطه ی سخنان و رفتارهای برخی از آدمیان، چه بسا که فریب آنها را خورده باشم ؟ مگر خمینی پس از این جمله، به این درونمایه ننوشت که میزان حال فعلی افراد است، نه آن تعاریفی که من در قید حیاتم از آنان کرده ام ؟ (عجب دودوزه بازی- دا/۸) چرا وصیت نامه ی خمینی گجستک را ملاک قرار نمی دهید و چرا با وی گزینشی رفتار می کنیم ؟
هموند مرکز پژوهش های روزنامه ی حکومتی کیهان با اشاره به اینکه در تیرماه ۸۶ روزنامه ی کیهان گزارش ویژه ای را درباره ی “دولت نامریی جهان” منتشر کرده است، افزود: “یک مخزن سیاسی و منبعی ایدئولوژیک برای دولت پنهان سهیونیستها در جهان وجود دارد به نام گروه بیلدربرگ (Bilderberg Group). گروه بیلدربرگ نام خود را از هتلی در کشور هلند می گیرد که برای نخستین بار در سال ۱۹۵۴، میزبان هموندان این همایش بود. دفتر گروه بیلدربرگ در شهر لیدن در استان هلند نیمروزی (جنوبی) و در نزدیکی شهر لاهه در کشور هلند قرار دارد. این نام همایشی غیر رسمی است که هر ساله به شکلی کاملن خصوصی و محرمانه در نقطه ای از جهان برگزار می شود. هموندان گروه بیلدربرگ همگی انتصابی هستند و شمار ایشان به حدود ۱۳۰ نفر می رسد. همه ی هموندان از قدرتمندترین و با نفوذترین افراد در زمینه های سیاست، اقتصاد و رسانه هستند، مانند راکفلر و کیسینجر و... بسیاری از پادشاهان و هموندان خاندانهای شاهنشاهی کشورهای باختر زمین از اسپانیا، انگل ستان، بلژیک، هلند، سوئد، دانمارک و... از هموندان دائم گروه بیلدربرگ هستند.
هموندان گروه بیلدربرگ در همایش سالیانه ی خود، در مورد مسائل جاری سیاسی و اقتصادی جهان به صورت محرمانه با یکدیگر تبادل نظر و مشورت می کنند. بر اساس مدارک موجود، پیوند اروپا و آمریکا به وسیله ی ناتو، ایجاد بازار مشترک اروپا، روی کار آمدن کسانی چون کلینتون، بلر و بسیاری که هنوز نامشان در خفا مانده است، استعفای مارگارت تاچر، وقوع جنگ خلیج فارس، تحول جنبش اجتماع اروپا، ویرانی چهره ی ژان ماری لوپن ملی گرا در فرانسه، تحریم آرژانتین در جریان جنگ فالکلند، بخش بندی آلمان به دو بخش خاوری و باختری، همه و همه در نشست های بیلدربرگ تصمیم گیری شده اند. از سال 1954 به بعد، تقریبن هر سال یک بار، سهیونیسم سران قدرت و سرمایه را در یکی از هتل های اشرافی جهان جمع کرده تا به واسطه ی آنها - که خود اغلب به ظاهر یهودی هستند - در مورد آینده ی جهان تصمیم گیری کنند. همان گونه که پیشتر نیز اشاره رفت، هر تصمیمی که در نشست بیلدربرگ گرفته می شود، به دلیل نفوذ و تاثیرگزاری بالای شرکت کنندگان، خود به خود ضمانت اجرایی پیدا می کند. از اینرو آنگونه که آیت الله بی بی سی اعتراف کرده است، بیلدربرگ هدایتگر سیاست های جهانی از پشت درهای بسته بوده و همه ی نشست های رسمی و علنی از جمله نشست های گروه ۸ و تصمیماتی که در آنها اعلام می شود، تنها یک نمایش است.
فضلی نژاد در ادامه با اشاره به خطرناک بودن بررسی ها درباره ی گروه بیلدربرگ گفت: “من در زمانی که این گزارش منتشر شد، در حال پژوهش درباره ی پشت پرده ی پروژه ی گفتگوی تمدن های خاتمی بودم و بخشی از یافته هایم را در کتاب “شوالیه های ناتوی فرهنگی” نیز منتشر کردم، اما بخشی از یافته های مستندم را منتشر نکردم و در انتظار سندی دیگر ماندم که اکنون آن سند در اختیارم است. مقدمه ای می گویم و رمز و راز آن سند را با شما رازگشایی خواهیم کرد. شوربختانه بررسی ها درباره ی بیلدربرگ ادامه پیدا نکرد. پسین ها در جستجوهایم متوجه شدم که اساسن پژوهش درباره ی این گروه فوق سری، عین بازی کردن با جان آدمی است. برای همین است که می بینیم در ۵۳ سال گزشته هیچ گونه سیاهه ای از نام های شرکت کنندگان و یا درونمایه ی نشست ها از سوی گردانندگان بیلدربرگ منتشر نشده است. اما جیم تاکر و الکس جونز از جمله روزنامه نگارانی هستند که کامیاب شده اند پس از سال ها تعقیب و گریز از پژوهش، اطلاعات ارزنده ای را در مورد اهالی بیلدربرگ به دست آورند. تاکر بیش از ۳۵ سال از عمر خود را صرف پیگیری بیلدربرگ کرده است. او یک روزنامه نگار ورزشی در نشریه ی کم شمارگان نور افکن (Spotlight) بود، اما پس از اینکه در دهه ی ۷۰ به وجود بیلدربرگ پی برد، بازی موش و گربه را با اهالی بیلدربرگ آغاز کرد. تاکر هدف خود را افشای ماهیت شوم بیلدربرگ عنوان کرده و می گوید که آنها از من متنفرند، چرا که من اجازه نخواهم داد بیلدربرگ با خیال راحت بر دنیا حکومت کند.
این روزنامه نگار گستاخ، نخستین کسی بود که به جستجوی مکان برگزاری اجلاس بیلدربرگ پرداخت. شاید علت اینکه در سال های گزشته هیئت سازمان دهی بیلدربرگ خود اقدام به اعلام شهر و تاریخ برگزاری اجلاس می کند، همین افشاگری های مستند تاکر باشد. او می داند که نشست بیلدربرگ همیشه در ماه می یا ژون و در یکی از هتل های پنج ستاره برگزار می شود. گاه، رسانه های در مهار بیلدربرگ به منظور انحراف افکار همگانی، نام هتل های دیگری را به عنوان مکان های برگزاری نشست ها معرفی می کنند. اما تاکر به خوبی می داند که چگونه از عهده ی این فریب کاری برآید. او به همه ی هتل های پنج ستاره شهر اعلام شده مراجعه کرده و در تاریخ مورد نظر بیلدربرگ، درخواست اتاق می کند. وقتی متمئن شد که هتل ویژه ای در آن تاریخ معین خدمات نمی دهد، مرحله ی پسین جستجوی خود را آغاز می کند”.
وی با تاکید بر اینکه “دانستن حق مردم است و پرسش من نیز از خاتمی درباره ی نشست بیلدربرگ در سال ۱۹۹۹ است، ادامه داد: “در سال ۱۹۹۹ که نشست بیلدربرگ در پرتگال برگزار می شد، تاکر به آنجا رفت و هتل مورد نظر بیلدربرگ یعنی هتل قیصر شهر سینترا را شناسایی کرد. او سپس با دفتر هتل تماس گرفت و گفت که ببخشید، من به اجلاس بیلدربرگ دعوت شده ام، اما شوربختانه دعوت نامه ام گم شده است. درست تماس گرفته ام ؟ مکان برگزاری نشست همانجاست ؟ از هتل به او پاسخ دادند که بله، اینجا دقیقن همان مکانی است که شما باید حضور داشته باشید.
در پرتگال، ماموران سیا به حضور تاکر پی بردند و به تعقیبش پرداختند. او که در پیرامون هتل قیصر مشغول تهیه ی فرتور بود، به سرعت خود را به خودرویش رساند و با رانسون همراه انگل ایسی خود اقدام به فرار کرد. در حالی که خودروی سیا به دنبال تاکر افتاده بود، “رانسون” با رایزنی بریتانیا در پرتگال تماس گرفت و درخواست کمک کرد. اما پاسخ رایزنی به او این بود: “بیلدربرگ بسیار بزرگ تر از قد و اندازه ی ماست، ما خیلی کوچک هستیم، تنها یک رایزنی کوچک. تنها کمکی که می توانیم به شما بکنیم این است که بگوییم به سرعت به محل اقامت خود برگشته و از آنجا تکان نخورید !!”
تاکر و همراهش به سختی توانستند از دست سیا جان سالم به در برند. شیوه ی تاکر این است که در پیرامون هتل استتار می کند و با دوربین خود از خودروهایی که وارد محل می شوند، فرتور می گیرد. او همه ی افراد را شناسایی می کند. این روزنامه نگار گستاخ، همه ی این افراد را در حال ورود به هتل نشست بیلدربرگ دیده است:
“دیوید راکفلر فرنشین بانک منهتن، آمبرتو آگنلی فرنشین کارخانه ی فیات، ورنون جوردن دوست صمیمی بیل کلینتون، هنری کسینجر که هم اکنون از سران بیلدربرگ به شمار می رود، ریچارد هولبروک نماینده ی پیشین آمریکا در ملل متحد، کانراد بلک، مدیر مسئول روزنامه ی ” تلگراف روزانه” (Daily Telegraph) و مالک بیش از ۴۸۰ نشریه در سرتاسر جهان و بسیاری دیگر از اشخاص قدرتمند و پرنفوذ در زمینه های گوناگون. تاکر هم اکنون به عنوان “پیشگام جبهه ی ضد بیلدربرگی” از همه ی ابعاد پیدا و پنهان این سازمان مرموز آگاه است. او می گوید که بیلدربرگی ها از سال ۱۹۵۴ بر جهان حکومت می کنند. به باور وی، بیلدربرگی ها تصمیم می گیرند که جنگ ها و انقلاب ها چه هنگامی آغاز شوند، چه قدر به درازا بکشند و کی پایان یابند. پیام تاکر این است که من از مردم می خواهم بفهمند که این نشست ها یک نشست عادی محرمانه نیست که در آن نخبگان گرد هم آیند و در مورد مسائل گوناگون به تبادل دیدگاه بپردازند. بیلدربرگی ها تقریبن همه ی امور جهان را در دست دارند”.
با دادن سندی ۳۸ رویه ای به آخوندهای باشنده در نشست پیرامون حضور سید ملعون محمد خاتمی به همراه معصومه ابتکار در نشست سال ۱۹۹۹ بیلدربرگ در پرتگال، باید گفت: “با چنین مقدماتی، نگاه کنید به طرح گفتگوی تمدن ها که سال ۱۹۹۹از سوی خاتمی در بیلدربرگ طرح شد و سال ۲۰۰۰ در ملل متحد تصویب شد که سال ۲۰۰۱ سال گفتگوی تمدن ها نامیده شد. چرا خاتمی و ابتکار به شکلی محرمانه در نشستی حاضر شدند که هموندان آن را سهیونیست ها و ماسونهای برجسته ی جهان تشکیل می دهند ؟ چرا گزارش این نشست را به مردم ندادند ؟ مگر نگفتند که دانستن حق مردم است ؟! چرا دقیقن در هنگامی که باختر زمین نبرد تمدن ها را به عنوان راهبرد برخورد با ایران برگزید و از جنگهای چلیپایی نو سخن گفت، ما دست خودمان را با نظریه ی گفتگوی تمدن ها بستیم و اجرای آن را نیز به دست جاسوسان مخملی مانند رامین جهانبگلو و.... سپردیم ؟ چنانکه در کتاب شوالیه های ناتوی فرهنگی شرح داده ام، وابستگان اطلاعاتی آمریکا، در سه نهاد خانه ی هنرمندان ایران، دفتر پژوهش های فرهنگی و مرکز جهانی گفتگوی تمدن ها مجری پروژه ی گفتوگوی تمدن ها شدند که به پروژه ی لهستانی کردن ایران و جنگ راهبردی نرم برای براندازی نرم قدرت روسیه در ایران منتهی گشت که بخشی از اسناد آن را منتشر کرده ام (مزدورفضلی نژاد در این بخش براندازی را مربوط به رژیم ولایت فقیه می داند، اما رژیمی که در ایران بر سر کار آمده است، خود دست نشانده ی کرملین و دی سی با همکاری اروپا بود که در این جنگ قدرت برای حکومت در ایران، دست نشانده های شوروی پس از مرگ خمینی قدرت را در دست گرفتند و با مزدوران آمریکا یعنی خاندان نجاست خمینی و دامادشان خاتمی و دیگر مزدوران دست راستی، برخورد کردند؛ از اینرو تقریبن همه ی ریزش ها در این مدت در جناح انگلوفیل و آمریکایی رژیم روی داده است نه در بخش حزب اللهی یا پاسداران دست نشانده ی روسیه. - دا/۸)
می دانید چرا خبر حضور سید محمد خاتمی در این همایش هتا در غرب هم فاش نشد ؟ رسانه پردازان بانفوذی که در بیلدربرگ حاضرند، همچون فرنشین روزنامه ی جستار واشنگتن (Washington Post) دونالد ای. گراهام، سوگندی محرمانه می خورند که هر ساله پوشش خبری نشست بیلدربرگ را از خروجی اخبار خود حذف کنند. بیلدربرگ بر اساس روال خود ادعا می کند این نشست تنها نشستی خصوصی است و درون حصار حفاظت شده و محرمانه ی آن هیچ سیاستی گرفته نمی شود، اما پژوهشگران دلاوری چون جیم تاکر هر سال نشان داده اند که آنچه در بیلدربرگ بحث می شود به سرعت به سیاست مبدل می شود؛ هتا اگر در زمانی کوتاه نباشد، سال های پس از آن هتمن این رویداد رخ خواهد داد. برای نمونه، اسناد فاش شده ی بی بی سی از سوی یکی از هموندان پیشین بیلدربرگ که به دهه ی پنجاه باز می گردد، این حقیقت را افشا می کند که ایجاد پول یکسان برای اروپا و تصویب آن در اتحادیه ی اروپا، زاییده ی اندیشه ی این نشست بوده است.
حضور سید محمد خاتمی در نشست های محرمانه ی فراماسون های جهان بر مبنای سند ۳۸ رویه ای که به تایید رسمی بیلدربرگ رسیده است، برای من تکان دهنده است، همانگونه که تماشای صحنه ی گفتگوی دلبرانه ی وی با دخترکان ایتالیایی در رم، تکان دهنده بود و تکان دهنده تر، دروغ خواندن پرتناقض دفتر وی و سپس شخص خودش و پس از آن، تایید این خبر همراه با انتشار فرتورها و فیلم هایی دیگر در رسانه های معتبر ایتالیا و اروپا.